• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سایه‌زده | آرمیتا شهسواری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Armita.sh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 31
  • بازدیدها بازدیدها 1,533
  • کاربران تگ شده هیچ

Armita.sh

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
2,614
پسندها
24,943
امتیازها
48,373
مدال‌ها
45
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #31
قدم اولم روی سنگ صدا داد. نه بلند، اما کافی برای اینکه حضورم را اعلام کند. و درست همان لحظه، صدای خنده‌ای زنانه آمد.
سرم را چرخاندم.
پشت میز پذیرش، دختری با مانتوی طوسی ایستاده بود. موهایش جمع، آرایشش دقیق، لبخندش تمرینی. روبه‌رویش، مردی ایستاده بود با پیراهن آبی یقه‌باز، آستین‌های بالازده، آرنج تکیه‌داده به کانتر، سرش کمی خم، لبخندش پهن. داشت چیزی در گوش دختر می‌گفت و دختر می‌خندید. نه با دل. با دهان.
مرد متوجه حضورم شد. نگاهش را به من دوخت. چند ثانیه فقط نگاه کرد. نه از روی تعجب. از روی ارزیابی. مثل کسی که دارد قیمت چیزی را تخمین می‌زند.
بعد، لبخند زد. از آن لبخندهایی که بیشتر از آن‌که گرم باشد، خطرناک است.
- خانم سیاه‌پوش... دنبال کسی می‌گردی یا فقط اومدی روز یکیو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Armita.sh

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
2,614
پسندها
24,943
امتیازها
48,373
مدال‌ها
45
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #32
- مُرده.
همین یک کلمه را گفتم. خشک و بی‌لحن. مثل سنگی که توی آب انداخته می‌شود و حتی موجی هم نمی‌سازد.
ابرویش کمی بالا رفت و لبخندش برای لحظه‌ای محو شد، اما خیلی زود برگشت. فقط زاویه‌اش عوض شد. حالا دیگر آن لبخندِ پسربچه‌ی لوس نبود. حالا چیزی در آن بود که شبیه شکارچی‌هاست. وقتی می‌فهمند طعمه زخم خورده.
-‌ متأسفم.
کلافه نفس را بیرون می‌دهم.
- من با آقای لطیفی کار دارم.
سرش را کج کرد و لبخندش پهن‌تر شد. مثل کسی که دارد از بازی‌ای که خودش طراحی کرده، لذت می‌برد.
- خب منم آقای لطیفی‌ام!
برای یک لحظه فقط نگاهش کردم. نه از تعجب، نه از عصبانیت. از آن جنس نگاه‌هایی که آدم وقتی به یک بچه‌ی لوس نگاه می‌کند، می‌اندازد. نه برای اینکه تنبیه‌اش کند، برای اینکه بفهماند بازی تمام شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا