- تاریخ ثبتنام
- 18/2/26
- ارسالیها
- 85
- پسندها
- 539
- امتیازها
- 2,678
- مدالها
- 5
- نویسنده موضوع
- #41
تا شب مشغول جمع کردن لوازم اتاق ماهلین بودم. او را هم به کار گرفته بودم تا کمتر بهانه بگیرد. زنگ در زده شد. گمان کردم حسین باشد؛ اما زهرا خانم غذا برایمان آورده بود.
گفت:
- هرچقدر میگم بیام کمک قبول نمیکنی، حداقل این غذارو قبول کن.
ظرف غذا را گرفتم. گفتم:
- زهرا خانم لطف کردین... فراموش نمیکنم این روزها چطور کنارم بودین.
لبخندی زد و به خانهشان رفت.
ماهلین با بوی قرمه سبزی آب دهانش راه افتاده بود. یک قاشق برنج میخورد و رویش تکه نانی را قورت میداد. در دلم برای وجود زهرا خانم، خدا را شکر کردم. آن شب خبری از حسین نشد. من و ماهلین زودتر از هرشب به خواب رفتیم.
صبح فردا با تماس حسین از خواب بیدار شدم.
بابت بدقولیاش عذرخواهی کرد و گفت:
- مسافر داشتم و دیگه نتونستم بیام؛ امروز ظهر میام...
گفت:
- هرچقدر میگم بیام کمک قبول نمیکنی، حداقل این غذارو قبول کن.
ظرف غذا را گرفتم. گفتم:
- زهرا خانم لطف کردین... فراموش نمیکنم این روزها چطور کنارم بودین.
لبخندی زد و به خانهشان رفت.
ماهلین با بوی قرمه سبزی آب دهانش راه افتاده بود. یک قاشق برنج میخورد و رویش تکه نانی را قورت میداد. در دلم برای وجود زهرا خانم، خدا را شکر کردم. آن شب خبری از حسین نشد. من و ماهلین زودتر از هرشب به خواب رفتیم.
صبح فردا با تماس حسین از خواب بیدار شدم.
بابت بدقولیاش عذرخواهی کرد و گفت:
- مسافر داشتم و دیگه نتونستم بیام؛ امروز ظهر میام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش