- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 424
- پسندها
- 2,171
- امتیازها
- 12,213
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #11
میانِ سه جملهات، چیزی در من جوانه زد
گریهام که خوابید،
دنیا یکهو ساکت شد؛
نه چون آرام شده باشد،
از خستگی.
چشمهایم میسوخت
و روحم
مثل اتاقی که طوفان از آن رد شده باشد،
پر بود از تکهکاغذهای پارهٔ احساسی
که هنوز بوی نم میدادند.
همان لحظه بود که پیام آمد:
«دلم تنگت میشه.»
بعد:
«تو چطور دلت تنگ نمیشه»
و آخرش…
آرام،
اما کاریترین ضربه:
«چطور دلت میاد»
این سه جمله
مثل سه در
پشتِ سر هم
در من باز شد؛
هر کدام
به اتاقی تاریکتر،
عمیقتر،
بیهواتر.
ماندم.
نه توانستم جواب بدهم،
نه توانستم سکوت کنم.
نه میتوانستم بگویم
دلم تنگ نمیشود،
چون میشد.
نه میتوانستم بگویم
میشود،
چون آنوقت
باید برمیگشتم
به جایی
که دیگر
نه امن بود
نه ممکن.
در دلم
هزار...
گریهام که خوابید،
دنیا یکهو ساکت شد؛
نه چون آرام شده باشد،
از خستگی.
چشمهایم میسوخت
و روحم
مثل اتاقی که طوفان از آن رد شده باشد،
پر بود از تکهکاغذهای پارهٔ احساسی
که هنوز بوی نم میدادند.
همان لحظه بود که پیام آمد:
«دلم تنگت میشه.»
بعد:
«تو چطور دلت تنگ نمیشه»
و آخرش…
آرام،
اما کاریترین ضربه:
«چطور دلت میاد»
این سه جمله
مثل سه در
پشتِ سر هم
در من باز شد؛
هر کدام
به اتاقی تاریکتر،
عمیقتر،
بیهواتر.
ماندم.
نه توانستم جواب بدهم،
نه توانستم سکوت کنم.
نه میتوانستم بگویم
دلم تنگ نمیشود،
چون میشد.
نه میتوانستم بگویم
میشود،
چون آنوقت
باید برمیگشتم
به جایی
که دیگر
نه امن بود
نه ممکن.
در دلم
هزار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش