• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان از این‌جا تا هیچ‌جا | ویدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع vida1
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 36
  • بازدیدها بازدیدها 357
  • کاربران تگ شده هیچ

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
از این‌جا تا هیچ‌جا
نام نویسنده:
ویدا
ژانر رمان:
عاشقانه، درام
«به‌نام خداوند جان آفرین»

کد رمان: ۵۷۷۲
ناظر: @miss_marynovel


خلاصه:
قصه از آن‌جایی شروع می‌شود که آلزایمر گریبان ثریا، مادر ایران، زنی با قلبی ضعیف که تحمل حقایق تلخ را ندارد، می‌گیرد. و ایران، فقط به‌خاطر مادرش، مجبور می‌شود که پس از مدت‌ها، به‌دیدن کسی برود که هردو، باعث نابود شدن زندگی یکدیگر شده بودند. یعنی کوروش. مردی که حتی نامش هم حالا دیگر برزبان ایران غریبه است.
 
آخرین ویرایش
امضا : vida1

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,757
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • مدیر
  • #2
695148

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #3
«مقدمه»
- مغز هم چیز عجیبی است ها.
- چرا اون‌وقت؟
- مغز می‌تواند همزمان همه‌چیز را کنترل کند و در دست بگیرد. عاشق شود، مجنون شود و در نهایت هم همه‌چیز را بیندازد تقصیر قلب. قلبی که یحتمل مفیدترین کاری که می‌تواند انجام دهد پمپاژ کردن خون است.
نیشخند صداداری می‌زند، پکی طولانی از سیگارش می‌کشد و ادامه می‌دهد:
- و ما چه ساده‌‌لوح هستیم که می‌پذیریم عاشق شدنمان تقصیر قلب است. با این‌که این‌ها یک مشت دروغ هستند، اما در زیبا بودنشان شکی نیست. همین راه را پیش برو، آیسان‌. پیش برو و همه‌چیز را گردن قلب بیچاره‌ات بینداز.‌
شوخی کرد، طعنه زد؛ اما هیچ‌یک نخندیدند. چون در آن شرایط، جایی برای قهقهه‌های شادمانهٔ آن دو نبود. حداقل نه الان‌‌. نه حالا که زندگی ایران دوباره زیر سایهٔ مردی بود که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #4
«فصل اول»
«بهار سال ۱۴۰۴، تهران»
روی صندلی چوبی قدیمی‌ام نشسته‌ام و از پشت پنجره‌ی بسته، به‌هوای آلوده‌ی بیرون از خانه زل زده‌ام. هندزفری سیمی‌‌ و سفید رنگم بدون آن‌که حتی موسیقی‌ای از آن پخش شود، در گوشم مانده است. تلفن خانه از آن‌سر هر دقیقه یک‌بار دارد زنگ می‌خورد؛ اما من این روزها حوصله‌ی جواب دادن به نگرانی‌‌های بی‌مورد خانواده‌ام را برای مستقل شدنم ندارم. امروز هم مانند هر جمعه‌ی دیگری، حوصله‌سربر است و به‌نظر من، اصلاً چیز جالبی نیست که جمعه مجبور هستم به‌دلیل تعطیل بودن کارمان، در خانه‌ام بیکار بمانم.
تلفن خانه می‌رود روی پیغام‌گیر، انتظار دارم دوباره صدای مادرم را بشنوم که می‌گوید:«نگرانت هستم، در اسرع وقت با من تماس بگیر.»
اما این‌بار، صدایی غریبه پخش می‌شود:
- سلام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #5
لبخند مادرم پهن‌تر می‌شود و درحالی که سعی می‌کند صاف‌تر بنشیند، پاسخ می‌دهد:
- سلام دخترکم. حالت این روزها خوب است؟
سری به نشانه‌ی مثبت تکان می‌دهم؛ اما اگر بخواهم حقیقت را بگویم، حتی خودم هم نمی‌دانم که حالم خوب است یا خیر. نه می‌توانم با قطعیت بگویم حالم بد است و نه می‌توانم باور کنم که حالم خوب است. خودم هم گیج شده‌ام و هرچه فکر می‌کنم، بیشتر از قبل گیج می‌شوم. به‌آرامی روی صندلی کنار تخت مادرم می‌نشینم. مادرم با آن دستش که به‌آن سرُم وصل است، دستم را به‌گرمی می‌فشارد و می‌پرسد:
- کجا بودی دخترکم؟
کمی خودم را روی صندلی جابه‌جا می‌کنم و در پاسخ، با مِن‌مِن می‌گویم:
- خانه‌ام.
لبخند مادرم کمی کوچکتر می‌شود. درحالی که دارد سر تکان می‌دهد، با لحنی نسبتاً متفکر، می‌گوید:
- خانه‌ات؟
کمی مکث...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #6
مادرم اخم کوچکی می‌کند و می‌گوید:
- شوخی؟ از نظرت کوروش شوخی است؟ چه بلایی به‌سرت آمده که این‌طور واکنش نشان می‌دهی؟
با قدم‌های آرام به‌سمت پنجره‌ی کوچک اتاق که آن‌طرف تخت مادرم است، می‌روم. درحالی‌که بی‌هدف به‌بیرون از پنجره و آدم‌های درحال رفت و آمد نگاه می‌کنم، می‌گویم:
- بهتر نیست من از شما بپرسم که چه بلایی سرت آمده؟ داری سوالاتی را می‌پرسی که خودت جوابشان را خوب می‌دانی.
مادرم خمیازه‌ای می‌کشد و می‌گوید:
- بله، جواب سوال‌هایم را خوب می‌دانم. می‌دانم که بازهم با کوروش دعوا کرده‌ای و به‌فردا نکشیده قرار است با او آشتی کنی. فقط برایم عجیب است که چرا... .
قبل از این‌که حرفش را تمام کند، حرفش را قطع می‌کنم:
- بس است. این حرف‌ها را چرا داری می‌زنی؟ مادر، من واقعاً تو را درک نمی‌کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #7
***

پشت سر او، وارد اتاقش می‌شوم. نوری ملایم از پنجره‌ی اتاق به داخل اتاق می‌تابد و فضا را کمی روشن‌تر می‌کند.‌ روی میز چوبی پزشک، چند کتاب قطور، کنار چراغ مطالعه‌ی سفید رنگی قرار دارد. پزشک با لحنی دوستانه، می‌گوید:
- راحت باشید. بفرمایید بنشینید.
به‌مبل قهوه‌ای کنار میز خودش اشاره می‌کند و درحالی‌که دارد روی صندلی‌اش می‌نشیند، طوری که گویی می‌خواهد مرا برای دادن خبری آماده می‌کند، می‌گوید:
- خب، خانم محمدی. راستش را بخواهید نمی‌دانم چطور باید این خبر را به شما بدهم.
با قدم‌هایی آرام، به‌سمت مبل روبه‌روی میز پزشک می‌روم و روی آن می‌نشینم. حرف‌های او کم‌کم دارد بیشتر از آن‌که مرا برای شنیدن خبر آماده کند، نگرانم می‌کند. قبل از این‌که او حرف دیگری بزند، با لحنی خسته و صدایی آرام،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #8
عصر آن روز، همه‌چیز در نظرم تیره و تار شد. طوری که گویی فقط آورده شدن نام او، دوباره همه‌چیز را خراب‌تر از چیزی که بوده، کرده است. هوا را آلوده‌تر، مرا بی‌حوصله‌تر و حتی ترافیک را سنگین‌تر.
مادرم روی مبل راحتی نشسته است و با لبخندی کوچک؛ اما گرم، به من که دارم در آشپزخانه‌ چای می‌ریزم، نگاه می‌کند. پس از چند دقیقه‌ی دیگر سکوت سنگینی که در فضای بینمان حکم‌فرما بود، مادرم با لحنی که انگار تمام این مدت را خودش را کنترل کرده تا این را نگوید، می‌گوید:
- دخترم، زنگ بزن به کوروش. نمی‌شود که تا آخر عمرت با عشقت قهر بمانی.
عشقم؟ منظورش کوروش است؟ شنیدن این حرف‌ها از طرف او، باعث می‌شود احساس کنم زخمی قدیمی که مدت‌ها فکر می‌کردم بسته شده است، دوباره سرباز کرده و به من یادآوردی می‌کند که آن‌قدرها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #9
***

«پنج سال پیش»
همه‌چیز از آن روز شروع شد. یک صبح به‌ظاهر دل‌انگیز؛ اما به‌طرز عجیبی خفه‌کننده. ساعت نزدیک‌های هفت صبح بود که آلارم گوشی‌ام شروع به زنگ زدن کرد و من تنها کاری که کردم، این بود که بدون باز کردن چشمانم، دستم را به سمت گوشی‌ام ببرم و بدون تردید و‌ نگرانی، آلارم آن را خاموش کنم. چند لحظه بیشتر نگذشت که سایه‌ای نسبتاً بلند را بالاسر خودم احساس کردم. مادرم. بازهم مادرم. هروقت می‌خواهم ده دقیقه‌ای اضافه بخوابم، مادرم همین‌طور می‌ایستد بالای‌ سرم، دست‌به‌سینه می‌شود و اگر تا پنج دقیقه‌ی دیگر از خواب بیدار نشوم، با یک پارچ آب یخ این‌کار را انجام می‌دهد!
به‌آرامی چشمانم را باز می‌کنم و بلافاصله، وقتی نور خورشید که از پنجره‌ به داخل تابیده است را روی صورتم احساس می‌کنم، اخمی محو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #10
به‌آرامی روی صندلی مقابل مادرم می‌نشینم و او، چای را روبه‌‌رویم روی میز چوبی می‌گذارد. خمیازه‌ای می‌کشم و می‌گویم:
- حالا نمی‌شد یک امروز را به‌مسافرت نرویم؟
مادرم نیم‌نگاهی به چهره‌ی خواب‌آلود من می‌اندازد و با لحنی کنایه‌آمیز، زمزمه می‌کند:
- تو چه؟ از این‌که هرروزت را در خانه بگذرانی خسته نشده‌ای؟ یک مسافرت کوتاه می‌رویم، از ترافیک و اضطراب شهری دور می‌شویم و برای چند روز هم که شده، در یک هوای پاک زندگی می‌کنیم.
کمی مکث می‌کند و سپس، با صدایی کمی بلندتر، می‌گوید:
- بدقلقی نکن. می‌دانی که پدرت از این اخلاق‌ها خوشش نمی‌آید.
آری، درست است. پدرم از این اخلاق‌ها خوشش نمی‌آید. فقط این در نظرم جالب است که چرا خودش تمام این اخلاق‌‌های از نظرش «بد» را دارد‌. می‌خواهم چیزی بگویم؛ اما بعد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا