• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پنج فصل و تو | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 39
  • بازدیدها بازدیدها 1,279
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
364
پسندها
2,074
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #21
به خیابان اصلی رسیدم. مغازه‌ها باز بودند: میوه‌فروشی با جعبه‌های نارنگی و کلم بنفش، کفاشی با صندلی چوبی بیرون، و پیرمردی که چای می‌خورد و به چیزی فکر نمی‌کرد. یا شاید، به همه‌چیز. از کنار مدرسه‌ای رد شدم. صدای زنگ تفریح آمد. بچه‌ها می‌دویدند، می‌خندیدند. و من، فقط رد شدم. به چهارراه رسیدم. چراغ قرمز بود. تاکسی زردی با ترمزی ناگهانی ایستاد. راننده چیزی گفت، شاید فریاد زد، اما صدایی از آن‌سوی خیابان آمد. نشنیدم. یا شاید، نخواستم بشنوم. از خیابان گذشتم. تابلوی کتابخانه از دور پیدا بود:
«کتابخانه‌ی عمومی استان آدانا» (۱).
ساختمان آجری بود، با پنجره‌های بلند و قاب‌های چوبی. شیشه‌ها خیس از مه زمستان بودند، انگار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
364
پسندها
2,074
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #22
مقاله را بستم. واژه‌نامه باز مانده بود. و من، میان جمله‌ای که تمام شده بود و چیزی که هنوز تمام نشده بود، گیر کرده بودم. نفس را آهسته بیرون دادم. باید تمامش می‌کردم. نه فقط برای کلینیک. برای خودم. بی‌صدا، از کیف، لپ‌تاپ را بیرون آوردم. صدای باز شدنش در سکوت سالن پیچید، مثل چیزی ممنوع، ولی لازم. فایل را باز کردم. ترجمه را از روی کاغذ، جمله‌به‌جمله، تایپ کردم. چند بار مکث کردم. چند واژه را عوض کردم. چند جمله را دوباره نوشتم. در پایان، نقطه گذاشتم. نقطه‌ی آخر. فایل را ذخیره کردم:
«ترجمه‌ی نهاییِ مقاله‌ی سوگ».
ایمیل کردم. در متن نوشتم:
«ترجمه‌ی نهایی پیوست است. اگر نیاز به بازبینی بود، در دسترسم.»
دکمه‌ی ارسال را زدم. لحظه‌ای صبر کردم. نوار سبز، تا انتها پر شد. تمام شد. دستم هنوز روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
364
پسندها
2,074
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #23
نگاه چشم‌های میشی‌اش چند لحظه روی من ماند. در آن نگاه، چیزی آرام می‌لرزید؛ نه خواهش، نه عذرخواهی، چیزی شبیه دوست داشتنِ بی‌صدا.
دوست داشتنی که بلد نبود راهش را پیدا کند. و من، از همین گم‌گشتگی‌اش یک گرمای تلخ می‌گرفتم. گفت: - باید برم. یه تماس فوری از شرکت دارم. جلسه‌ست.
سرم را تکان دادم؛ برای همه‌ی چیزهایی که نمی‌شد گفت.
- باشه.
گلی هنوز در آغوشم بود. علی جلو آمد، پیشانی‌اش را بوسید.
- مواظب خاله باش، باشه؟
- همیشه.
رفت. درِ ماشین بسته شد. صدای موتور، بعد، دور شدن. من ماندم، با گلی در آغوش، ایستاده در آستانه‌ی در؛ قلبی که نمی‌دانست باید آرام شود یا تند بزند. پشت سرم، در هنوز باز بود. هوای کوچه سرد بود، و نگاه آخرم به علی، نه خداحافظی بود، نه دعوت، مکثی بود میان دو زندگی. مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
364
پسندها
2,074
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #24
و حالا، سال‌ها گذشته. من روبه‌روی کسی ایستاده‌ام که دیگر منتظر نمی‌ماند، سؤال نمی‌پرسد، و با آن چشم‌های خسته نمی‌خندد. خوب می‌دانم… مقصر خودم بودم. ترمز زدم. نگاهم افتاد به تابلو:
خانه‌ی موگه: طراحی و پوشاک زنانه. تابلویی که خودم سفارش داده بودم؛
با همان فونتی که یک‌بار گفته بود «دوستش دارم»،
با همان رنگی که آرامش را به یادش می‌آورد. خانه‌ای که ساختم، بی‌اجازه‌ی صاحبش. نامش را زدم بر پیشانی این دیوارها، بی‌آن‌که حتی بداند. لبخندی آمد روی لبم؛ تلخ. مثل کسی که خودش دیوارها را چیده، پنجره‌ها را انتخاب کرده، اما هنوز پشت در ایستاده؛ بدون کلید، بدون اجازه. نه برای بخشیده شدن. برای این‌که فقط یک‌بار دیگر، اسمش را از خودش بشنوم. در صدای خودش. در همان صدایی که روزی با آن می‌خندید. پیاده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
364
پسندها
2,074
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #25
- ما با خودِ موگه ادامه می‌دیم. از دیروز، اون به‌طور رسمی یکی از شرکای شرکته.
پریسا گفت:
- یعنی می‌خوای اسمش بمونه؟
- اسمش که هست. امضاش هم هست. حالا دیگه خودِ صاحب اسم هم با ماست. در نتیجه، موگه از این به بعد با شماست.
سکوت افتاد. کسی چیزی نگفت. فقط صدای بخاری بود، و قهوه‌ای که سرد می‌شد. جلسه تمام شد. همه رفتند. فقط من ماندم. فنجان قهوه هنوز دست‌نخورده بود. نگاه کردم به پنجره. مه نشسته بود روی شیشه. صدای موگه در ذهنم پیچید. بعد، صدای مهناز، همان روز، همان لحظه‌ای که پایش را از لبه‌ی پرتگاه عقب کشید، آرام گفت:
«کاش دیرتر می‌رسیدی، علی. فقط چند ثانیه دیرتر…»
و من، هیچ‌وقت نپرسیدم. نه چون نمی‌خواستم بدانم. چون فکر می‌کردم اگر بپرسم، زخمش را تازه می‌کنم. چون خیال می‌کردم سکوت، نوعی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
364
پسندها
2,074
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #26
- من هم… دیشب هزار بار خواستم زنگ بزنم. ولی گفتم شاید خسته‌ای.
دنیز خندید. صدایش مثل قند در چای حل شد. گفت:
- تولدت، صبح زود، توی اتاقت، با موهای ژولیده و چشم‌های خواب‌آلودت؟
خندیدم. آن‌جوری که فقط پیش دنیز می‌خندم. گفتم:
- یک آرزو کنم؟
- آره. ولی فقط اگه من توش باشم. چشم‌هایم را بستم. آرزو کردم. نه با کلمه، نه با صدا. فقط با دل. با همان حسی که سال‌ها پیش، بی‌صدا، در من کاشته بود. چشم باز کردم. گفتم:
- تولدم یادم نبود.
دنیز گفت:
- من یادم بود. برای هر دومون.
بعد، آرام اضافه کرد:
- همه منتظرن. کیک اصلی اون‌جاست. با شمع‌های واقعی، مهمونای واقعی، و یه عالمه آدم که دوستت دارن.
لبخند زدم. گفتم:
- ولی این یکی همیشه توی خاطرم می‌مونه.
دنیز با شیطنت صدا زد:
- ده دقیقه وقت داری بدرخشی. بیشتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
364
پسندها
2,074
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #27
دنیز ده دقیقه وقت داده بود، یعنی اگر بیشتر طولش می‌دادم، با مشت به در می‌کوبید. آب را باز کردم. بخار، آرام بالا آمد. لباس‌ها را درآوردم. پوست تنم با سرمای کاشی‌ها تماس گرفت، و بعد، با گرمای آب آشتی کرد. دوش کوتاه بود، اما کافی. کافی برای شستنِ خواب، برای بیدار کردنِ چیزی که مدت‌ها خاموش مانده بود. کف دستم را روی شانه‌ام کشیدم. انگار داشتم خودم را از نو لمس می‌کردم. نه برای تمیز شدن، برای یادآوری. با حوله، موهایم را پیچیدم. بخار هنوز روی آینه نشسته بود. با کف دست، مه را کنار زدم. چهره‌ام پیدا شد. همان صورتی که پنج سال است هر روز در آینه می‌بینم. اما امروز فرق داشت. چیزی در نگاهم عوض شده بود. انگار آن غریبه‌ی آشنا، بالاخره یادش آمده بود که کیست. موهایم را خشک کردم و بازشان گذاشتم. از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
364
پسندها
2,074
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #28
- خوش اومدی.
چرخیدم. علی بود. همان‌جا ایستاده بود؛ کمی دورتر از جمع، تکیه داده به قاب پنجره، نور صبح روی شانه‌اش افتاده بود. لبخندش آرام بود، اما نگاهش… آن نگاه، از میان شلوغی رد می‌شد و بی‌هیچ تردیدی به من می‌رسید آرام‌تر، عمیق‌تر، انگار تنها نقطه‌ی واضحِ این قاب من بودم. سرم را کمی کج کردم. لبخندی زدم؛ نرم، اما محکم. در دل گفتم:
«من اینجام. کامل. با نوری که ازم می‌تابه.»
گلی ناگهان دستم را کشید، با همان شوق همیشگی‌اش:
- زود باش خاله! شمعا منتظرن!
قدم برداشتم. میز وسط سالن می‌درخشید؛ کیکی با شمع‌های رنگی و گل‌های خامه‌ای، مثل یک جزیره‌ی کوچک نور در میان جمع.
همه دورم حلقه زدند. صداها، خنده‌ها، نفس‌ها همه گرم، همه نزدیک. برای اولین‌بار، آرزو نکردم چیزی را تغییر بدهم یا چیزی را از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
364
پسندها
2,074
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #29
«شاید حق با گلیه… منم همینم؛ ساده و روشن، مثل همین کیک.»
دنیز گفت:
- حالا وقتشه کیک رو ببریم.
و محمد، با چاقوی مخصوص، نخستین برش را زد. خامه کنار رفت، لایه‌های شکلاتی پدیدار شدند. همه‌چیز بوی کودکی می‌داد؛ بوی جشن‌های قدیمی، بوی مهناز، بوی روزهایی که هنوز همه‌چیز ممکن بود. بشقابم را گرفتم. کیک را چشیدم. شیرین بود، اما نه آن‌قدر که دلم را بزند. و همین، خودش معجزه‌ای بود. علی از دور نگاهم می‌کرد. نه جلو آمد، نه عقب رفت؛ فقط همان‌جا ایستاده بود، با لیوان چای در دست، و نگاهی که دیگر چیزی نمی‌خواست. و من، برای نخستین‌بار، حس کردم می‌توانم این نگاه را همان‌گونه که هست بپذیرم؛ بی‌نیاز از جنگ، بی‌نیاز از آشتی. گلی دستم را کشید:
- خاله موگه! حالا باید برقصی! تولد بدون رقص که نمی‌شه!
خندیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
364
پسندها
2,074
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #30
- اگه دوس داری، بخور.
گلی لقمه‌ای از نان برداشت، کمی کیک رویش گذاشت و با افتخار گفت:
- این می‌شه صبحانه‌ی تولدی!
خنده‌ی جمع بلند شد. من، برای اولین‌بار، نانم را با پنیر خوردم و بعد لقمه‌ای از کیک. شیرینی و نمک کنار هم… مثل خودم. مثل این روز. مثل دختری که تازه یاد گرفته هم تلخ باشد، هم روشن. علی روبه‌رویم نشسته بود؛ ساکت، بی‌نیاز به کلمه. نگاهش هر چند لحظه یک‌بار به من برمی‌گشت، آرام، آشنا، از همان جنس روز اول. و همین حضور بی‌صدا، کافی بود. نور کم‌رنگ آفتاب روی شیشه‌ها می‌رقصید، و در دل این خانه، در دل این میز، میان نان و کیک و چای، چیزی شبیه صلح نشسته بود؛ از آن صلح‌هایی که با لبخند، با لقمه، با نگاه، بی‌صدا و بی‌ادعا، جا باز می‌کنند. تینا روبه‌روی رایان نشسته بود. موهای مشکی‌اش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا