- تاریخ ثبتنام
- 9/3/26
- ارسالیها
- 105
- پسندها
- 243
- امتیازها
- 1,118
- مدالها
- 3
- سن
- 22
- نویسنده موضوع
- #51
با ورود ایوان با ذوق پریدم جلوش. یک ساندویچ داد دستم و با خنده گفت:
- بیا پسر! نخوری ما رو.
بدون توجه به تیکهای که انداخته بود، با ساندویچم رفتم گوشه اتاق و کاغذ دورش رو کندم. بوی هاتداگ به دماغم خورد. عمیق بو کشیدم.
- بهبه به این غذا.
اولین گاز رو که زدم ایوان گفت:
-بیا این سوپ هم یواشیواش بده به آلین. یک ساعت دیگه هم این قرصها رو بده بهش. بادت نره ها. زخمش عفونت میکنه.
با دهن پر سرم رو تکون دادم.
ایوان مسکن آلین رو زد و سریع از اتاق خارج شد. بدبخت اگر میفهمیدن داره به آلین کمک میکنه دهنش رو سرویس میکردن. من که نمیدونستم چه خبر شده، فقط فهمیدم اگه پام رو از این اتاق بزارم بیرون میفرستنم جهنم.
سنگینی نگاه آلین من رو از فکر درآورد. نگاهی به ساندویچم کرد و آبدهنش رو قورت داد...
- بیا پسر! نخوری ما رو.
بدون توجه به تیکهای که انداخته بود، با ساندویچم رفتم گوشه اتاق و کاغذ دورش رو کندم. بوی هاتداگ به دماغم خورد. عمیق بو کشیدم.
- بهبه به این غذا.
اولین گاز رو که زدم ایوان گفت:
-بیا این سوپ هم یواشیواش بده به آلین. یک ساعت دیگه هم این قرصها رو بده بهش. بادت نره ها. زخمش عفونت میکنه.
با دهن پر سرم رو تکون دادم.
ایوان مسکن آلین رو زد و سریع از اتاق خارج شد. بدبخت اگر میفهمیدن داره به آلین کمک میکنه دهنش رو سرویس میکردن. من که نمیدونستم چه خبر شده، فقط فهمیدم اگه پام رو از این اتاق بزارم بیرون میفرستنم جهنم.
سنگینی نگاه آلین من رو از فکر درآورد. نگاهی به ساندویچم کرد و آبدهنش رو قورت داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.