• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سایه‌زده | آرمیتا شهسواری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Armita.sh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 26
  • بازدیدها بازدیدها 1,315
  • کاربران تگ شده هیچ

Armita.sh

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
2,573
پسندها
24,500
امتیازها
48,373
مدال‌ها
44
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #11
صفحه‌ی دوممممم(از من بعیده انقدر زود برسم صفحه‌ی دوم)

پله‌ها را پایین می‌روم. هوا حالا روشن‌تر شده. بوی چوب کهنه و داروی ضدعفونی، مثل همیشه، در راهرو هست. اما امروز، بوی چیز دیگری هم هست. بوی اضطراب. بوی چیزی که دیده نمی‌شود، اما هست.
هوا وقتی از ساختمان بیرون می‌آیم، عجیب است. نه سرد، نه گرم. نه روشن، نه تاریک. انگار همه‌چیز در مرز ایستاده. مثل خودم. مرز گفتن و نگفتن. ماندن و رفتن. شک و یقین.
پیاده‌رو خلوت است. صدای کفش‌هایم روی سنگ‌فرش خیس، مثل تیک‌تاک ساعتی‌ست که دیگر برای کسی نمی‌زند. فقط هست. فقط می‌گذرد. مثل من.
کیفم را محکم‌تر می‌گیرم. قدم‌هایم را تندتر می‌کنم. نه از عجله. از چیزی که نمی‌دانم چیست. از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Armita.sh

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
2,573
پسندها
24,500
امتیازها
48,373
مدال‌ها
44
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #12
سلام عشقای من(اَیی، از کجا اومد این؟) محسن لرستانی رو پلی کنید که می‌خوایم برسیم به BNY. از امروز تو نمایه‌ی همه‌تون میام تحصن می‌کنم. (یا گزینه‌ی مسالمت‌آمیز‌‌تر، خودتون اینجا نظراتتون بذارید.)

قدمی می‌گذارم داخل آسانسور. کفش‌هایم در خون صدا می‌کنند. صدایی خفه، مثل له‌شدن پارچه‌ای خیس. دکمه‌ی طبقه‌ی چهارم را فشار می‌دهم.
دکمه روشن می‌شود. آسانسور می‌لرزد و بالا می‌رود، کند؛ مثل جنازه‌ای که از پله‌ها کشیده شود. هر طبقه، مثل ضربه‌ای‌ست به قلبم. یک، دو، سه... چهار... .
در باز می‌شود.
آسانسور که باز می‌شود، بوی فلز داغ و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Armita.sh

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
2,573
پسندها
24,500
امتیازها
48,373
مدال‌ها
44
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #13
صدایم بیرون می‌آید. آرام، خفه؛ انگار از ته چاه آمده است.
قدم برمی‌دارم. یکی، دو تا، و به بدنش نزدیک‌تر می‌شوم؛ نه با شتاب؛ با احتیاط، با ترس، با انکار.
می‌نشینم کنارش. دستم می‌لرزد. به شانه‌اش دست می‌زنم.
سرد است.
آه از سینه‌ام بیرون می‌آید؛ مثل جیغی که راهش را گم کرده باشد. نمی‌دانم گریه می‌کنم یا نه. صدایی از درونم می‌گوید: «بلند شو. زنگ بزن. کمک بخواه.» اما بدنم نمی‌شنود.
فرهاد را به پشت می‌چرخانم.
چشم‌هایش بازند؛ خیره، نه به من، نه به سقف، به هیچ‌جا.
لب‌هایش نیمه‌باز، پوستش خاکستری، رگه‌ای از خون، از گوشه‌ی دهانش خشک شده. انگار خواسته چیزی بگوید. چیزی بگوید و نرسیده.
نفسم می‌لرزد؛ نه مثل صدای کسی که گریه می‌کند، نه آن‌قدر واضح که بشود اسمش را گذاشت ناله. فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Armita.sh

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
2,573
پسندها
24,500
امتیازها
48,373
مدال‌ها
44
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #14
صدای بوق. یک بار. دو بار. سه بار.
پاسخ.
- مرکز فوریت‌های پلیسی، بفرمایید.
لب‌هایم باز می‌شوند. اما صدا نمی‌آید. فقط نفس. فقط هق‌هقی خفه.
- صدای منو می‌شنوین؟ مشکلی پیش اومده؟
دستم را روی دیوار می‌گذارم. فشار می‌دهم. باید بگویم. باید بگویم.
- شو... شوهرم... .
صدایم می‌لرزد. انگار از تهِ دریا بالا آمده.
- شوهرم... مرده.
سپس آدرسم را دادم.
و سکوتی کوتاه.
بعد صدای زن پشت خط، حالا جدی‌تر، سریع‌تر.
- خانم، آرامش‌تون رو حفظ کنین. نیرو در راهه. در رو قفل کنین. با کسی تماس نگیرین.
تماس قطع نمی‌شود. اما دیگر چیزی نمی‌شنوم. گوشی از دستم میفتد. صدای برخوردش با زمین، انگار آخرین صدایی‌ست که از دنیای عادی می‌آید.
همه‌چیز همان‌طور است. همان خانه. همان فرهاد. همان خون. اما انگار از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Armita.sh

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
2,573
پسندها
24,500
امتیازها
48,373
مدال‌ها
44
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #15
یک زن چادری کنارم می‌نشیند. صدایش آرام‌تر می‌شود.
- نفس بکشین. آروم. ما اینجاییم. همه‌چی تحت کنترله.
تحت کنترل؟
چه چیزی؟ چه کسی؟
صدای برخورد برانکارد با چهارچوب فلزی در، مثل کشیده‌شدن ناخن روی شیشه، درونم را می‌لرزاند. صدایی خشک، بی‌احساس، شبیه چیزی که نباید شنیده شود، اما هست. همیشه هست.
فرهاد را بلند می‌کنند. بی‌صدا. بی‌مراسم. مثل یک شیء.. نه یک انسان. نه یک پدر. نه کسی که سال‌ها در همین خانه نفس کشیده، راه رفته، غذا خورده، خوابیده. نه کسی که من با او زندگی کرده‌ام. یا بهتر است بگویم، در کنار او دوام آورده‌ام.
من هنوز نشسته‌ام. با زانوهایی که دیگر حس ندارند. با انگشتانی که سرد شده‌اند. با صورتی که اشک از آن جاری‌ست، بی‌آنکه بخواهد.
و در همین لحظه است که در باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Armita.sh

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
2,573
پسندها
24,500
امتیازها
48,373
مدال‌ها
44
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #16
پیش به سوی نظر و فراتر از آنننن.

زن به آرامی بازویم را می‌گیرد. محکم نیست. اما کافی‌ست. کافی‌ست تا بفهمم دیگر اختیاری ندارم.
بلند می‌شوم. پاهایم هنوز می‌لرزند. اما می‌ایستم. هنوز اشک دارم. هنوز نفس تنگ است. هنوز همه‌چیز تار است.
در لحظه‌ای که پاهایم از زمین کنده می‌شوند، حس می‌کنم چیزی در من جا مانده. نه فقط خاطره‌ی فرهاد. نه فقط خانه. خودم. زنی که تا همین چند دقیقه پیش، هنوز فکر می‌کرد می‌تواند تصمیم بگیرد که بماند یا نماند. حالا فقط بُرده می‌شود.
مأمور زن بازویم را گرفته، اما نه با خشونت. با نوعی احترام محتاطانه. شاید از جنس ترحم. دستش گرم است، اما من سردم. استخوان‌هایم انگار از یخ ساخته شده‌اند. هر قدم، مثل شکستن است. مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Armita.sh

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
2,573
پسندها
24,500
امتیازها
48,373
مدال‌ها
44
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #17
بریم پارت بذاریم که حسابی از BNY عقبیم

کارآگاه وارد می‌شود و حضورش، مثل سایه‌ای سنگین، روی دیوار می‌افتد.
همان کت خاکستریِ یکنواخت، همان پیراهن سفیدِ بی‌چروک. اما حالا، در این نور سرد و بی‌گذشتِ فلورسنت، صورتش وضوحی دارد که پیش‌تر نداشت: استخوانی، با گونه‌هایی فرو رفته و فکی که انگار همیشه در حال فشرده شدن است. خط اخمی میان دو ابرویش جا خوش کرده، مثل زخمی قدیمی. چشم‌هایش خاکستری‌اند، بی‌پرده، مثل آینه‌ای که هیچ‌چیز را نمی‌پوشاند، حتی خودت را از خودت.
در را پشت سرش می‌بندد. آرام، مثل کسی که عجله ندارد، مثل کسی که می‌داند زمان، همیشه به نفع او کار می‌کند.
نگاهش روی من می‌ماند. طولانی، بی‌کلام، نه از روی تردید، از روی عادت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Armita.sh

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
2,573
پسندها
24,500
امتیازها
48,373
مدال‌ها
44
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #18
کارآگاه چیزی نمی‌گوید؛ فقط می‌نویسد. بعد، بی‌آن‌که سرش را بالا بیاورد، می‌پرسد:
- امروز صبح کجا بودین؟
- پیش روانشناسم.
-‌ اسمشو می‌خوام!
-‌ لیلا سهرابی.
- ساعت چند رفتین؟
- حدود هشت... .
- مطبش کجاست؟
- جردن، رو‌به‌روی پارک.
کارآگاه سر تکان می‌دهد ‌و یادداشت می‌کند. بعد، بی‌هیچ مکثی، می‌پرسد:
- چرا پیش روانشناس می‌رفتین؟
مکث می‌کنم. این یکی، سخت‌تر است، چون جوابش... همه‌چیز را باز می‌کند، همه‌چیز را واقعی می‌کند.
-‌ چون... چون دیگه نمی‌دونستم کی‌ام. چون حس می‌کردم دارم محو می‌شم. چون... چون شک داشتم فرهاد با کسی دیگه‌ست.
کارآگاه دست از نوشتن می‌کشد. خودکار را روی دفتر می‌گذارد و دست‌هایش را روی میز قفل می‌کند. نگاهش حالا سنگین‌تر است؛ انگار آمده تا چیزی را از زیر پوست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Armita.sh

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
2,573
پسندها
24,500
امتیازها
48,373
مدال‌ها
44
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #19
مکث می‌کنم.
ذهنم انگار در مه غلیظی فرو رفته، زمان‌ها در هم پیچیده‌اند.
دیروز، امروز، هفته‌ی پیش... همه چیز مثل عکس‌های سوخته‌ای‌ست که گوشه‌هایشان در هم ادغام شده و فقط تکه‌هایی از صحنه‌ها در ذهنم شناورند؛ بی‌سروته، بی‌مرز.
- صبح... حدود ساعت قبل از اینکه بره سرکار.
کارآگاه سرش را پایین می‌اندازد. چیزی روی دفترش می‌نویسد. حرکاتش دقیق‌اند، مثل کسی که دارد پازل را کامل می‌کند، نه فقط یادداشت می‌برد، بعد، بی‌آن‌که سر بلند کند، می‌پرسد:
- صبحِ امروز؟
بغضی که مثل خاری در گلویم گیر کرده. نه فرو می‌رود، نه بالا می‌آید.
- بله... امروز صبح.
کارآگاه سرش را بالا می‌آورد. نگاهش روی صورتم می‌لغزد. نه با خشم، نه با شفقت، فقط با آن دقت سردی که آدم را از درون می‌خورد. مثل کسی که دنبال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Armita.sh

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
2,573
پسندها
24,500
امتیازها
48,373
مدال‌ها
44
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #20
ضربه‌اش دقیق است؛ مثل چاقویی که جای درست را می‌زند، نه برای کشتن، برای بریدنِ آن‌جایی که هنوز زنده است.
اشک، بی‌اجازه، می‌چکد. یکی، دو تا، و‌بعد سرازیر می‌شود؛ مثل سیلی که سال‌ها پشت سد مانده.
بی‌اختیار اشک‌هایم را با پشت دست پاک می‌کنم، صدایم در گلو می‌پیچد، اما بالاخره، مثل فریادی که از ته چاه بیرون می‌آید، بیرون میفتد.
- من نکشتمش!
کارآگاه عقب نمی‌نشیند، حتی نگاهش هم برنمی‌دارد. بی‌حرکت است. مثل مجسمه‌ای از قضاوت، نه لرزش دارد، نه تردید.
- من... من فقط برگشتم خونه... دیدمش... افتاده بود... خون بود... همه‌جا... خون... .
صدایم می‌لرزد؛ کلمات، از زبانم جدا می‌شوند، مثل برگ‌هایی که در باد رها می‌شوند. بی‌جهت، بی‌اختیار، بی‌امید.
لب‌هایش کمی تکان می‌خورند. صدایش آرام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا