• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان معاهده طلایی | برهون کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع برهون
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 34
  • بازدیدها بازدیدها 2,369
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    تاریخی فانتزی
  • کاربران تگ شده هیچ

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
109
پسندها
1,203
امتیازها
7,993
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #11
بوی زننده دهان پرنس دوم، آمیخته با عطر تند و خفقان‌آورش، تهوع را تا گلوی کاساندر بالا آورد. طعم تلخ خون میان دندان‌هایش و سختی سنگ مرمر که بی‌هیچ رحمی پشتش را در آغوش گرفته بود، حقیقتی آشکار را فریاد می‌زد:
این جهان، هرگز برای عدالت ساخته نشده است.
کاساندر پلک‌هایش را لحظه‌ای کوتاه بست؛ نه از ناتوانی، بلکه برای بلعیدن طوفان درونش. سپس میان نفس‌های کوتاه پرسید:
- کی تو رو پادشاه اعلام کرده؟
پرنس دوم پوزخندی زد که در چهره‌اش ریشه داشت و گویی از بافت گوشت او جدا نمی‌شد.
- هه، مثل این که تو حتی متوجه نیستی قضیه چیه! ولیعهد مرده، می‌دونی یعنی چی، یعنی من نفر بعدی هستم که امپراطور میشه. یک لحظه صبر کن... .
او چانه کاساندر را با خشونت بالا برد. انگشتر خانوادگی خاندان سلطنتی را بر روی استخوان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
109
پسندها
1,203
امتیازها
7,993
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #12
اریس کتاب را آرام بر قفسه گذاشت، حرکتی که گویی فراغت پرنده‌ای را به رخ می‌کشید. آنگاه، با وقاری که صدها سال در اسارت آبدید شده بود به سوی کاساندر چرخید. آرامش شکننده او، شعله خشم را در جان مرد جوان برافروخت؛ شعله‌ای که از ابتدا برای سوزاندن خلق شده بود.
- تو نمی‌تونی من رو بازی بدی، فکر نکن که برای به دست آوردن منافع خودت می‌تونی از اطرافیانم استفاده کنی!
اریس گامی بلند برداشت. فاصله‌ای بیش از حد تصور را در چند ثانیه پیمود و درست مقابل کاساندر ایستاد. صورتِ مرد جوان از خشم فروخورده سرخ شده بود، رگ گردنش هم‌چون رودخانه‌ای خروشان تند می‌تپید، رگه‌های سبز در میان چشمان عسلی رنگش ندادهنده طوفانِ جنگلی بودند و او برای رسیدن به آن‌چه آزادی تعبیر می‌شد حاضر بود از هر تندبادی عبور کند. اریس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
109
پسندها
1,203
امتیازها
7,993
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #13
هم‌زمان با خنده‌ بلند و مخوف اریس که حتی شیاطین خفته را از خواب بیدار می‌کرد، کاساندر آخرین چسب را بر روی باندی که به دور گردن الیاس بود چسباند. سپس عقب نشست. انگشتانش چنان ران‌هایش را می‌فشردند که گویی می‌خواستند چیزی را از تنش بیرون بکشند؛ شاید قدرت یا شجاعت، شاید هم توجیهی برای شکستش. احساس گناه مانند تالابی او را به پایین می‌کشید و غرور خورد شده‌اش مانند سربازی بی‌جان در گوشه‌ای افتاده بود. الیاس با مهربانی کودکانه که در وجودش ریشه داشت، دستش را بر روی شانه منقبض او گذاشت و گفت:
- سرورم لطفاً خودتون رو سرزنش نکنید. شما بی‌نظیر بودید.
کاساندر به چشمان الیاس خیره شد که حتی در میان خستگی و درد هم صداقتی عجیب داشتند و با جدیت پاسخ داد:
- چطور می‌تونی این حرف رو بزنی. این که نتونستم از تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
109
پسندها
1,203
امتیازها
7,993
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #14
الیاس، با حالی درمانده و ذهنی مملو از پرسش، موهای عسلی رنگش را که کمی تیره بود کنار زد. صدایش لرزشی خفیف داشت اما واژه‌هایش سنگین‌تر از آن بودند که بی‌اهمیت بمانند:
- طبق آنچه که در افسانه‌ها و کتاب‌های تاریخی اجدادی نوشته شده، اولین فرمانروای سِوِران_دور یکی از عابدان خدای تقدیر بود که در معبد برای عدالت جهانی دعا می‌کرد؛ ولی جهان همچنان به سمت بی‌عدالتی کشیده می‌شد... .
کاساندر با بی‌حوصلگی به روایتی که به صورت مکرر در کلاس‌های تاریخ شنیده بود گوش سپرد و با لحنی خسته در میان صحبت الیاس گفت:
- خب این که چیز عجیبی نبود. اون زمان امپراطوری در حال جنگ جهانی برای رسیدن به ثبات همگانی بود.
الیاس سرش را به نشانه تایید تکان داد؛ نگاهش به نقطه‌ای دور خیره بود_به تاریخ، به جهلی که بارها تکرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
109
پسندها
1,203
امتیازها
7,993
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #15
الیاس احساساتی آمیخته از ثنا و هراس داشت. هراسی که اریس در روحش کاشته بود، همان زخمی که موجب شد از نزدیک به عمق طینت منغص آن الهه پی ببرد. در ذهنش تنها یک خواسته می‌چرخید: باید فرمندش را از آن قدرت که ثمری جز فلاکت نداشت دور کند.
- سرورم، می‌دونم که نیروی اون زن شما رو در موضع قدرت قرار میده؛ اما یادتون باشه که هرج‌ومرج فقط می‌تونه شروع کننده جنگ باشه نه پایان دهنده اون.
کاساندر لحظه‌ای درنگ کرد. دغدغه‌های الیاس را درک می‌کرد؛ اما تردید او را مدام به سمت تفکر به بهای معاهده می‌کشید. آن دو سال‌ها بود که یاور و همراه هم بودند، کتاب های ورق خورده و زمستان‌هایی که پشت دیوارهای قصر گذشت.
اما درک کردن؟! نه.
چگونه دو انسان با سرنوشتی متفاوت، می‌توانستند یک‌دیگر را درک کنند؟ مردی که آینده‌اش امر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
109
پسندها
1,203
امتیازها
7,993
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #16
الیاس مغموم سر پایین انداخت. گویی طوماری که با هزاران هزار ریسک به دست آورده بود، نه چراغ راه، بلکه سندی دیگر بر نادانیِ پیش‌بینی ناپذیر او بود. طوماری که گمان می‌کرد همه چیز را عوض خواهد کرد، اما تنها به باری بر دوشش بدل شد. کاساندر بدون لحظه‌ای تعلل و تفکر گفت:
- من باید به گِراخار برم.
در کلمات کاساندر، اراده استوارش نمایان بود و برای من چیزی جز بازیِ احمقانه یک موجود فانی نبود. الیاس تمام شجاعت خود را جمع کرد و قبل از حرکت کاساندر به بیرون مچش را در دست گرفت تا او را که توسط منیت* کور شده بود متوقف کند و گفت:
- پرنس اوتِکتوس، آروم باشید! چندین بار بهتون گفتم که تحت تاثیر هیجانات تصمیم نگیرید. سرورم حتی اگر چنین چیزی وجود داشته باشه که بعید به نظر می‌رسه، با جنگ سیاسی که الان بین دو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
109
پسندها
1,203
امتیازها
7,993
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #17
زام ایستاد، نه به شکلی که یک جنگاور می‌ایستد، بلکه لرزشی پنهان در قامت او بود که سعی داشت با صاف کردن نمایشی صدا، آن را پنهان کند؛ گویی باور داشت که با این ترفند، می‌توان لرزش ترس را نیز از وجودش زدود. صدایش، هرچند نمادین، اما هنوز طنین ترس را در خود داشت:
- مادر کجاست؟!
ملکه دوم، که در مرکز تالار عظیم، احاطه شده توسط سایه‌بافان، هم‌چون مجسمه‌ای بی‌حرکت ایستاده بود، با شنیدن صدای پسرش پاسخی داد، صدایی که وسوسه‌ای آشنا در خود داشت:
- زام! پسرم بیا این‌جا.
زام گام‌هایی بلند اما محتاط برداشت، در مسیری که سایه‌بافان چون مرزبانان سکوت، او را همراهی می‌کردند. به مادرش رسید، نه هم‌چون شاهزاده‌ای قدرتمند، که چون کودکی گمشده، مشتاق آغوشی امن. دستان سردش را در دستان مادر گذاشت؛ اما قبل از هر سخنی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
109
پسندها
1,203
امتیازها
7,993
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #18
سایه‌بافی روبان زرین دو دستانش را باز کرد و کنار رفت. زام با گام‌هایی استوار اما لرزشی پنهان در دل، به سوی سکوی قربانی‌گاه گام برداشت. در تاریکی محض سایه‌بافان، چون ردایی سیاه، در برابر او زانو زدند. نگاه زام، چون نیایشی خاموش، به سوی ملکه دوم، مادرش، کشیده شد؛ اما لبخند محو او، چون نوری در ظلمت، تردیدهایش را در هم شکست. با هر قدم بر سکو، تاریکی جای خود را به موجی از غرور و قدرت داد؛ قدرتی که گویی از اعماق هستی‌اش فوران می‌کرد.
زام دسته شمشیر را گرفت و در تیغه بلند و پهن آن مسافر تاریکش را تماشا کرد. دوباره زمزمه‌ها برخاست و زام به آرامی شمشیر خود را بالا برد که ناله‌ی مرد قربانی، چون زمزمه‌ای در باد، در گوشش پیچید و ترحمی زودگذر در دلش جوانه زد؛ اما جامه‌ی تکبر بر آن سایه افکند. یاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
109
پسندها
1,203
امتیازها
7,993
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #19
در پسِ پرده‌ی هیاهوی روزمره‌ی قصر، جایی که انسان‌ها با وقار ساختگی و احترام‌های ظاهری، بازیِ قدرت را از سر می‌گیرند، ملازم با آرامشی که گویی از جهان دیگری آمده بود، چونان پیامی از سوی تقدیر، پای به عرصه‌ی وجود نهاد. صدایش، آرام و نافذ، در فضای اطراف پیچید:
- درود بر شاهزاده چهارم کاساندر از خاندان اوتِکتوس. ملکه اول، نگین تاج امپراطوری، من رو به قصد راهنمایی شما برای یک ملاقات فرستادند. آیا مایل هستید؟!
کاساندر چشمانش را بست و نفسش را محکم بیرون داد. حتی اگر تمایلی به این دیدار نداشت، قدرتی برای نادیده گرفتن آن هم نداشت.
- به ملکه اول احترامات من رو بیان کنید و بگید که سریعاً خودم رو می‌رسونم.
ملازم، گویی از پیش چنین پاسخی را می‌دانست، اندکی عقب نشست و با اشاره‌ی دست، مسیری را به سوی قلب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
109
پسندها
1,203
امتیازها
7,993
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #20
کاساندر متعجب ابروهایش را بالا برد. سورد به آرامی فنجان‌های چای را مقابل آن دو قرار داد وچون سایه‌ای تربیت‌شده، دور شد. و من—که بر همهٔ دل‌ها واقفم—می‌دانم چرا دربار همیشه به مستخدمان ملکه اول غبطه می‌برد: آنان فرمان را پیش از آنکه گفته شود، می‌شنیدند؛ گویی زبان خاموش ملکه، در رگ‌هایشان جاری بود.

در همین لحظهٔ کوتاه، جرقه‌ای دردناک در ذهن کاساندر زد: «یعنی… مادر من هم زمانی این‌‌جوری بود؟»
فکری کوچک، اما با تلخی بزرگ. و ملکه، با همان تیزبینی‌ای که سال‌ها او را سرپا نگه داشته بود، شعاع نگاه پسر را دنبال کرد و افکارش را خواند.
- کینانِش این باغ رو خیلی دوست داشت. یادم میاد وقتی تو رو همراه داشت بوی گل‌های رزِ این‌جا براش مثل یک معجزه بود. هر چند که آخرش توسط این‌جا بلعیده شد!
سوگ بر قلب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا