• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دژ در مه | ساجده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع SAJEDEH@
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 67
  • بازدیدها بازدیدها 670
  • کاربران تگ شده هیچ

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #51
با ورود ایوان با ذوق پریدم جلوش. یک ساندویچ داد دستم و با خنده گفت:
- بیا پسر! نخوری ما رو.
بدون توجه به تیکه‌ای که انداخته بود، با ساندویچم رفتم گوشه‌ اتاق و کاغذ دورش رو کندم. بوی هات‌داگ به دماغم خورد. عمیق بو کشیدم.
- به‌به به این غذا.
اولین گاز رو که زدم ایوان گفت:
-بیا این سوپ هم یواش‌یواش بده به آلین. یک ساعت دیگه هم این قرص‌ها رو بده بهش. بادت نره ها. زخمش عفونت می‌کنه.
با دهن پر سرم رو تکون دادم.
ایوان مسکن آلین رو زد و سریع از اتاق خارج شد. بدبخت اگر می‌فهمیدن داره به آلین کمک می‌کنه دهنش رو سرویس می‌کردن. من که نمی‌دونستم چه خبر شده، فقط فهمیدم اگه پام رو از این اتاق بزارم بیرون می‌فرستنم جهنم.
سنگینی نگاه آلین من رو از فکر درآورد. نگاهی به ساندویچم کرد و آب‌دهنش رو قورت داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAJEDEH@
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #52
توی مکان مسابقه وارد شدیم.باورم نمی‌شد.مسابقه توی دستشویی برگزار می‌شد.
نایرا گوشه‌ای ایستاد و با صدای محکم گفت:
-هر کی بیشتر دستشویی کنه برنده‌س.
با تعجب نگاه بقیه کردم که می‌خواستن دستشویی کنن.
با ترس نگاه اطراف کردم.نایرا اومد سمتم و بدون حرف یه سیلی توی صورتم کوبید.
با جیغ از خواب بیدار شدم.توی اتاق آلین بودم.آلین با چشم‌های قرمز بهم نگاه می‌کرد.قبل از اینکه چیزی بهش بگم دویدم سمت دستشویی.شانس آوردم.نزدیک بود گول دستشویی کردن تو خواب رو بخورم.دست‌هام رو شستم و از دستشویی‌ اومدم بیرون.آلین دوباره خوابیده بود.به به چقدر نگران شده.رفتم سمت جای خودم که چشمم به قرص‌های بالاسرش افتاد.سریع روی پیشونیم کوبیدم و نگاه ساعت کردم.چطوری یادم رفت؟دوساعت گذشته.سریع از جام بلند شدم.یه لیوان آب از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAJEDEH@
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #53
با صدای خنده کسی چشم‌هام رو باز کردم.نور اتاق خورد توی چشمام.دوباره چشم‌هام رو بستم.صداش اومد.
-مارو باش آلین رو به کی سپردیم.
چشم‌هام رو باز کردم و به ایوان که بالای سرم بود چشم غره رفتم.خندید و گفت:
-چیزی لازم ندارید بانو؟
انگار برق منو گرفت.از جام پریدم و دستم رو روی دهنش گذاشتم.با ترس نگاه اطراف کردم.روی تخت آلین خوابیده بودم.خودش رو ندیدم.با چشم‌های گشاد نگاه ایوان کردم.با زبون کف دستم رو خیس کرد.صورتم رو جمع کردم.
-اه اه چندش.
بعد با نگرانی گفتم:
-آلین کو؟ چرا داری لو میدی؟
با خنده گوشه تخت نشست
-رفته موهاش رو بشوره
یکم آروم تر گفت:
-بخدا این وسواس داره.
خندیدم که گفت:
-خوش گذشت؟
سوالی نگاهش کردم.به تخت اشاره کرد.
-کنار آلین خوابیدن.
دستم رو روی دهنم کوبیدم.بلندتر خندید و گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #54
با یه صدای خفه از خواب پریدم. اول فکر کردم خواب می‌بینم. اتاق تاریک بود. فقط یه خط نور از زیر در می‌اومد. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم اون صدا واقعی بود. دوباره اومد. سرم رو از بالشت فاصله دادم که چیزی جلوی گوشم نباشه. با دقت گوش کردم یه تقلا. یه نفس بریده. ابروهام توی هم رفت.
- هاروتو…؟
هیچ جوابی نیومد. از تخت پایین پریدم. چند قدم جلو رفتم. چشم‌هام هنوز به تاریکی عادت نکرده بود، ولی یه سایه روی تخت هاروتو خم شده بود.
- نیکی…؟
چشمم کم‌کم داشت عادت می‌کرد به تاریکی. نیکی با عصبانیت بهش خیره شده بود. همون لحظه خون توی سرم دوید. نیکی روی تخت نشسته بود. دو تا دستش محکم بالشت رو فشار داده بود روی صورت هاروتو.
بالشت آبی، همون بالشتی که هاروتو همیشه بغلش می‌کرد. همونی که هزار بار گفته بود از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #55
سالن غذاخوری همیشه شلوغ بود. همیشه پر از صدا،صدای قاشق‌هایی که به سینی می‌خورد. صدای غر زدن‌ها، شوخی‌ها، خنده‌های الکی که بیشتر برای فرار از این جهنم بود؛ اما امروز فقط سکوت بود. یه سکوت سنگین که انگار روی شونه همه نشسته بود. هیچ‌کس بلند حرف نمی‌زد. حتی صدای قاشق‌ها هم آروم‌تر شده بود. من روبه‌روی سینی غذا نشسته بودم. یه همبرگر وسطش بود. نونش هنوز گرم بود. بخار خیلی کم ازش بلند می‌شد؛ اما دستم نمی‌رفت سمتش. نگاهم فقط بهش خیره مونده بود. یه حس عجیب توی گلوم گره خورده بود. بغضی که نمی‌خواست پایین بره. انگشتم آروم لبه نون رو فشار داد. همون موقع یه تصویر لعنتی توی سرم زنده شد. روز پیش توی سالن غذاخوری هاروتو کنارم نشسته بود. با همون قیافه همیشه‌ش. موهاش یه طرف ریخته بود توی صورتش.
با دهن پر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #56
بعد از ناهار مستقیم رفتم سمت درمانگاه. راستش، نمی‌دونم چرا. شاید برای اینکه مطمئن شم هنوز زنده‌ست. شاید هم برای اینکه اگر زنده بود خودم کارشو تموم کنم.راهروی ساختمون ساکت بود. اون سکوتی که آدمو بیشتر عصبی می‌کنه. چراغ‌های سفید سقف یکی یکی بالای سرم رد می‌شدن. صدای کفشم توی راهرو می‌پیچید. جلوی در درمانگاه وایسادم. چند ثانیه فقط به دستگیره نگاه کردم. بعد بدون اینکه در بزنم، فشارش دادم. در با یه صدای آروم باز شد. بوی الکل و دارو زد توی دماغم.درمانگاه عجیب خلوت بود.نگاهی به اطراف کردم.منشی ایوان که به همه اتاق‌های این درمانگاه دید داشت هم پشت میزش نبود.نیشخندی زدم و در عرض چند ثانیه اتاق نیکی رو پیدا کردم.سریع در رو باز کردم و وارد شدم و در رو پشت سرم بستم. نور داخل از بیرون هم سفیدتر بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #57
#هاوش
شب، خوابگاه مثل همیشه نبود. ساکت بود، امّا اون سکوتی که آدمو راحت نمی‌کنه. اون سکوتی که انگار همه دردها رو تو خودش قایم کرده.چراغ‌های راهرو نیمه‌روشن بود و کمی اتاق روشن شده بود. جای خالی ساجد و حدیث اذیتم می‌کرد.معلوم نبود کجا رفتن.از تخت پایین پریدم و بی‌صدا از اتاق خارج شدم.به مقصد نامعلوم توی راهرو قدم برمی داشتم.از آخرین پیچ که رد شدم، دیدمش.حدیث کنار دیوار نشسته بود. زانوهاشو بغل کرده بود. صورتش توی دست‌هاش پنهان بود. شونه‌هاش می‌لرزید.نه از سرما،از فشار.
آروم صداش زدم:
-حدیث…
سرش رو بلند نکرد. فقط لرزید. چند قدم نزدیک شدم.
نور زرد چراغ افتاد روی موهاش. نفس عمیقی کشیدم.
آروم کنارش نشستم. هیچی نگفتم. گاهی سکوت، تنها چیزیه که جواب می‌ده. بعد از چند لحظه صداش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #58
#ساجد
داشتم پشت آلین راه می‌رفتم. قدم‌هاش سریع نبود؛ ولی یه جوری راه می‌رفت که انگار دقیق می‌دونه کجا می‌خواد بره. یه کاپشنی هم روی ساعدش انداخته بود. از چند تا راهرو رد شدیم. وقتی داشتم با حدیث حرف می‌زدم، اومد و من رو با خودش برد. به انتهای یه راهرو رسیدیم. یه در فلزی بود. آلین بدون اینکه چیزی بگه، دستگیره رو گرفت و بازش کرد. پله‌ها شروع شد.
باریک و سرد بود و بوی سیمان نم‌خورده می‌داد. از پشتش بالا رفتم. صدای قدم‌هامون توی پله‌ها می‌پیچید. چند طبقه بالا رفتیم تا رسیدیم به یه در نیمه‌باز. نفس‌نفس می‌زدم. آلین با شونه هلش داد. هوای سرد شب خورد تو صورتم.
پشت‌بوم بودیم. باد آروم می‌وزید و نورهای شهر از دور چشمک می‌زدن. دیوار کوتاهی دور لبه‌ی پشت‌بوم بود. آلین رفت سمتش و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #59
صبح روز بعد سالن مبارزه شلوغ‌تر از همیشه بود. صدای برخورد دستکش‌ها، کشیده شدن کفش‌ها روی تشک و حرف زدن‌های پراکنده فضا رو پر کرده بود. من کنار دیوار ایستاده بودم و بند دستکش‌هام رو محکم می‌کردم. در سالن باز شد. چند نفر همزمان برگشتن سمت در. و بعد همه ساکت شدن. نیکی وارد شد. چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد. چند نفر زیر لب چیزی گفتن. یکی پوزخند زد. یکی دیگه فقط خیره موند. نیکی بدون اینکه به کسی نگاه کنه از وسط سالن رد شد. انگار هیچ‌چیز مهمی اتفاق نیفتاده. رفت سمت دیوار دور سالن و همونجا نشست. زانوهاش رو جمع کرد و به زمین خیره شد. حدیث با ناباوری گفت:
- شوخیه؟
دنیز زیر لب گفت:
- مگه قرار نبود اخراجش کنن؟
ریوتا شونه بالا انداخت همون موقع آلین از اتاق مربی‌ها بیرون اومد. با اخم و جذبه‌ خاصی که امروز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
105
پسندها
243
امتیازها
1,118
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #60
#حدیث

دیوارهای خاکستری سرد بودن.وقتی بهش تکیه می‌دادم ستون فقراتم یخ میزد.یه حس خاصی داشت. از اونا که هر چی خاطره داری می‌کشه بیرون و توی همین اتاق چند متری دفن می‌کنه. صدای نفس‌هام توی سکوت سلول می‌پیچید.نه ساعت داشتم و نه پنجره‌ای.فقط خودم بودم و خودم. حتی ساجد هم نبود که حرف بزنه و حواسم رو پرت کنه. آهی کشیدم. حتی هاروتو هم نبود که با شوخی‌های مسخرش من رو بخندونه.روی زمین به پهلو مچاله شدم و دستم رو زیر سرم گذاشتم و پاهام رو توی شکمم جمع کردم. سعی کردم به چیزی فکر نکنم و بخوابم. اما نمیشد.فکر و خیال من رو رها نمی‌کرد. محبت عجیب و گرم هاوش. کشته شدن هاروتو توسط دوست صمیمیش و با بالشت مورد علاقه‌ش.لو رفتن ساجد پیش ایوان. نزدیک شدنش به آلین که می‌تونست خطرناک باشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا