• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان ناوالِد | نگار 1373 نویسنده انجمن یک رمان

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,846
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #61
مکس به حامی‌اش که همان الکساندر بود نگاه کرد و با دیدن چهره‌ی خالی از احساس او، تک خنده‌ای سر داد و دستی به شانه‌اش زد. یکی از کادر اداری‌ها داشت می‌گفت:
- به هر صورت من که گزارشش رو به دکتر میدم. این وضعیت توهین‌آمیزه!
ولی مکس حتی به آن مرد که داشت تهدیدش می‌کرد، نگاه هم نیانداخت. کارمندان در حال نچ‌نچ کردن یا در گوشی حرف زدن با یکدیگر، به سر کار خودشان برمی‌گشتند که الکساندر گفت:
- مطمئنم کار جورج انقدر ناجور بوده که حاضر شدی جلوی چشم این همه آدم، اون بلا رو به سرش بیاری و عواقبش رو به جون بخری.
مکس یک ماگ کاغذی از جایگاه کنار دستگاه برداشته بود و داشت آن را از قهوه پر می‌کرد که به همان حالت جواب داد:
- دوست ندارم کسی به ماشینم آسیب بزنه؛ مخصوصاً اگه لاستیکش رو پنچر کرده باشه.
الکساندر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,846
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #62
الکساندر به یک پا تکیه زده بود و داشت حرکات نادیا را با دقت تماشا می‌کرد. از شدت نفرتی که به جورج داشت متعجب شده بود و با لبخند پرسید:
- چی در موردت لو داده که تا این حد دلت می‌خواست حالش رو بگیری؟
نادیا که انگار تازه متوجه حضور الکساندر شده بود، خودش را با شتاب جمع و جور کرد. دو لبه‌ی کتش را مرتب کرد و لبخند شرمنده‌ای تحویلش داد:
- آم... چیز مهمی نبود... یه بار داشتم با... هیچی، واقعاً مهم نبود.
مکس نیمچه لبخندی گوشه‌ی لبانش ظاهر کرد و حالا نوبت او شده بود که موذیانه بپرسد:
- پس اگه مهم نبود، برای چی انقدر به خون جورج تشنه بودی؟
در عرض یک ثانیه، نگاه خجالت‌زده‌ی نادیا به خطرناکی نگاه یک ببر شد و چشم‌غره رفتنش به مکس، او را به خنده واداشت. الکساندر هم داشت می خندید که نادیا صورتش را با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,846
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #63
- به خاطر بودن یا نبودن جیسون نیست. باید کسی رو ببینم.
حالت چهره‌اش کاملاً بی‌تفاوت بود. نادیا احساس می‌کرد که در این وسط چیزی وجود داشت که نمی‌توانست درست باشد و با عجله پرسید:
- هِی... همه‌چیز رو به راهه؟
مشخص بود که او را کلافه کرده، چون دیگر نگاهش نمی‌کرد. حالا هم که کنار میزش رسیده بود، می‌خواست میز نامرتبش را از آن حالت در هم ریخته در بیاورد. با حواس‌پرتی وسایل روی آن را مرتب کرد و جواب داد:
- من خوبم و تو هم لازم نیست برای اومدنم اصرار کنی. به هر حال بقیه از بودن من خوشحال نمیشن.
نادیا در حال پوف کشیدن، دستش را در هوا تکان داد و گفت:
- بقیه می‌تونن هر غلطی که خواستن انجام بدن! من دوست دارم که تو هم با ما باشی.
میز کارش هنوز به شلوغی بازارهای شرقی به نظر می‌رسید، ولی دیگر داشت کتش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,846
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #64
مکس چهره‌ی خجالت‌زده‌ی او را با نگاه سریعی آنالیز کرد. با این‌که حوصله نداشت، اما از روی منظور خندید تا به او نشان بدهد که دلخور نشده بود و گفت:
- یه بار دیگه تلافی می‌کنیم. یه شب که شیفت نداشتم، هر جا که خواستی می‌ریم.
اما مشخص بود که نتوانسته خیلی او را قانع کند؛ چون نادیا داشت با اوقات تلخی غر میزد:
- آخه اگه یهویی باشه، بقیه نمیان. هی بهونه میارن و... .
مکس از وراجی کردن نادیا خسته شده بود و حرفش را بدون تعلل بُرید:
- بقیه؟ کی حرف از بقیه زد؟
مابقی حرف نادیا گفته نشد. چند لحظه گذشت تا سرانجام دستش را اول به طرف خودش و بعد به سمت او گرفت:
- یعنی... فقط ما باشیم؟
مکس با بی‌قراری نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت. باید از نیم ساعت پیش راه می‌افتاد و خودش وقت را هدر داده بود. سرش را با شتاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,846
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #65
امیدوارم که همه، هر کجا که هستن در صحت و سلامت کامل باشن.

راندن در آن ترافیک سنگین، او را بیست دقیقه‌ی دیگر هم عقب انداخت و وقتی به خانه‌اش که در حوالی شهر رسید، ماشینش را شلخته کنار خیابان پارک کرد. با گام‌های بلندی خودش را به آپارتمان نوساز کوچک و دو طبقه‌ای رساند که ساکن آخرین طبقه‌اش بود.
در را باز کرد و با شتاب، از راه‌پله‌ی تماماً کرمی و طوسی رنگ آن‌جا بالا رفت. در حال نفس‌نفس زدن ناشی از عجله داشتن، مقابل در سیاه ورودی واحدش ایستاد. کمی تلاش کرد تا نفسش را به ریتم معمولش بازگرداند و قفل در را با وارد کردن رمزش گشود. با داخل رفتنش در فضای کوچک خانه، از همان‌جا صدای به هم خوردن ظرف و ظروف را می‌شنید. در پس‌زمینه‌ی آن، با صدای نه چندان زیادی می‌توانست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,846
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #66
زن مقابلش داشت لبخند میزد؛ همان لبخندی که مکس نمی‌توانست از چیز دیگری بیشتر از آن متنفر باشد. لب خندانش را گشود تا چیزی بگوید که مکس دستش را به نشانه‌ی متوقف کردن بالا گرفت و به حالت تأکیدی به او فهماند:
- اگه نمی‌خوای بری، لاأقل جر و بحث نکن. خودت خوب می‌دونی که امروز حال و حوصله ندارم.
و داخل اتاق رفت و مقابل کمد دیواری سرتاسری اتاق ایستاد. می‌توانست از داخل آینه‌ی قدی روی کمد، انعکاس زن را ببیند که به او خیره مانده بود. هولستر چرمی اسلحه‌اش را از شانه‌هایش برداشت و آن را روی صندلی انداخت که زن گفت:
- نباید بهت پسش می‌دادم. می‌دونی که حمل اون اسلحه با اون کالیبر غیر مجازه و به خاطر منه که شماره‌ی یک تا حالا سلاحت رو ضبط نکرده.
مکس با خرناسی، تی‌شرتش را با کمی تقلا کردن از تنش بیرون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,846
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #67
ملانیا بدون احساس خاصی از روی تخت بلند شد و مقابل آینه رفت تا پیراهن پژ رنگش را از قسمت کمر، داخل دامنش مرتب کرده باشد و بدون انداختن کوچکترین نگاهی به مکس، جواب داد:
- تو از کجا می‌دونی که ناراحت شده و اگه شده، برای چی بوده؟ تو کار من دخالت نکن مکس.
مکس رو به زمین اشاره کرد و با فریادی که کل خانه‌اش را می‌لرزاند، سرش نعره کشید:
- این‌جا خونه‌ منه و قوانینش رو من تعیین می‌کنم، نه تو!
ملانیا در کمال آرامش می‌خندید و در همان حین، قصد خروج از اتاق را داشت:
- با این کار می‌خوای نشون بدی که سرشار از قدرتی. درسته، حس مالکیت داشتن نسبت به چیزی، بهت احساس خوبی میده.
و وقتی که از اتاق بیرون رفت، مکس لگدی به یکی از وسایلش که روی زمین افتاده بود نواخت و آن را جابه‌جا کرد:
- هر طور که دوست داری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,846
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #68
- آهنگای مورد علاقه‌ی تو برای زمان سرو شام مناسب نیست و اشتها رو کور می‌کنه.
قصد داشت که بحث را ادامه بدهد، اما با بیرون آمدن خواهرش که داشت ظروفی را با خودش می‌آورد تا روی میز بگذارد، دهانش را بست و تنها به به‌هم فشردن لب‌هایش کفایت کرد. جیل سرش را بالا گرفت و دستانش را به نشانه‌ی نزدیک شدن مکس به خودش تکان داد. مکس با لبخند کمرنگی به طرفش رفت و لب‌هایش را به شکل واضح تکان داد:
- لازم نبود برای امشب به دردسر بیفتی.
و جیل همان‌طور که بدون صدا داشت توضیح می‌داد که کاری نکرده، مادرش داشت با صدای بلند می‌گفت:
- از رستوران سفارش داد. تو اون مدت زمان کم نمی‌تونست آشپزی کنه.
مکس لب‌هایش را ورچید، دستش را جلوی دهانش گرفت تا جلوی لب‌خوانی خواهرش را گرفته باشد و به مادرش جواب داد:
- من داشتم با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,846
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #69
و وقتی متوجه اشتباهش شد که نگاهش به خواهرش افتاد. ابروهای کشیده و پهن خواهرش در هم رفته بود و داشت با حرکات محکم و زیادی سریعِ دستش از مکس می‌پرسید:
- در مورد چی حرف می‌زدید؟
مکس نفس عمیقی کشید و نگاهش را موقع گفتن پاسخ به خواهرش دزدید:
- یه مشت حرف تکراریِ خسته‌کننده.
ولی خواهرش ظاهر راضی نشده‌ای به خودش گرفت. با ناراحتی زیاد سرش را به طرفین تکان داد و دوباره با زبان اشاره، اصرارش را به نمایش گذاشت:
- به من دروغ نگو مکس.
مکس دستش را چند بار محکم روی صورتش کشید. دلش می‌خواست زمان را به عقب برمی‌گرداند و جلوی حرف‌های مادرش را به نحوی می‌گرفت؛ اما چه خیال و رویای خامی. دستش را طوری که بخواهد چیزی را کنار بزند به حرکت درآورد و با صدایی بلندتر از حد معمول جواب داد:
- جیل، لطفاً بیا بیخیالش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,846
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #70
ملانیا دست مشت کرده‌اش را به آرامی باز، و بازدمش را به شکل طولانی و ممتد رها کرد. آرامشش را که دوباره بازیافت، خطاب به مکس که داشت با لبخند غذا را می‌جوید گفت:
- هنوز هم میگم که این اتفاق به دستور من نبوده. مقصر بودن جورج هم به تو اجازه‌ی ضرب و شتمش رو نمیده. متأسفم پسرم، ولی ناچارم برات یه جلسه مشاوره‌ی اضطراری تو اداره برگزار کنم.
مکس لقمه‌اش را فرو برد و با خونسردی به شکلی نمایشی جواب داد:
- اصلاً هم متأسف نیستی و دقیقاً دنبال رسیدن به همین بودی. از موفقیتت لذت ببر مادام! فردا این جلسه رو با افتخار در برابر همگان برگزار کن.
ملانیا دیگر به او نگاه نمی‌کرد و همان‌طور که داشت از پشت میز بلند میشد، توضیح می‌داد:
- از همون بچگی هم همیشه دوست داشتی در مرکز توجه باشی و همه تماشات کنن. الان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 12)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا