• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموع دلنوشته میان دو پیام | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 18
  • بازدیدها بازدیدها 326
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #11
میانِ سه جمله‌ات، چیزی در من جوانه زد

گریه‌ام که خوابید،
دنیا یک‌هو ساکت شد؛
نه چون آرام شده باشد،
از خستگی.
چشم‌هایم می‌سوخت
و روحم
مثل اتاقی که طوفان از آن رد شده باشد،
پر بود از تکه‌کاغذهای پارهٔ احساسی
که هنوز بوی نم می‌دادند.

همان لحظه بود که پیام آمد:
«دلم تنگت میشه.»
بعد:
«تو چطور دلت تنگ نمیشه»
و آخرش…
آرام،
اما کاری‌ترین ضربه:
«چطور دلت میاد»

این سه جمله
مثل سه در
پشتِ سر هم
در من باز شد؛
هر کدام
به اتاقی تاریک‌تر،
عمیق‌تر،
بی‌هوا‌تر.

ماندم.
نه توانستم جواب بدهم،
نه توانستم سکوت کنم.
نه می‌توانستم بگویم
دلم تنگ نمی‌شود،
چون می‌شد.
نه می‌توانستم بگویم
می‌شود،
چون آن‌وقت
باید برمی‌گشتم
به جایی
که دیگر
نه امن بود
نه ممکن.

در دلم
هزار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #12
فشاری که از میانِ سکوت بالا آمد

اشک‌هایم تمام شده بود،
اما قلبم نه.
یک سنگینی آرام
نشسته بود وسطِ سینه‌ام؛
سنگینی‌ای که هر چند دقیقه
برمی‌گشت
و انگار
نفس را
از گلویم می‌کشید بیرون.

نه گریه بود،
نه آرامش،
چیزی میان این دو.
چیزی شبیه موجی
که از دور می‌آمد،
آرام،
اما وقتی می‌رسید
تمام ساحلِ درونم را
می‌کند
و با خودش می‌برد.

هر لحظه
جمله‌هایت
می‌آمدند توی ذهنم؛
نه با صدای بلند،
با همان صدای آرامی
که نوشته بودی‌شان:
«دلم تنگت میشه...
تو چطور دلت تنگ نمیشه...
چطور دلت میاد...»

و من
هر بار
همان فشار را حس می‌کردم؛
فشاری که نه گریه خالی‌اش می‌کرد،
نه سکوت.
فشاری که فقط
می‌نشست
و می‌نشست
و می‌نشست؛
مثل دستی نامرئی
که روی سینه‌ام می‌ماند
و نمی‌گذاشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #13
نَفَسی که میانِ رفتن و برگشتن گیر می‌کند

امروز
دردم خاموش نشده،
فقط
آرام‌تر شده؛
مثل آتشی
که زیر خاکستر
هنوز
نفس می‌کشد.

دیگر
نه آن گریهٔ بی‌امان هست،
نه آن فشارِ سنگینِ بی‌هوا؛
اما ردّشان
هنوز
در سینه‌ام مانده،
جایی میانِ گلو و قلب،
جایی که نفس
تا نیمه می‌آید
و همان‌جا
گیر می‌کند.

فکر می‌کردم
اگر سکوت کنم،
اگر فاصله بگیرم،
اگر راهی پیدا کنم
برای ادامه دادن،
همه‌چیز
کم‌کم
از من عبور می‌کند.
اما عبور نکرد؛
فقط
آرام شد،
کم‌رنگ شد،
و تبدیل شد
به لرزشی
که هر از گاهی
از پشتِ ذهنم
سر می‌کشد.

در همین آرامشِ نیمه‌کاره بود
که پیامت رسید:
«چرا بی تو نمی‌تونم…»

برای لحظه‌ای
دنیا
ایستاد.
نه از شوق،
نه از درد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #14
قدم برداشتن

امروز
هرچه با خودم جنگیدم
فایده نداشت؛
نفس
در سینه‌ام
چنان سنگین مانده بود
که فهمیدم
ایستادن
بیشتر از رفتن
اذیتم می‌کند.

پیامت
مثل دستی
که آرام
روی درِ نیمه‌بسته‌ای
فشار بیاورد،
چیزی را در من
به حرکت انداخت؛
نه از شوق،
نه از دلتنگی،
از همان صدای خفه‌ای
که مدت‌ها
زیر پوست دلم
می‌لرزید
و می‌گفت
اگر نروی
هیچ‌چیز
سبک نمی‌شود.

پاهایم
بی‌آنکه
از من اجازه بگیرند
به‌سوی تو
چرخیدند؛
آرام،
بی‌صدا،
مثل کسی
که می‌داند
شاید اشتباه باشد
اما
نرفتن
دردناک‌تر است.

نه برای بخشیدن رفتم،
نه برای برگشتن،
نه برای تکرار گذشته؛
رفتم
تا بفهمم
این نیم‌نفسی
که از پیامِ تو
در سینه‌ام
گیر کرده بود
شاید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #15
بعد از قدم

بعد از آن قدم،
جهان
برای لحظه‌ای
چنان آرام شد
که انگار
هوا
می‌خواست چیزی را
در گوشم بگوید؛
چیزی
که مدت‌ها
از شنیدنش
فرار کرده بودم.

راه
نه روشن بود
نه تاریک؛
چیزی میان این دو،
مثل نوری
که از صفحهٔ گوشی
در نیمه‌شب
روی صورتت می‌افتد
و نمی‌دانی
آرامت می‌کند
یا می‌سوزاندت.

هر قدم
نه نزدیکت می‌کرد
نه دورم می‌کرد؛
فقط
چیزی را در من
بیدار می‌کرد،
چیزی شبیه
آن لرزِ بی‌دلیلی
که آدم
بعد از خواندنِ یک پیام
در خودش حس می‌کند
و نمی‌فهمد
چرا این‌همه
واقعی‌ست.

نمی‌دانستم
وقتی برسم
چه می‌شود؛
ما
هیچ‌وقت
در دنیای واقعی
به هم نرسیده‌ایم
که بخواهم
انتظارِ آغوشی داشته باشم.
اما
همان‌قدر که نبودنت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #16
اعترافی که هیچ نامی ندارد

از دیشب
هرچه خواستم به زندگیِ معمولی برگردم،
نتوانستم.
نه چای
طعمِ همیشگی داشت،
نه اتاق
سکوتِ همیشگی،
نه من
آن آدمِ قبل بودم.

انگار فهمیدنِ یک حقیقت
می‌تواند
بی‌آنکه چیزی در جهان تغییر کند،
همه‌چیز را
درونِ آدم
وارونه کند.

نشستم
و برای اولین‌بار
به این فکر کردم
که شاید بعضی آدم‌ها
نه از راهِ چشم وارد می‌شوند،
نه از راهِ لمس،
نه از راهِ حضور.
از راهی می‌آیند
که هیچ‌کس
نامش را نمی‌داند؛
از راهی
که فقط
روح
می‌شناسد.

چطور ممکن است
کسی
که هرگز در آغوشم نبوده،
این‌همه
در من
جای گرفته باشد؟
چطور ممکن است
صدایی
که تنها
از پشتِ یک صفحه
به من رسیده،
این‌طور
در تاریکیِ جانم
روشن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #17
بازگشتِ تو در مهِ من

از صبح
هرچه خواستم
به جهانِ معمولی برگردم
نشد.
ذهنم
بی‌هوا
به همان جایی رفت
که مدت‌هاست
در مهِ نازکش
پنهان مانده؛
جایی که تو
حتی وقتی نیستی
هستی.

عجیب است
چیزی که روزی
نیمه‌کاره رهایش کردیم،
حالا
از دل همین دوری
دوباره
نفس می‌کشد؛
آرام
اما زنده‌تر از قبل.

می‌دانم
بعضی فاصله‌ها
بی‌اعتنایی نیست؛
زخمی‌ست
که هنوز
جرئتِ نزدیک‌شدن ندارد.
و من
با اینکه قدمی به‌سویت آمده‌ام
هنوز
از همان غیب‌شدن‌های ناگهانی
می‌ترسم؛
ترسی
که نمی‌گذارد
پا به پای دلی که جلوتر رفته
حرکت کنم.

دلم جلوتر از من رفته،
و همین فاصلهٔ کوتاه
تمامِ جرئتم را
به لرزه می‌اندازد.

رابطه
آهسته
از همان جای قدیمی
دوباره شکل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #18
دوپارگیِ روح

از دیشب
آن یک جمله
مثل خطی نازک از نور
در تاریکیِ من مانده؛
نه آن‌قدر روشن
که راهی نشانم بدهد،
نه آن‌قدر کم‌جان
که فراموشش کنم.

«می‌خوامت»
چیزی را در من تکان داد
که ماه‌ها
به خوابِ سنگین رفته بود؛
لرزشِ کوچکی
که نه می‌گذارد
به عقب برگردم،
نه جرئتم می‌دهد
قدمِ بعدی را بردارم.

تمامِ شب
میانِ دو نیمهٔ خودم
رفت‌وآمد کردم؛
میانِ دلی
که بی‌اجازه
به سمتت کشیده می‌شود،
و عقلی
که هنوز
از سایهٔ زخم‌های قدیمی
می‌ترسد.

با تو حرف می‌زنم،
اما هنوز
در تردیدم؛
روح من
بی‌تو نمی‌تواند،
درست است،
اما با تو هم
آرام نمی‌گیرد.
این دوپارگی
مثل مهی نشسته
روی تمامِ تصمیم‌هایم؛
نه می‌گذارد
به‌سوی تو بروم،
نه اجازه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,171
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #19
جایی که اعتماد ترک برمی‌دارد

از دیروز
چیزی در من آرام نمی‌شود؛
نه از حرفی که گفتی،
از فاصله‌ای
که میانِ گفتن و بودنت افتاده.
حرف‌ها
گاهی آن‌قدر نرم‌اند
که آدم دلش می‌خواهد
بی‌هیچ مقاومتی
در آغوششان بگیرد،
اما سکوت‌ها
جایی را می‌سوزانند
که هیچ کلمه‌ای
نمی‌تواند
ترمیمش کند.

نمی‌دانم
چطور می‌شود
آدمی هم دلتنگ باشد،
هم محتاط؛
هم دلش بلرزد،
هم قدم‌هایش
یخ بزند.
اما من
در همین میانه‌ام؛
جایی که نه می‌توانم
تمام‌قد نزدیک شوم،
نه می‌توانم
بی‌دلیل دور بمانم.

تو می‌گویی
چیزی عوض نشده،
اما من
در مکث‌هایت
چیزهایی می‌بینم
که با حرف‌هایت
هم‌صدا نیستند.
این ناهماهنگی
آرام
اما عمیق
در دلِ اعتماد
ترک می‌اندازد؛
ترکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska
عقب
بالا