- تاریخ ثبتنام
- 9/3/26
- ارسالیها
- 109
- پسندها
- 278
- امتیازها
- 1,153
- مدالها
- 3
- سن
- 22
- نویسنده موضوع
- #41
وسط هدف که چند لحظه قبل هاوش با تیر سوراخش کرده بود حواسم رو پرت میکرد. صدای نفسهای حدیث و دعاهای زیرلب هاروتو هم روی اعصابم بود. قبل اینکه اعتراضی بکنم، آلین گفت:
-هاروتو خفه شو!
با قطع شدن صدای هاروتو و نفس حدیث، در کسری از ثانیه شلیک کردم و چشمهامو بستم که خرابکاریم رو نبینم.
صدای خنده هاروتو و دست زدن چند نفر اومد. چشمهام رو باز کردم و نگاه بقیه کردم. دنیز و نگین دست میزدن. ریوتا کاملاً بیاحساس نگاهم میکرد و بقیه پسرها از حسودی خودشون رو با تفنگ هاشون سرگرم میکردن. نگاه هدف کردم. هیچی ندیدم. پس تیر من کجا رفت.
هاروتو افتاد رو زانو:
- تمام! خدایا من چرا هنوز زندم اینجا؟ این پسر تکتیراندازه!
حدیث زد پشت گردنش:
- تو خودت تکدلقکِ پادگانی.
دوباره نگاه هدف کردم. گیج شدم. تیر...
-هاروتو خفه شو!
با قطع شدن صدای هاروتو و نفس حدیث، در کسری از ثانیه شلیک کردم و چشمهامو بستم که خرابکاریم رو نبینم.
صدای خنده هاروتو و دست زدن چند نفر اومد. چشمهام رو باز کردم و نگاه بقیه کردم. دنیز و نگین دست میزدن. ریوتا کاملاً بیاحساس نگاهم میکرد و بقیه پسرها از حسودی خودشون رو با تفنگ هاشون سرگرم میکردن. نگاه هدف کردم. هیچی ندیدم. پس تیر من کجا رفت.
هاروتو افتاد رو زانو:
- تمام! خدایا من چرا هنوز زندم اینجا؟ این پسر تکتیراندازه!
حدیث زد پشت گردنش:
- تو خودت تکدلقکِ پادگانی.
دوباره نگاه هدف کردم. گیج شدم. تیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر