• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه خانه‌‌ی حبابی | آیدا مقدم کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع الف_مقدم
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 65
  • بازدیدها بازدیدها 1,191
  • کاربران تگ شده هیچ

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #41
تا شب مشغول جمع کردن لوازم اتاق ماهلین بودم. او را هم به کار گرفته بودم تا کمتر بهانه بگیرد. زنگ در زده شد. گمان کردم حسین باشد؛ اما زهرا خانم غذا برای‌مان آورده بود.
گفت:
- هرچقدر میگم بیام کمک قبول نمی‌کنی، حداقل این غذارو قبول کن.
ظرف غذا را گرفتم. گفتم:
- زهرا خانم لطف کردین... فراموش نمی‌کنم این روزها چطور کنارم بودین.
لبخندی زد و به خانه‌شان رفت.
ماهلین با بوی قرمه سبزی آب دهانش راه افتاده بود. یک قاشق برنج می‌خورد و رویش تکه نانی را قورت می‌داد. در دلم برای وجود زهرا خانم، خدا را شکر کردم. آن شب خبری از حسین نشد. من و ماهلین زودتر از هرشب به خواب رفتیم.
صبح فردا با تماس حسین از خواب بیدار شدم.
بابت بدقولی‌اش عذرخواهی کرد و گفت:
- مسافر داشتم و دیگه نتونستم بیام؛ امروز ظهر میام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #42
حامد همچنان مثل قبل بود؛ اما طبق گفته دکتر‌ها شرایطش بهتر بود. روی صندلیِ همراه نشسته بودم. ماهلین روی تخت، کنارِ حامد نشسته بود. تمام اتفاقات افتاده را برای حامد تعریف می‌کرد. تا این‌‌ که حسین و هاجر از راه رسیدند. از جایم بلند شدم. سلامی کردند و هاجر رو به من گفت:
- ازت دل‌گیر شدم ماهرخ، یعنی ما غریبه‌ایم؟
لبخندی زدم و گفتم:
- نه تو هم بچه داری نمی‌خواستم اذیت بشی.
هاجر از من چند سالی بزرگ‌تر بود. یک دختر و پسر داشت. زبان تند و تیزی داشت و چهره‌ای ریز نقش.
آن روز، وقتی زمان ملاقات تمام شد همراه حسین به خانه رفتیم.
حسین گفت:
- ماشین و یک جایی پارک کنم میام بالا.
من و هاجر به همراه ماهلین به خانه رفتیم. هاجر همان اول که کارتن‌ها را دید کنایه‌اش را انداخت. گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #43
چشم‌هایش را گرد کرد و گفت:
- این که بیاین اون‌جا مسئله‌ای نیست، فقط یکم کوچیکه امیدوارم به مذاقت خوش بیاد.
جوابی ندادم. چایی دم کردم و مشغول جمع کردن لوازم شدم. حسین که بالا آمد گفت:
- هاجر مثلا اومدی کمک یا ناظری؟
هاجر خنده‌ای از روی حرص کرد و گفت:
- این ماهرخ فقط کارِ خودش و قبول داره!
لبخندی زورکی زدم و گفتم:
- خودم جمع می‌کنم دیگه خیلی نمونده.
حسین نگاهی به کل لوازم خانه کرد و گفت:
- بعضی لوازم و که نمی‌تونی همراهت بیاری خونه مثل تخت و این وسایل بزرگ.
سرفه‌ای کرد و گفت:
- این‌هارو بفروش یا بده بره، خونه‌ی ما جا نداره... شماهم نیاز به مبل ندارین.
مثل چوب، خشک شده بودم؛ یعنی آن‌ جایی که برای ما در نظر داشتن آن‌قدر کوچک بود!
چاره‌ای نداشتم. حداقل سقفی بود و بهتر از این بود آواره بشیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #44
یک هفته‌ای حامد در بیمارستان بستری بود. روز آخر، همراه امیر او را به خانه آوردیم. حامد مثل جسمی بود، که توانایی حرکت از خودش نداشت.
او را روی تخت گذاشتیم. امیر گفت:
- من می‌مونم تا حسین بیاد.
رفت پیش حامد و ماهلین هم که از پیش پدرش تکان نمی‌خورد. تمام لوازم جمع شده بود. فرش‌ها لوله شده بودند و روی شیشه‌ها کیسه حباب‌دار کشیده شده بود. من اما دیگر نمی‌دانستم روزهای پیش‌رو چطور می‌گذرد. با صدای زنگ در تکونی خوردم. دستم را روی قلبم گذاشتم. نفسم را رها کردم. به سمت در رفتم. زهرا خانم بود. چادر گلدارش به سرش بود و کاسه‌ی شعله زرد به دستش بود.
گفتم:
- بیاین داخل، حامد برگشته خونه.
زهرا خانم اشکی از سر شوق ریخت و گفت:
- چقدر ختم صلوات گرفتم برای این جوون که خدا بهش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #45
زهرا خانم گفت:
- ماهرخ ان‌قدر به خودت سخت گرفتی که گوشت به استخون برات نمونده.
سرم را پایین انداختم. بغض به گلویم چنگ می زد. گفتم:
- تو کابوسم این روزهارو نمی‌دیدم.
زهرا خانم گفت:
- شماره‌ی من و داشته باش. آدرس خونه برادر شوهرتم بهم دادی، حتما بهت سر میزنم.
زهرا خانم بعد از آمدن حسین و هاجر از پیشم رفت. حسین روی مبل نشست.
هاجر همان‌طور که وایساده بود، گفت:
- لوازم برقیت و بیار من میزارم جای لوازم برقی خودم.
دستم را مشت کرده بودم. دلم می‌خواست ناخن‌هایم را در بندبند وجودم فرو بدم.
حسین گفت:
- فردا کامیون میاد تا لوازم و بار بزنه.
تشکری کردم و گفتم:
- شماهم تو دردسر افتادین.
هاجر رو مبل نشست؛ یک پایش را روی پای دیگر انداخت و گفت:
- این‌طوری بهتر شد؛ منم یه وقت می‌خوام برم بیرون، بچه‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #46
جلوی امیر شرمنده شدم. گفتم:
- آقا امیر تا الانم خیلی زحمت دادیم.
تا جلوی در بدرقه‌اش کردم. امیر که رفت ماهلین‌هم کنارِ من نشست. هاجر جوری به لوازم نگاه می‌کرد که انگار خریدار بود. حسین که رو‌به‌رویم نشسته بود گفت:
- خودت این روزها زنگ بزن به حمید ببین می‌خواد چیکار کنه.
چایی‌اش را یک نفس بالا کشید. بین دکمه‌های پیراهنش فاصله افتاده بود؛ زیره بغلش از عرق خیس شده بود. نگاهم را از حسین گرفتم و گفتم:
- حتما این‌کارو می‌کنم؛ دیگه قید نون و نمک و می‌زنم.
هاجر پیچ و تابی به خودش داد و گفت:
- حسین پاشو بریم بچه‌ها پیش بتول هستن الان بهانه می‌گیرن.
ماهلین نگاه ذوق زده‌اش را به هاجر دوخت و گفت:
- زن عمو ما فردا میایم پیش شما؛ می‌خوام با حنانه بازی کنم.
هاجر لپ ماهلین را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #47
رو تخت نشستم. حامد چشم‌هایش باز بود و به سقف خیره مانده بود. دستش را گرفتم و بوسه‌ای رویش نشاندم. گفتم:
- حامد مبادا فکر کنی خار شدی.
اشک‌هایم روی دست حامد ریخت.
نگاهش کردم و گفتم:
- تو مَرد منی... همین الانم دلم به وجودت گرمه، مبادا فکر کنی کسی می‌تونه از گل نازک‌تر بهت بگه.
حامد گونه‌اش تر شد. با زبانی که مثل تکه گوشت اضافی بود و درست نمی‌چرخید گفت:
- ماهرخ... بابت این روزها... شرمندم... تو ترکم نکن!
خم شدم. چشم‌هایش را بوسیدم و گفتم:
- پدرم و که زود از دست دادم. مادرم هنوز داغش تازه است؛ اما تو تنها کسی بودی که من و از اون روزهای تلخ بیرون کشیدی.
حامد سعی کرد حرف بزند اما نمی‌شد؛ تلاش بیهوده خسته‌اش می‌کرد.
از جایم بلند شدم. لباس راحتی به تن کردم.
حامد چشم‌هایش را بسته بود. خواب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #48
حامد را بیدار کردم. لباس ساده‌ای به تن کردم. زباله‌هایی که در پذیرایی بود، جمع کردم. زنگ در زده شد. تقوی بود. آن مرد هم همراهش بود.
جلو آمد و گفت:
- برای همسرتون ناراحت شدم اما باور کنید که...
میان حرفش پریدم و گفتم:
- مشکلی نیست! ما امروز داریم می‌ریم.
نگاهم را به تقوی دوختم و گفتم:
- تا چند ساعت دیگه از این‌جا می‌ریم. پول اجاره خونه‌رو بردارید و باقیش رو به حساب همسرم واریز کنین.
منتظر جواب نماندم. خداحافظی کردم و در را بستم. در را به روی صورتشان بستم. دیگر بهشان بدهکار نبودم که بخواهم سکوت کنم. آن روز تا ظهر مشغول بودم. زن و شوهر جوانی تخت خوابمان را خریداری کردند؛ والبته چند وسیله دیگر هم بردند. همان‌طور که حسین گفته بود لوازم کمی را باید همراهمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #49
اشک در چشمانم حلقه زده بود. زهرا خانم را در آغوش کشیدم و بابت روزهایی که هوایم را داشت تشکر کردم.
به سمت کامیون رفتیم. ما جلوی کامیون نشستیم. اول حامد را به کمک کارگرها سوار کردیم. ماهلین کنار پدرش نشست و بعد من کنار پنجره نشستم.
کامیون حرکت کرد. هرچقدر که از خانه دورتر می‌شد، بیشتر دلم می‌گرفت. نگاهم به حامد افتاد. او هم به اندازه من، شاید هم بیشتر شکسته بود. چشم‌هایش بسته بود. آهی کشیدم. چه غمی بالا‌تر از این که حامد حتی به سختی می‌تواند مگس روی صورتش را کنار بزند. نگاهم را به خیابان دوختم. دل بستم به این که شاید با آمدن بهار، خزان زندگی‌ام تمام شود.
ماهلین ضربه‌ای به پهلویم زد و گفت:
- مامان تشنم شده.
از کیفم بطری آب کوچکی در آوردم و به دست ماهلین دادم.
کمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #50
با شنیدن سر و صدا از خواب پریدم. خیابان پر از دست انداز بود. هر بار کامیون تکانی می‌خورد و لوازم با شدت به هم بر می‌خوردند. با صدایی آرام اما قاطع گفتم:
- آقا یکم یواش‌تر برین؛ الان هرچی دارم و ندارم نابود می‌شه. مرد دستی به سیبیل کلفتش کشید و گفت:
- خانم مگه دست منه؟ این خیابون‌ها یه آسفالت درست نداره!
حامد دستش را روی دستم گذاشت. دست دیگرم را روی دست‌های سردش گذاشتم. سعی کردم آرام باشم. باید آرام می‌شدم. اما هر لحظه که به خانه حسین نزدیک می‌شدیم عصبی‌تر می‌شدم. ما کجا و این‌جا کجا! خانه حسین در پایین شهر تهران بود. البته خانه پدری‌شان بود. خانه‌ای که حامد در آن بزرگ شده بود.
وارد کوچه شدیم. بچه‌ها مشغول بازی بودند که با بوق کامیون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا