• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان سایه ‌زده | آرمیتا شهسواری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 98
  • بازدیدها بازدیدها 4,204
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #91
کارن می‌ایستد؛ کامل. انگار صدای ترمز را وسط جاده شنیده باشد. برمی‌گردد. فقط کمی، فقط به‌اندازه‌ی یک نگاه. چشم‌هایش به من بود؛ نه با تعجب، نه با لبخند. فقط با آن سکوتی که می‌گفت: «باورم نمیشه»
من پشیمان می‌شوم. نه از گفتن؛ از لحظه‌ای که حس کردم شاید دارم در را بیش از حد باز می‌کنم. شاید چیزی را دعوت می‌کنم که هنوز نمی‌دانم چطور با آن کنار می‌آیم. شاید فقط از ترس؛ ترس از دوباره نزدیک شدن، دوباره اعتماد کردن، دوباره لرزیدن.
سرم را پایین می‌اندازم. شالم کمی از سرم سر می‌خورد. دستم را بالا می‌برم، بی‌هوا، تا مرتبش کنم. اما انگشت‌هایم می‌لرزند؛ نه از سرما، از چیزی که درونم داشت خودش را بالا می‌کشید. چیزی که می‌خواست بگوید: «نترس. فقط یک ناهار است.»
اما من می‌ترسیدم.
لبخند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #92
-‌ مگه بچه‌ها مهمون دوست ندارن؟
نیلا شانه بالا می‌اندازد. قاشقش را در خورش فرو می‌برد، و زیر لب می‌گوید:
- آره، همه‌ همینو می‌گن.
و من... دیگر نمی‌توانم نیشخندم را پنهان کنم. لبم را گاز می‌گیرم، نه برای اینکه نخندم، برای اینکه اشک نیاید.
کارن می‌نشیند. بی‌صدا، بی‌ادعا، و من، می‌روم سمت گاز. قابلمه را باز می‌کنم که بخار بالا می‌زند. بوی سبزی و گوشت و لیمو، فضای آشپزخانه را پر می‌کند. اما برای من، این بو... بوی زندگی نیست. بوی مرگ هم نمی‌دهد، بوی چیزی‌ست که نمی‌دانم چیست. شاید فقط بوی یک فاصله‌ی نازک بین «هنوز» و «دیگر نه».
قاشق را در خورش فرو می‌برم. دستم از سنگینی‌‌اش می‌لرزد. شاید هم از فکر فرهاد، از فکر آن شب، از فکر صدای افتادن بدنش روی زمین، از دکمه‌ی خونی، از نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #93
من سرم را پایین می‌اندازم و به شیشه‌ی میز خیره می‌شوم.
انعکاس نشستنش، قاشق برداشتنش، مکثش موقع خوردن لقمه‌ی بعدی، وادارم می‌کند سرم را بالا بیاورم.
مستقیم نگاه می‌کنم به مردی که حالا روبه‌رویم نشسته است و غذا می‌خورد، انگار سال‌هاست چیزی نخورده.
هر بار که قاشق را پایین می‌گذارد، نفسش را آهسته بیرون می‌دهد.
لب‌هایش کمی لرز دارند، نه از حرارت غذا، از چیزی که در درونش می‌جوشید. اما حرف نمی‌زند.
ساکت است، عجیب ساکت.
و همین سکوت، مرا بیشتر از هر چیزی متعجب می
کند.
کارن، آن پسر پرحرف و شوخ‌طبع، حالا مثل کسی غذا می‌خورد که انگار اگر حرف بزند، چیزی درونش می‌شکند.
من، با تردید، نگاهی به بشقابش می‌اندازم، بعد به صورتش.
آرام، با لحنی که نمی‌دانستم جدی‌ست یا فقط برای شکستن سکوت،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #94
بالاخره جلد دار شدم:flexed-biceps:

بلند می‌شوم و می‌روم سمتِ سینک. نه برای فرار؛ برای اینکه نفس بکشم، برای اینکه بغضم را قورت بدهم، برای اینکه نگذارم صدایم بلرزد.
اما درونم… چیزی دارد می‌لرزد. چیزی که اسمش فقط دلسوزی نیست. چیزی شبیه آینه. چون من هم… هر شب، هر روز، حتی وقتی نمی‌خواهم… به فرهاد فکر می‌کنم.
و حالا، این مرد، با همه‌ی گذشته‌اش، با همه‌ی لوس‌بازی‌ها و بی‌خیالی‌ها، نشسته پشتِ میزِ من، روبه‌روی دخترم، با قاشقی در دست و مادری در قلب، و دارد یاد می‌گیرد چطور آدم بماند.
لیوان را از قفسه‌ی بالای سینک برمی‌دارم. همان لیوانِ شفافِ ساده‌ای که معمولاً فرهاد در آن قهوه می‌خورد.
آب را باز می‌کنم. صدای جریانش مثلِ نفس کشیدن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #95
لبخند می‌زنم و سرم را تکان می‌دهم، اما چشم‌هایم هنوز روی کارن است. می‌بینم که چطور نگاهش نرم شده؛ چطور آن برقِ آشنا از چشم‌هایش رفته. حالا فقط یک مرد است، با لبخندی که انگار از دلش می‌آید، نه از عادت.
و من، در سکوتی که بین خنده‌های نیلا و نگاه‌های گرمِ کارن پنهان شده، ناگهان حس می‌کنم چیزی درونم می‌لرزد. نه از ترس، نه از شک، از یادآوری. از آن لحظه‌هایی که حالا، با دیدنِ این ارتباطِ ساده و صمیمی، دوباره مثل خوره بالا می‌آیند و گوشه‌ی ذهنم را می‌جوند.
فرهاد… .
فرهاد هیچ‌وقت این‌طور با نیلا حرف نزده بود.
نه که بدرفتار باشد، نه که بی‌عاطفه باشد. فقط… نبود. حتی وقتی بود، نبود. همیشه فاصله‌ای بود، یک دیوارِ شیشه‌ای بینِ او و نیلا، که هیچ‌وقت شکسته نشد. نه با نقاشی‌های نیلا،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #96
به مردی که خم می‌شود تا با دخترِ من هم‌قد شود.
به دختری که با تمام کوچکی‌اش، دارد مردی را به دنیایش راه می‌دهد.
و به خودم… که برای اولین بار، نه از دور، نه پشتِ شیشه، از همین‌جا، از همین نزدیکی، دارم چیزی را می‌بینم که همیشه فکر می‌کردم دیگر برای ما اتفاق نمیفتد.
یک مرد.
یک دختر.
و یک خانه که دوباره نفس می‌کشد.
نیلا در را باز می‌کند. صدای در نرم است. بی‌خش. بعد، صدای قدم‌های کوچک روی فرش می‌آید. بعد هم صدای کارن که می‌گوید:
-‌ وای… این همه نقاشی؟! تو واقعاً هنرمندی!
نیلا با همان صدای کودکانه‌اش جواب می‌دهد:
-‌ همه‌شو بهت نشون می‌دم. ولی اول اون یکیو که توش مامان رو کشیدم.
کارن خم می‌شود و دست‌های بلندش را روی زانو می‌گذارد. سرش را نزدیکِ دیوار می‌آورد و با دقت به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #97
نیلا سرش را بالا می‌آورد. کمی اخم می‌کند؛ نه از ناراحتی، از تعجب. انگار یادش رفته که کارن فقط مهمان است، نه ساکنِ همیشگیِ قصرِ نقاشی‌هایش.
کارن لبخند می‌زند؛ همان لبخندِ نرم، و می‌گوید:
- آره کوچولو. ناهار هنوز منتظرمه. وگرنه مامانت منو گرسنه از خونه‌تون بیرون می‌کنه!
نیلا، با صدایی آرام و لب‌هایی جمع‌شده، غر می‌زند.
- ولی قول بده بعداً بیای نقاشی بکشیم.
کارن انگشتِ شستش را بالا می‌آورد:
- قول می‌دم. حتی یه اژدهای سه‌کله هم با هم می‌کشیم!
نیلا می‌خندد، من لبخند می‌زنم. و کارن، آرام از روی زمین بلند می‌شود.
قامتش دوباره کشیده می‌شود، اما چیزی درونش هنوز خمیده مانده؛ نه از خستگی، از احترام. از چیزی که بین او و این خانه، این دختر، این زن… در حال شکل‌گیری است.
و من، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #98
خب دیگه، اینم از این و پایان یه شب آروم:fire:

صدایش آرام است؛ نه از بی‌میلی، نه از تعارف، از آن آرام‌هایی که آدم وقتی دلش هنوز در جایی مانده، مجبور است خرج کند.
من لبخند می‌زنم و بی‌صدا سرم را تکان می‌دهم.
او قدمی عقب می‌رود.
نگاهش به من است، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای دویدنِ نیلا از اتاق می‌آید. قدم‌های کوچک و شتاب‌زده‌اش، مثل تپش‌های قلبی که ناگهان بالا می‌رود.
نیلا با موهای نیمه‌باز، نقاشی‌ای در دست، از در بیرون می‌پرد:
- داری میری؟!
کارن می‌ایستد. برمی‌گردد سمت نیلا و لبخند می‌زند؛ از آن لبخندهایی که فقط برای بچه‌ها شکل می‌گیرد. نه از سرِ بزرگ بودن، از سرِ هم‌قد شدن.
- آره کوچولو. ولی قولم یادم نرفته. اون اژدهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #99
دو به شک بودم که پارت بذارم یا نه، فعلاً همین باشه تا ببینیم خدا چی می‌خواد.

***
«فلش‌بک»
هوا بوی هیچ می‌دهد. نه بارانی، نه آفتابی. از آن صبح‌هایی است که انگار آسمان هم نمی‌داند باید چه حالی داشته باشد. من روبه‌روی آینه می‌ایستم، موهایم را می‌بافم، و صدای آب جوش آمده‌ی کتری از آشپزخانه می‌آید.
خانه ساکت است؛ ساکت‌تر از همیشه. حتی صدای نیلا که معمولاً صبح‌ها با عروسکش حرف می‌زند، نمی‌آید.
فرهاد پشت میز نشسته است. با پیراهن آبی روشن و شلوار مشکی، مثل همیشه مرتب. مثل همیشه بی‌نقص. دارد قهوه‌اش را هم می‌زند، اما نگاهش روی من است. از توی آینه می‌بینمش. نه آن نگاه‌های عاشقانه‌ای که آدم را ذوب می‌کند. نه.
نگاهش مثل مه است، سرد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا