• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان سایه ‌زده | آرمیتا شهسواری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 98
  • بازدیدها بازدیدها 4,226
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #21
اینم آخریش.

کارآگاه هنوز کنار در ایستاده است. نیم‌رخش در نور مهتابی، مثل مجسمه‌ای از جنس یخ. نه تکان می‌خورد، نه پلک می‌زد. فقط با آن نگاه سرد و بی‌رحم، مرا می‌کاوید. انگار داشت چیزی را درونم می‌جست. نه حقیقت، و نه گناه چیزی فراتر، شاید... ضعف.
صدایش انگار از ته چاه می‌آید، شاید هم، من نمی‌توانستم درست بشنوم:
- احتمال ۹۰٪ تو دعوا چاقو خورده باشه.
دهانم باز می‌شود، اما صدایی نمی‌آید. فقط نفس، فقط حرارت، فقط چیزی شبیه فریاد خاموش.
کارآگاه آرام برمی‌گردد. با قدم‌هایی که نه عجله داشتند، نه تردید، دوباره نشست روبه‌رویم.
نه دفترچه‌اش را باز می‌کند، نه خودکارش را برمی‌دارد؛ فقط نگاهم می‌کند.
-‌ دستاتون.
صدایش، خشک است؛ مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #22
قابل توجه اون عزیزی که ناراحت مرگ فرهاد بود:

***
«فلش‌بک»
جمعه عصر است، و خانه در سکوتی غلیظ و کش‌دار غرق است. سکوتی که نه از آرامش می‌آید، نه از خستگی. از آن سکوت‌ها است که آدم را به شک می‌اندازد؛ سکوتی که انگار خودش نفس می‌کشد، خودش گوش می‌دهد، خودش می‌داند که چیزی در حال فروپاشی‌ست. مثل لحظه‌ای پیش از طوفان، وقتی همه‌چیز به طرز غیرطبیعی‌ای ایستا می‌شود، انگار جهان خودش را عقب می‌کشد تا فقط تماشا کند.
نور عصر، خاکستری و بی‌رمق، از لای پرده‌ها به داخل می‌خزد و روی فرهاد می‌افتد؛ پاهایش را روی میز شیشه‌ای می‌گذارد، لپ‌تاپ روی زانو است، و ابروهایی که همیشه انگار در حال محاسبه‌اند. پیراهن آبی‌تیره‌اش، بی‌چین و چروک، مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #23
صدای کیبورد متوقف می‌شود. بعد، نگاهش را از روی صفحه برمی‌دارد و دوباره به من می‌دوزد. این‌بار، در چشمانش چیزی هست، چیزی شبیه هشدار.
-‌ یه کار شخصیه. چیزی نیست که بخوای درگیرش بشی.
لحنش سرد است. نه از آن سردی‌هایی که از خشم می‌آید، نه. از آن سردی‌هایی که از بی‌نیازی می‌آید. از آن سردی‌هایی که آدم را حذف می‌کند، بی‌آنکه حتی نگاهش کند.
من اما هنوز نشسته‌ام، پشت میز چوبی آشپزخانه، با فنجانی سرد در دست. انگار زمان ایستاده است. انگار خانه دیگر خانه نیست. فقط یک صحنه است. یک صحنه‌ی تئاتر با دو بازیگر: یکی که نقش کنترل را بازی می‌کند، و یکی که فقط نگاه می‌کند.
- ولی... مبلغش خیلی بالاست، فرهاد.
برای اولین بار، لبخند می‌زند. نه آن لبخندهایی که لب را می‌کشند و چشم را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #24
***
«زمانِ حال»
باد سرد پاییزی، برگ‌های زرد و نارنجی را در هوای خاکستری می‌رقصاند. صدای خش‌خششان زیر پایم، مثل زمزمه‌ی ارواحی بود که هنوز باور نکرده‌اند مرده‌اند. ایستاده‌ام کنار درِ آهنی مهد، دست‌هایم در جیب مانتویم، و نگاهم خیره به زمین. نه به برگ‌ها، نه به کودکان، به هیچ‌جا، به جایی درون خودم که دیگر نمی‌دانم کجاست.
در باز می‌شود. صدای قفلِ سنگین و زنگ‌زده‌اش، مثل شکستن استخوان می‌ماند. مربی مهد، زنی لاغراندام با لبخندی بی‌جان، نگاهم می‌کند. لبخندش مصنوعی‌ست، از همان‌هایی که آدم‌ها به کسی می‌زنند که نمی‌دانند باید با او همدردی کنند یا ازش فاصله بگیرند.
-‌ سلام خانم رستمی... الان نیلا جان میاد.
نمی‌توانم جواب بدهم. لب‌هایم انگار که بهم چسبیده‌اند، باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #25
صدای ترمز ماشین پژوی نقره‌ای امید، روی آسفالت خیس، بلند می‌شود.
شیشه‌ی جلو پایین می‌آید و نگاهش به ما میفتد. امید، برادرم، با آن چشم‌های تیره و خسته، با آن ابروهای درهم گره‌خورده، شبیه مردی‌ست که تمام شب را با کابوسِ یک تصمیم ناتمام گذرانده.
ته‌ریشش پرتر از همیشه است. موهایش، که همیشه مرتب بود، حالا کمی پریشان و بی‌نظم به نظر می‌رسد. پیراهن خاکستری‌اش، چروک خورده و یقه‌اش باز است. زیر نور خاکستری پاییز، پوستش رنگ‌پریده‌تر از همیشه به نظر می‌رسد. اما در میان آن همه خستگی، هنوز همان برادری‌ست که وقتی بچه بودم، شب‌ها کنارم می‌نشست و با صدای آرامش قصه می‌گفت تا خوابم ببرد.
نیلا با ذوق می‌دود سمت ماشین.
- سلام دایی امید!
امید لبخند نصفه‌ای می‌زند. لبخندی که فقط برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #26
-‌ مامان! زود بیا خونه‌ی مامان‌جون! من منتظرتم!
برمی‌گردم. لبخند می‌زنم. لبخندی که حتی خودم هم باورش نمی‌کنم. دست تکان می‌دهم. و بعد، به سمت در می‌روم.
کلید را در قفل می‌چرخانم و بعد از باز کردن در وارد لابی کوچک می‌شوم.
هوای ساختمان بوی غریبی داشت؛ نه بوی خون، نه مرگ، فقط تمیزی‌ای که چیزی را پنهان می‌کند.
مثل لبخند کسی که گریه کرده و حالا فقط می‌خواهد کسی نفهمد. لابی کوچک، با دیوارهای سفید و چراغ سقفی زردرنگ، بیشتر شبیه اتاق انتظار جهنم است تا ورودی خانه‌ای که قرار است در آن زندگی باشد.
آسانسور، مثل همیشه، بوی فلز سرد و چیزی شبیه به پلاستیک سوخته می‌دهد.
دکمه‌ی طبقه‌ی چهارم را می‌زنم و در بسته می‌شود. صدای آهنین و خشک در، مثل کشیده شدن میخ روی سنگ قبر است...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #27
نفس عمیقی می‌کشم. سعی می‌کنم دستم را ثابت نگه دارم. نوک انگشتم را زیر درِ پاکت می‌برم و آرام بازش می‌کنم. صدای پاره شدن چسب، در سکوت اتاق، مثل صدای شلیک گلوله است.
داخل پاکت، چند برگه‌ی تاخورده است. کاغذ A4، تای سه‌تایی. بیرونش می‌کشم. نگاه اولم فقط روی خطوط می‌لغزد. اعداد. جدول. ستون‌هایی با عنوان‌های آشنا.
حساب‌داری.
چیزی درونم بیدار می‌شود.
نه شجاعت، نه کنجکاوی، چیزی عمیق‌تر، قدیمی‌تر. مثل صدایی که از گذشته می‌آید و می‌گوید: «بلدی، نورا. یادت میاد؟»
من حسابدار بودم. سال‌ها. قبل از نیلا. قبل از فرهاد. قبل از اینکه تصمیم بگیرم آدمی باشم که فقط به دیگران تکیه کند. حالا، مغزم مثل چرخ‌دنده‌ای زنگ‌زده شروع می‌کند به چرخیدن. کند، اما مطمئن.
برگه‌ی اول، یک صورت‌حساب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #28
دیدید چی شد؟ داشت یادم می‌رفت پارت بذارم:unsure:

بسپارم به پلیس؟ یا... نگهش دارم؟
چشمم به کمد نیلا میفتد. به لباس‌های مرتبش. به دفتر نقاشی‌اش. به کوله‌ی کهنه‌ای که گوشه‌ی اتاق افتاده. و ناگهان، چیزی درونم می‌گوید: اگر این پول، اگر این اسم‌ها، اگر این راز، به نیلا مربوط باشد چی؟ اگر این تنها چیزی باشد که می‌تواند از او محافظت کند... یا برعکس، تهدیدش کند؟
فرهاد همیشه به من می‌گفت «ضعیف»، شاید هم حق با او باشد، ولی حالا... حالا یک چیزی در من دارد بیدار می‌شود. نه شجاعت، نه جسارت، فقط یک حس غریزی. حسِ مادری که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
برگه‌ها را به آرامی تا می‌کنم. انگشتانم دیگر فرمان نمی‌برند. مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #29
در را باز می‌کنم. زنگ کوچکی بالای در صدا می‌دهد؛ صدایی کوتاه، خشک، مثل سرفه‌ی کسی در سکوت. مرد پشت پیشخوان فقط نگاهی کوتاه می‌اندازد. بی‌کلام، بی‌علاقه، مثل کسی که عادت کرده آدم‌ها را فقط در حال آمدن و رفتن ببیند. دوباره مشغول قهوه‌ساز می‌شود. بوی قهوه، بوی دارچین، بوی نان تست، همه با هم در هوا پیچیده‌اند. اما من هیچ‌کدام را حس نمی‌کنم. بینی‌ام پر است از بوی کاغذ قدیمی، بوی ترس، بوی خیا‌نت.
می‌نشینم. روی صندلیِ کنار پنجره. جایی که می‌توانم خیابان را ببینم. جایی که اگر کسی آمد، اگر چیزی حرکت کرد، اگر سایه‌ای افتاد، من اولین کسی باشم که آن را می‌بیند.
کوله را باز می‌کنم. انگشتانم می‌لرزند. نه از سرما. از چیزی عمیق‌تر. پاکت را بیرون می‌کشم. آن را باز می‌کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,815
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #30
عکس دوم، همان مرد است. این‌بار، تنها. در حال خروج از ساختمانی با تابلویی طلایی: «H. Latifi & Partners». حالا دیگر شک ندارم. این مرد، همان هاشم لطیفی‌ست. مردی که اسمش در تمام برگه‌ها تکرار شده. مردی که پولش به حساب فرهاد رفته.
اما این عکس‌ها را چه کسی گرفته؟ چرا این‌جا هستند؟ چرا در پاکتی پنهان شده‌اند که در کمد نیلا، لای دفتر نقاشی‌اش، دفن شده بود؟
قلبم تندتر می‌زند. از حسی آشنا، حسِ دیده‌شدن.
سرم را بلند می‌کنم. از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. خیابان خلوت است و هوا گرفته. آسمان خاکستری، مثل پرده‌ای روی شهر کشیده شده. اما چیزی در آن‌سوی شیشه، مرا می‌ترساند. مردی ایستاده آن‌طرف خیابان. پشت ایستگاه اتوبوس. صورتش دیده نمی‌شود. پشت به من است. اما چیزی در ایستادنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا