• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوِن: ملکه‌ای از جنس یاد | بریسکا کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 57
  • بازدیدها بازدیدها 2,293
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #41
به دست‌هایش نگاه کرد. انگشتانش مثل شاخه‌هایی خشک بودند، اما درونشان گرمایی جریان داشت. صدایی از تالار گذشت؛ آوایی دور، شبیه کشیده شدن قلمی بر کاغذی که سال‌ها منتظر واژه مانده بود. لیرا به اطراف نگاه کرد. روی دیوارهای تالار، نوشته‌هایی ظاهر شده بودند. با جوهر نبودند، با نور بودند، شعرهایی که زمانی گفته بود، حالا مثل سایه‌هایی از خودش، روی سنگ‌ها نقش بسته بودند. جلو رفت. یکی از نوشته‌ها را لمس کرد. ناگهان، صدایی از درونش گذشت، صدای خودش نبود، صدای همان لحظه‌ای بود که آن شعر را نوشته بود:
صدای خنده‌ای، صدای باران، صدای کسی که کنارش بود.
زمزمه کرد:
- من... هنوز آن لحظه‌ها را دارم؟
و تالار، با صدایی شبیه نفس کشیدن زمین، پاسخ داد:
- اگر بخواهی، می‌توانی آن‌ها را بازنویسی.
با آن‌چه حالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #42
- به نام آن‌که نام‌ها را نگه می‌دارد، تو را در حافظه‌ی سنگ می‌بندم. برای فرصتی دیگر. تا بازگردیم، و روبه‌رو شویم.
سنگ زیر دستانش درخشید. مه سیاه، با فریادی بی‌صدا، در خود پیچید و در شکاف سنگ فرو رفت. نورها لرزیدند، اما خاموش نشدند. نسا نفس‌نفس‌زنان عقب نشست.
- بروید. زمان اندک است. اگر کتاب بسته شود، دیگر نامی نمی‌ماند، راهی هم پیدا نمی‌شود.
جن‌ها، که در مه عقب ایستاده بودند، سر خم کردند. از احترام. من و آیلا، دست در دست، از تالار بیرون رفتیم. با هر گام، مه پشت سرمان می‌لرزید. از چیزی که بیدار شده بود. پیش از رسیدن به درگاه، مهی دیگر برخاست. او را می‌شناختم، نقره‌ای، آرام، زنده. ما را به این جهان آورده بود،
اکنون، بی‌هیچ فرمانی، دور پاهایمان پیچید. چون رد نوری که راه را می‌داند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #43
خاله هنوز در آستانه ایستاده بود. چشم‌هایش، میان ما می‌چرخید. و بعد، بی‌صدا جلو آمد، با آن قدم‌هایی که فقط مادرها بلدند، وقتی نمی‌دانند باید بغض کنند یا بخندند. اما دست نزد. فقط نگاه کرد. انگار اگر لمس‌مان می‌کرد، ما دوباره در مه حل می‌شدیم. چیزی درونم از جا کَنده شد، و بی‌آن‌که بفهمم، به سمت‌شان رفتم. آیلا گفت، با صدایی لرزان:
- ریل… کتاب نسورا کو؟ مادربزرگ کجاست؟
ریل مکث کرد. نگاهش از من گذشت، به آیلا رسید، و دوباره برگشت. و بعد، آرام، انگار نمی‌خواست واژه‌ها را بیدار کند، گفت:
- مادربزرگ… دیگه نیست. و کتاب… کتابو نسیان برد.
مه، انگار دوباره به پنجره برگشت، اما این‌بار، از بیرون. پاهایم سست شدند.
زانوهایم خم شد و بی‌صدا، روی زمین افتادم. آیلا، بی‌هیچ مکثی، کنارم فرو ریخت. نه نشستن،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #44
با صدا و جوهر نبود. حضورش از درونم می‌جوشید، مثل رودخانه‌ای که مسیرش را به یاد می‌آورد. چشم بستم، برای اینکه بهتر ببینم. و دیدم. واژه‌ها، که در تاریکی پنهان بودند، یکی‌یکی روشن شدند. کسی آن‌ها را به من نیاموخته بود، اما همیشه آن‌جا بودند، با حسِ حضور کلماتی که پیش از خواندن، در من کاشته شده بودند. کلماتی که در ذهنم جان گرفتند، از درون. از جایی که کتاب، روی کاغذ نبود، در تار و پودم نوشته شده بود؛ در حافظه‌ای که از من آغاز نشده بود، اما به من رسیده بود. گفتم:
- من بازگرداننده‌م.
می‌تونم تمام صفحات رو به ذهنم بیارم. اگر کتاب رفته باشه، هنوز می‌تونم بخونمش. چون اون، از آغاز، در من نوشته شده بود.
آیلا با حیرت نگاهم کرد. ریل لبخند زد، آرام، مثل کسی که تازه چیزی را فهمیده. و من، با صدایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #45
در لحظه‌ی آخر، پیش از آن‌که مه همه‌چیز را بپوشاند، صدای خاله از پشت سرمان آمد. آرام، با لرزشی که فقط عشق دارد:
- اگه می‌تونید… خواهرم رو برگردونید. و شوهرخواهرم رو هم… اگه هنوز صداشون مونده، اونا رو هم با خودتون بیارید.
مه صدایش را بلعید. اما ما شنیدیم. و خاک هم شنید. وقتی مه کنار رفت، چشم‌هایم را باز کردم. در شیب جنوبی کوه‌های پسین ایستاده بودیم، جایی که صخره‌ها کبود بودند و خاک، بوی آویشن و سنگ می‌داد. ریل زیر لب گفت:
- این سفر… واقعی بود؟

هیچ‌کس جواب نداد. اما مه، آرام دورمان می‌چرخید؛ انگار خودش جواب بود. باد بهاری از دره‌های پنهان بالا می‌آمد و لابه‌لای درخت‌های بنه و سرو می‌پیچید. زمین زیر پایمان گرم بود، نه از آفتاب، از چیزی که درون خاک بیدار شده بود. درخت‌ها خم شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #46
بعد، صدای پدر دوباره از دل خاک آمد. آهسته، شکسته، اما روشن:
- آیرا… من صدامو یادمه… فراموش نکردم. من نگهبان حافظه‌هامم… اما صدام، این‌جا اسیره. نصفش برگشته… نصف دیگه‌ش، پیش مادرت مونده.
در همان لحظه، گردنبندم تپید. سنگ در جیبم گرم شد. کتاب، در ذهنم ورق خورد.
صفحه‌ای روشن شد، فقط برای من. روی آن نوشته شده بود:
«اگه صدای مادرت رو می‌خوای، باید چیزی رو بگی که فقط اون می‌فهمه. اسم، خاطره، کافی نیست، یه پیوند. چیزی که نِسیان ازش عبور نمی‌کنه.»
ریل مکث کرد. صدایش آرام بود، انگار خاطره‌ای را از لابه‌لای خواب‌های کودکی بیرون می‌کشید:
- مامانم می‌گفت… اون همیشه براتون آواز می‌خوند… حتی اون موقعی که هنوز به دنیا نیومده بودید… می‌گفت صداش می‌نشست روی شکمش، می‌رفت توی دل بچه‌هاش.
من مردد بودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #47
- دخترهام… من صداتونو شنیدم… من برگشتم.
آیلا لبخند زد. من پلک زدم. و خاک، آرام‌تر شد. ما سه نفر، کنار هم ایستاده بودیم. کتاب در ذهنم، گردنبند روشن، سنگ گرم. اما حالا، هیچ‌کدام تنها نبود. قدم برداشتیم. زمین، نرم‌تر شده بود. و در میان نور، کسی ایستاده بود، کسی که سال‌ها فقط در خاطره‌هامان نفس می‌کشید… حالا روبه‌رویمان ایستاده بود.
شانه‌هایش هنوز ردای سنگین سکوت را به دوش می‌کشید، اما نگاهش دیگر تهی نبود. با دیدن ما، چیزی در چشم‌هایش لرزید، نوری که از دل مه راهش را یافته بود. من و آیلا، بی‌هیچ اشاره‌ای، هم‌زمان قدم برداشتیم. انگار چیزی از درون، ما را می‌کشید. نه فقط پیوندی از خون، بلکه حضوری که پیش از تولد در ما تنیده شده بود. و سیلورا، بی‌صدا، پشت سرمان می‌لغزید؛ مثل سایه‌ای نقره‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #48
من زمزمه کردم:
- پس این یکی، مال نسورا است.
مادر سر تکان داد.
- مال سکوتی که سال‌ها این‌جا افتاده بود. تا وقتی صدا برنگرده، مه می‌مونه. و تا وقتی مه هست، نسیان راه داره.
سپس مکثی کرد، و با نگاهی که از دل سال‌ها می‌آمد، گفت:
- من همیشه منتظرتون بودم. می‌دونستم میاین. پدرتون… اون شب، پیش از رفتنش، گفت:
«وقتی صداها برگردن، دخترهام میان. و ریل، باهاشون خواهد بود.»
صدایش شکست، اما قامتش نه. سکوتی افتاد. و بعد، مادر ادامه داد، آرام، اما بی‌رحمانه صادق:
- نسیان اول منو برد. و بعد، پدرتون رو…
وقتی دنبالم اومد، نسیان اونو در خاک زندانی کرد.
هیچ‌کس چیزی نگفت. فقط مه، برای لحظه‌ای، ایستاد. آیلا گفت:
- پس اگه بخوایم راهشو ببندیم، باید همه‌ی صداها رو برگردونیم.
من نگاهش کردم.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #49
من گفتم:
- مثل همون آواز.
مادر لبخند زد.
- نه تکرارش… ادامه‌ش.
ریل گفت:
- پس باید با صدای خودمون بخونیم. نه برای یادآوری، برای کامل شدن.
من به خاک نگاه کردم. حالا می‌فهمیدم چرا حرف‌های پدر هنوز کامل نبود. می‌فهمیدم چرا مادر توانسته بود صدایش را بشنود. چون پدر، بخشی از خودش را به مادر سپرده بود، نه فقط یک نغمه، که تکه‌ای از دلش را. آن‌ها به هم وصل شده بودند، طوری که صداهای‌شان در هم تنیده شده بود. هرچه پدر حس می‌کرد، در دل مادر می‌لرزید. و حالا، برای بیدار کردنش،
باید به دل مادر گوش می‌کردم، به همان لرزشی که از دل خاک، از دل او، بیرون آمده بود.
آیلا گفت:
- اون هنوز اینجاست. منتظر ما.
مادر گفت:
- بلی و منتظر بیدار شدن.
من چشم بستم. چیزی در دلم لرزید.
همان حس آشنا. آیلا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #50
مادر گفت، آرام، انگار دارد با کسی در دل خاک حرف می‌زند:
- فقط اگه بخوای… برگرد.
و ما دوباره خواندیم. همان‌دم خاک ترک برداشت. مه شکافت. نسیان برخواست. از دل فراموشی، از ژرفای خاموشی. مادر، آرام، چنان که گویی با کسی در دل خاک نجوا می‌کند، زمزمه کرد:
- نسیان...
و همین یک واژه، کافی بود. چون حسش کرده بودیم. مه لرزید. و ما دانستیم:
این، همان است. همان که حافظه‌ی نسا را ربود، مادربزرگ را خاموش کرد، پدر را در خاک فرو برد. نسیان. سر بلند کرد، و ما چهره‌اش را دیدیم. نه زشت بود، نه هیولا. حتی زیبا بود، از آن زیبایی‌هایی که آدم را به تماشا می‌کشاند، اما در دلش چیزی می‌لرزید. لرزشی که دل را از شناخت می‌ترساند. از حقیقتی که نمی‌خواستی ببینی. چیزی در نگاهش بود که اگر زیاد در آن می‌ماندی، بخشی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا