- تاریخ ثبتنام
- 3/6/22
- ارسالیها
- 3,175
- پسندها
- 31,815
- امتیازها
- 69,173
- مدالها
- 51
- سن
- 16
- نویسنده موضوع
- #21
اینم آخریش.
کارآگاه هنوز کنار در ایستاده است. نیمرخش در نور مهتابی، مثل مجسمهای از جنس یخ. نه تکان میخورد، نه پلک میزد. فقط با آن نگاه سرد و بیرحم، مرا میکاوید. انگار داشت چیزی را درونم میجست. نه حقیقت، و نه گناه چیزی فراتر، شاید... ضعف.
صدایش انگار از ته چاه میآید، شاید هم، من نمیتوانستم درست بشنوم:
- احتمال ۹۰٪ تو دعوا چاقو خورده باشه.
دهانم باز میشود، اما صدایی نمیآید. فقط نفس، فقط حرارت، فقط چیزی شبیه فریاد خاموش.
کارآگاه آرام برمیگردد. با قدمهایی که نه عجله داشتند، نه تردید، دوباره نشست روبهرویم.
نه دفترچهاش را باز میکند، نه خودکارش را برمیدارد؛ فقط نگاهم میکند.
- دستاتون.
صدایش، خشک است؛ مثل...
کارآگاه هنوز کنار در ایستاده است. نیمرخش در نور مهتابی، مثل مجسمهای از جنس یخ. نه تکان میخورد، نه پلک میزد. فقط با آن نگاه سرد و بیرحم، مرا میکاوید. انگار داشت چیزی را درونم میجست. نه حقیقت، و نه گناه چیزی فراتر، شاید... ضعف.
صدایش انگار از ته چاه میآید، شاید هم، من نمیتوانستم درست بشنوم:
- احتمال ۹۰٪ تو دعوا چاقو خورده باشه.
دهانم باز میشود، اما صدایی نمیآید. فقط نفس، فقط حرارت، فقط چیزی شبیه فریاد خاموش.
کارآگاه آرام برمیگردد. با قدمهایی که نه عجله داشتند، نه تردید، دوباره نشست روبهرویم.
نه دفترچهاش را باز میکند، نه خودکارش را برمیدارد؛ فقط نگاهم میکند.
- دستاتون.
صدایش، خشک است؛ مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش
