بفهمید که شدم عاشق، فریبم داد و دل فرسود
امان از او که قلبم را فقط هجران و درد افزود
دلی مملو بود از عشقش ولیکن او نخواست این را
جفا سر داد و بعد از او نه چشم خوابید نه دل آسود
نمیرود یاد تو از این دل بیقرار من
نمیشود سلسلهی عشقِ تو پاک، نگار من
عشق دلم را دیدهای، جان به لبم رساندهای
عشق تو مانده است درین سینه به یادگار من
درین درگاه بدان آنان که درمانند، درد دارند
همان چشمان که میبینی چو میخندند، میبارند
غبار غم درین دلها عجین گشته به درد اما
اگر از حالشان پرسی دروغ گویند، فریبکارند