- تاریخ ثبتنام
- 22/7/21
- ارسالیها
- 718
- پسندها
- 7,147
- امتیازها
- 22,273
- مدالها
- 17
- نویسنده موضوع
- #21
دیگر حرفهایش را نمیشنیدم. خستگی مثل باری سنگین روی شانههایم افتاده بود و پلکهایم، بیاجازه، روی هم میآمدند.
پس، بیآنکه به حرفهای بعدیاش گوش بسپارم، به سمت تخت خیز برداشتم و خودم را زیر پتو پنهان کردم.
در همان حال، ناباورانه صدای قدمهای ناآرامش را میشنیدم که بیهدف در اتاق میپیچید.
سعی داشت چه چیزی را ثابت کند؟
اگر خودش نمیخواست، من هم کاری از دستم برنمیآمد.
قرار نبود از دست من معجزهای برآید.
تیکتاک ساعت، سکوت اتاق را دانهدانه میشکست.
از همان لحظهای که پا از آن عمارت سوخته بیرون گذاشته بودم، دلشوره مثل پیچکی دور قلبم تنیده بود و رهایم نمیکرد.
هرچند دستیار پدر میگفت این مأموریت از سادهترین پروندههایی است که به من سپرده، اما از همان لحظهی ورود، چیزی در آن خانه مرا پس...
پس، بیآنکه به حرفهای بعدیاش گوش بسپارم، به سمت تخت خیز برداشتم و خودم را زیر پتو پنهان کردم.
در همان حال، ناباورانه صدای قدمهای ناآرامش را میشنیدم که بیهدف در اتاق میپیچید.
سعی داشت چه چیزی را ثابت کند؟
اگر خودش نمیخواست، من هم کاری از دستم برنمیآمد.
قرار نبود از دست من معجزهای برآید.
تیکتاک ساعت، سکوت اتاق را دانهدانه میشکست.
از همان لحظهای که پا از آن عمارت سوخته بیرون گذاشته بودم، دلشوره مثل پیچکی دور قلبم تنیده بود و رهایم نمیکرد.
هرچند دستیار پدر میگفت این مأموریت از سادهترین پروندههایی است که به من سپرده، اما از همان لحظهی ورود، چیزی در آن خانه مرا پس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.