- تاریخ ثبتنام
- 3/6/22
- ارسالیها
- 3,174
- پسندها
- 31,779
- امتیازها
- 69,173
- مدالها
- 51
- سن
- 16
- نویسنده موضوع
- #91
کارن میایستد؛ کامل. انگار صدای ترمز را وسط جاده شنیده باشد. برمیگردد. فقط کمی، فقط بهاندازهی یک نگاه. چشمهایش به من بود؛ نه با تعجب، نه با لبخند. فقط با آن سکوتی که میگفت: «باورم نمیشه»
من پشیمان میشوم. نه از گفتن؛ از لحظهای که حس کردم شاید دارم در را بیش از حد باز میکنم. شاید چیزی را دعوت میکنم که هنوز نمیدانم چطور با آن کنار میآیم. شاید فقط از ترس؛ ترس از دوباره نزدیک شدن، دوباره اعتماد کردن، دوباره لرزیدن.
سرم را پایین میاندازم. شالم کمی از سرم سر میخورد. دستم را بالا میبرم، بیهوا، تا مرتبش کنم. اما انگشتهایم میلرزند؛ نه از سرما، از چیزی که درونم داشت خودش را بالا میکشید. چیزی که میخواست بگوید: «نترس. فقط یک ناهار است.»
اما من میترسیدم.
لبخند...
من پشیمان میشوم. نه از گفتن؛ از لحظهای که حس کردم شاید دارم در را بیش از حد باز میکنم. شاید چیزی را دعوت میکنم که هنوز نمیدانم چطور با آن کنار میآیم. شاید فقط از ترس؛ ترس از دوباره نزدیک شدن، دوباره اعتماد کردن، دوباره لرزیدن.
سرم را پایین میاندازم. شالم کمی از سرم سر میخورد. دستم را بالا میبرم، بیهوا، تا مرتبش کنم. اما انگشتهایم میلرزند؛ نه از سرما، از چیزی که درونم داشت خودش را بالا میکشید. چیزی که میخواست بگوید: «نترس. فقط یک ناهار است.»
اما من میترسیدم.
لبخند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.