• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قلیچ | ژیلا.ح نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

Nyx

هنرمند انجمن
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,472
پسندها
65,890
امتیازها
64,873
مدال‌ها
27
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #21
صفحه به صفحه را با چنان جزئیات و دقتی می‌خواند که گویی می‌خواست سنگ‌ریزه از میان خرمن دانه‌های گندم جدا کند. وقتی به لیا رسید، سرعتش به کندی حرکت لاک‌پشت بود. دنبال راهی می‌گشت. نشان یا هر کلمه‌ای که بتواند راهش را روشن کند. حس می‌کرد چیزی را در داستان گم کرده، جای خالی و شکاف بزرگی وجود داشت. گویی ادویه‌ی اصلی و مخصوص طبخ غذایی را نزده باشند. هرجمله را با ولعی عجیب بو می‌کشید، لمس می‌کرد، نگاه می‌کرد و از بر می‌شد. نقشه‌ی سارین چه بود؟ برای چه تمام جشن را با حواسی پرت می‌گذراند و دنبال چه بهانه‌ای می‌گشت که از نقشه‌اش بگذرد؟ آویس کجا غیب شده بود؟ چرا از زمان پیدا شدن لیا، دیگر هیچ رد و نشانی از او نمی‌توانست در داستان پیدا کند؟ آویس هم در نقشه‌ی پنهان سارین دخالت‌ داشت؟ یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Nyx

Nyx

هنرمند انجمن
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,472
پسندها
65,890
امتیازها
64,873
مدال‌ها
27
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #22
در ايستگاه هیچ‌کسی نبود، جز یک دست‌فروش دوره‌گرد. وسایلش، ابزار همیشگی دست‌فروش‌ها در مترو نبودند. چراغ فانوس قدیمی، خنجرهای کوچک با غلاف کنده‌کاری شده، آویز‌های شیشه‌ای با رنگ‌های درخشان قرمز و سبز و آبی، ریسمان‌های رنگی برای بستن مو، پاپوش‌های چرم با نوک کشیده و تیز رو به بالا، سکه‌های گرد و فلزی رنگ و رو رفته، مجسمه‌های یشمی سبز-سفید کوچک و تکه حلب شبیه به لیوان که از عصایی آویزان و با طناب باریک بافته شده از الیاف خرما به هم متصل شده بودند.
سارا نتوانست هیچ نشانی از عنوان ايستگاه و تابلو پیدا کند. چند قدم جلوتر رفت تا به فروشنده نزدیک‌تر شود. فروشنده چهره‌ی ناپیدایی داشت. پارچه‌ی مشکی رنگ و رو رفته از کنف که چرک گرفته و لبه‌هایش نخ‌نما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nyx

Nyx

هنرمند انجمن
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,472
پسندها
65,890
امتیازها
64,873
مدال‌ها
27
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #23
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nyx

Nyx

هنرمند انجمن
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,472
پسندها
65,890
امتیازها
64,873
مدال‌ها
27
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #24
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nyx

Nyx

هنرمند انجمن
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,472
پسندها
65,890
امتیازها
64,873
مدال‌ها
27
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #25
انگار در شهر زامبی‌ها گیر افتاده بود. نگاهش از چون سلاحی نامرئی برای دفاع از خودش بود که هر ثانیه می‌چرخید و روی آدم‌های اطرافش می‌افتاد. پسربچه‌ای بی‌هوا چون تیری که از زه کمان رها شده باشد، به طرفش دوید و کوله‌اش را کشید. دست‌هایش بی‌هوا روی بند کوله‌پشتی قفل شدند. آنقد محکم کوله را گرفت که بی‌حتم نان درون آن هم له شده بود. قلیچ هم درون کوله پشتی پشت نان، سنگر گرفته بود.
- ولم کن! برو کنار بچه. یکی کمک کنه.
حلقه‌ی آدم‌ها دورش تتگ‌تر می‌شد. نگاه‌های خیره رویش شبیه به بندهایی نامرئی می‌مانست که اورا در حصار نگه داشته و نمی‌گذاشتند تکان بخورد.
- م...من...اشتباه اومدم... فقط باید... تاکسی... صبر کنین...
ضربان قلبش به تمام اعضای بدن دستور آماده باش صادر کرده بود و تک‌به تک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nyx

Nyx

هنرمند انجمن
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,472
پسندها
65,890
امتیازها
64,873
مدال‌ها
27
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #26
نفس کم آورده بود. تنه‌ی درختی چندصدساله که تا دل آسمان هم قد گرفته بود، حفره‌ی بزرگی در تنش داشت. حفره‌ای آنقدر بزرگ که بعید بود لانه‌ی حیواناتی چون سنجاب و خرگوش باشد. دور و برش را پائید. کسی نبود.
کنجکاو خم شد و به حفره‌ی تونل مانند نگاه کرد. عمیق به نظر می‌رسید. گویی چیزی بیش از یک حفره می‌مانست. در نگاه اول، مکانی مرتب شده و پر از ابزار بود. چون خانه‌ای کوچک و جنگلی می‌مانست. شاید بیشتر از ده متر بود. مردد بود که چه کند. خنجر کوچک را از کوله‌اش بیرون کشید. رعدوبرقی عصبانی، تمام آسمان را نورانی کرد و شلاق محکمی به ابرها زد. از صدای مهیبش ناخوداگاه در خودش جمع شد. سیل باران چون رودی جاری می‌بارید و به هیچ پرنده و چرنده‌ای رحم نمی‌کرد. باران مجال تصمیم گرفتن را به او نداده و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nyx
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] Ftm.gh

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا