- تاریخ ثبتنام
- 3/6/22
- ارسالیها
- 2,614
- پسندها
- 24,943
- امتیازها
- 48,373
- مدالها
- 45
- سن
- 16
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #31
قدم اولم روی سنگ صدا داد. نه بلند، اما کافی برای اینکه حضورم را اعلام کند. و درست همان لحظه، صدای خندهای زنانه آمد.
سرم را چرخاندم.
پشت میز پذیرش، دختری با مانتوی طوسی ایستاده بود. موهایش جمع، آرایشش دقیق، لبخندش تمرینی. روبهرویش، مردی ایستاده بود با پیراهن آبی یقهباز، آستینهای بالازده، آرنج تکیهداده به کانتر، سرش کمی خم، لبخندش پهن. داشت چیزی در گوش دختر میگفت و دختر میخندید. نه با دل. با دهان.
مرد متوجه حضورم شد. نگاهش را به من دوخت. چند ثانیه فقط نگاه کرد. نه از روی تعجب. از روی ارزیابی. مثل کسی که دارد قیمت چیزی را تخمین میزند.
بعد، لبخند زد. از آن لبخندهایی که بیشتر از آنکه گرم باشد، خطرناک است.
- خانم سیاهپوش... دنبال کسی میگردی یا فقط اومدی روز یکیو...
سرم را چرخاندم.
پشت میز پذیرش، دختری با مانتوی طوسی ایستاده بود. موهایش جمع، آرایشش دقیق، لبخندش تمرینی. روبهرویش، مردی ایستاده بود با پیراهن آبی یقهباز، آستینهای بالازده، آرنج تکیهداده به کانتر، سرش کمی خم، لبخندش پهن. داشت چیزی در گوش دختر میگفت و دختر میخندید. نه با دل. با دهان.
مرد متوجه حضورم شد. نگاهش را به من دوخت. چند ثانیه فقط نگاه کرد. نه از روی تعجب. از روی ارزیابی. مثل کسی که دارد قیمت چیزی را تخمین میزند.
بعد، لبخند زد. از آن لبخندهایی که بیشتر از آنکه گرم باشد، خطرناک است.
- خانم سیاهپوش... دنبال کسی میگردی یا فقط اومدی روز یکیو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.