• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دژ در مه | ساجده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع SAJEDEH@
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 67
  • بازدیدها بازدیدها 670
  • کاربران تگ شده هیچ

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #61
«ساجد»
آبی به صورتم زدم و برگشتم روی صندلیم. جزوه‌های مسخره تاکتیک و استراتژی رزمی رو باز کردم. با اینکه این درس بارها عملی توضیح داده شده بود اما لازم بود که جزوه‌هاش رو هم بخونیم. از صبح با حدیث درس خونده بودیم و اون رفت دوش بگیره و من به درس خوندنم ادامه دادم.
وقتی گفت که جلوی هاوش سوتی داده می‌خواستم چشم‌هاش رو در بیارم اما با توجه به اینکه ایوان از من فهمیده بود با حدیث بی‌حساب شدم. صدای پای کسی باعث شد از فکر در بیام و بچرخم سمت در ورودی. هاوش به چارچوب كلاس تکیه داد و دستی تکون داد. با خستگی سری تکون دادم و دوباره سرم رو توی جزوه کردم. این درس رو نمی‌فهمیدم. هم آلین بارها سر کلاس توضیح داده بود هم حدیث برام مرور کرد اما متوجه‌اش نبودم.
هاوش چند قدم برداشت و بهم نزدیک شد.
- چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #62
نگاهی به سوال‌ها کردم. دقیقا همون سوال‌هایی بود که هاوش هایلایت کرده بود اما دوتاش رو اصلا یادم نمیومد. نگاه ساعت روی دستم کردم. تنها چیزی که روش بود زمان باقیمانده از امتحان بود ولی وقتی که این ساعت رو تحویل گرفتیم، هاوش با نیشخند بهم نگاه كرد. فهمیدم با این ضربانمون رو چک می‌کنن.
نگاه آلین کردم که جلوی کلاس مونده بود و به ما یازده نفر خیره شده بود. هنوز صندلی خالی هاروتو اونجا بود. آه عمیقی کشیدم و نگاه حدیث کردم. مثل همیشه با اخم به برگه خیره شده بود. به این معنی نبود که بلد نیست؛ اتفاقا به این دلیل بود که زیادی بلده. به پشتی صندلی تکیه دادم و سعی کردم تصویر جزوه رو توی ذهنم تجسم کنم. همه چیز یادم بود. جواب سوال سمت چپ جزوه، پایین زیر تصویر بود. روش هم اول خودم هایلایت فسفری کرده بودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #63
نشستم رو صندلی فلزی، روم به تخته رتبه‌بندی بود. آرنج‌هام رو روی زانوهام گذاشتم و با حرص پوست کنار ناخونم رو کندم.
واقعاً، چجوری رتبه نهم؟ مگه چند تا سؤال غلط جواب دادم؟ یه آه کشیدم. تو دلم هی خودم رو قانع می‌کردم:
«حتماً اشتباهی شده… سیستم خرابه، یا اصلاً شاید یکی برگه‌ها رو قاطی کرده!»
همون موقع صدای نرم و ریلکس آلین از پشت سرم اومد:
- این قیافه رو خیلی دوست داری که هر دفعه وقتی رتبه میاد پایین، انتخابش می‌کنی؟
برگشتم. همون‌طور لم داده به دیوار، یه لیوان آب تو دستش بود.
سعی کردم شوخی کنم، ولی اخمام باز نشد.
- تا حالا شده فکر کنی عالی دادی، بعد بفهمی ته جدول نشستی؟
آلین اومد نشست کنارم. خیلی جدی گفت:
- نه، ولی من قلق این آزمون‌ها رو خیلی خوب بلدم.
یه کم با احتیاط پرسیدم:
- خب قلقش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #64
همه از بعد ناهار رفته بودن تمرین تیراندازی ولی من توی فروشگاه نشسته بودم و از بستنی که کلی بخاطرش دویده بودم می‌خوردم.
- تنها تنها؟
بدون اینکه برگردم و بهش نگاه کنم گفتم :
- می‌تونی بری مثل سگ بدویی بعدش یدونه ازین‌ها داشته باشی.
دنیز و نگین روبه‌روم نشستن .
دنیز با لبخند گفت :
- چرا نرفتی تمرین ؟
قاشق دیگه‌ای از بستنیم برداشتم و توی دهنم گذاشتم.وقتی کامل قورتش دادم گفتم :
- رفتم، ولی از نظر شلیک خوب بودم.مشکلم چیز دیگه‌ایه.
نگین آرنجش رو روی میز گذاشت.
- ضربان قلبت؟
سرم رو تکون دادم.چند ثانیه سکوت شد. مشکوک پرسیدم ؟
- چیزی شده ؟
نگین هول کرد و سریع گفت:
- نه نه .فقط...فقط اومدم...یعنی اومدیم...حرف بزنیم.
لبخندی زدم.
- باشه بابا آروم. حرف می‌زنیم.
دنیز آهی کشید و به اطراف نگاهی انداخت.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #65
#حدیث
تیرم به صفحه هدف خورد اما ساعت روی دستم بوق زد.
هاوش خندید و گفت:
- دختر آروم باش. الان توی تمرینیم نه توی آزمون.
اسلحه‌رو پایین آوردم و نگاه هاوش کردم.نگاه نگرانم رو که دید با لبخند گفت :
- نگران نباش...فقط کافیه که به آزمون بودنش فکر نکنی.... مطمئن باش از پسش برمیای.
نگاه ساعت روی دستم کردم. هاوش با کلی کلک از یکی از اوپکس‌ها پیچونده بود که من تمرین کنم. نفس عمیقی کشیدم و اسلحه رو بالا آوردم.چشم‌هام رو برای چند لحظه روی هم گذاشتم و شلیک!
اسلحه رو پایین آوردم و نگاه کردم.باز هم شلیک خوب، ضربان قلب افتضاح!
اسلحه رو روی میز گذاشتم و با ناراحتی دست‌هام رو روی چشمام فشردم
- از من تیرانداز در نمیاد.
دستم رو گرفت.
- بیا بریم یکم استراحت کن.
نفسم حبس شد.حس کردم دستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #66
«ساجد»
چشم‌غره‌ای به هاوش رفتم و رو به حدیث که رنگش پریده و خسته بود گفتم:
- نگران نباش. سرم تموم بشه برمی‌گردیم.
حدیث توی محوطه حالش بد شده بود و آورده بودنش درمانگاه. ایوان می‌گفت فشار عصبی و خستگیه. حق هم داشت. این چند وقت هممون درگیر آزمون‌ها بودیم هاوش هم وقتی فهمید سریع اومد اما حدیث خیلی سرسنگین رفتار می‌کرد. جو بینشون سنگین بود و مشخص بود یه اتفاقی افتاده.
یکی از پرستارها که یک دختر عرب بود اومد داخل و سرم حدیث رو جدا کرد و بدون هیچ حرفی رفت. انگار مارو نمی‌دید. با خنده رو به در خروجی گفتم:
- علیک سلام! ممنون بابت سرم... نه نگران نیستیم مرسی از دلداریتون.
حدیث و هاوش خندیدن که خنده هاوش با اخم من مخفی شد. پوکر نگاهش کردم و گفتم:
- اجازه می‌دید با دوستم تنها باشم؟
با تعجب نگام کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #67
جیغی کشیدم و چرخیدم سمت دیوار. با نگرانی سرم رو چرخوندم به سمت پرده. آلین پشتش رو کرده بود به من و دست به کمر مونده بود.
با صدای بلند خندید و گفت:
- چته پسر؟ چرا عین دخترها جیغ می‌کشی؟
شاکی گفتم:
- می‌خوای بیای تو توقع داری ازت پذیرایی کنم؟
خندید و گفت: اینجا رو ببین.
بعد بلند گفت:
- ساموئل بیام پیشت؟
صدای خنده یه پسر اومد.
- چرا که نه؛ بفرمایید.
آلین بلندتر گفت:
- الکس تو چی؟
یه پسر دیگه خندید و بلندتر گفت:
- همین الانش هم منتظرتم.
آلین خنده کوتاهی کرد و بعد با صدایی که فقط من بشنوم گفت:
- دیدی اینطوری باید رفتار کنی.
نفسم توی سینه حبس شد.سریع لباس‌هام رو از روی دیوار برداشتم. شلوارم رو پام کردم و چیزی نگفتم.
تیشرت مشکیم رو هم تنم کردم و با خیال راحت پرده رو کنار کشیدم. آلین که صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #68
آخرین لقمه از صبحونه‌م رو خوردم و با کنجکاوی نگاه آلین کردم. برعكس دفعات قبل برای خوردن غذا پیش ما نیومد و کنار چندتا اوپکس نشسته بود.بهتر، اصلا دلم نمی‌خواست باهاش رو به رو بشم.
حدیث رد نگاهم رو گرفت و با کنجکاوی پرسید:
- این آلین یه چیزیش شده.
بعد چند ثانیه بهش خیره موند و با صدای آروم گفت :
- شایدم بیماری داره...از این بیماری ها که تعادل ندارن. یه روز شادن و یه روز غمگین.
عطسه‌ای کردم و با خنده‌ گفتم:
- پس تو هم مریضی که.
از زیر میز کوبید به پام.
- برو گمشو بابا.فعلا که تو با این عطسه‌هات مریضی.
یه دستمال طرفم گرفت و گفت :
- آخرم نگفتی کجا رفتی دیشب.
خندیدم و بدون حرف مشغول خوردن ساندویچ نیمروم شدم.
دیشب آلین بعد از اینکه لپم رو بوس کرد چند ثانیه بعد با عصبانیت از جاش بلند شد و رفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا