• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان سایه ‌زده | آرمیتا شهسواری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 98
  • بازدیدها بازدیدها 4,226
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,827
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #31
قدم اولم روی سنگ صدا می‌دهد. نه بلند، اما کافی برای اینکه حضورم را اعلام کند. و درست همان لحظه، صدای خنده‌ای زنانه می‌آید.
سرم را می‌چرخانم.
پشت میز پذیرش، دختری با مانتوی طوسی ایستاده است. موهایش جمع، آرایشش دقیق، لبخندش تمرینی. روبه‌رویش، مردی ایستاده با پیراهن آبی یقه‌باز، آستین‌های بالازده، آرنج تکیه‌داده به کانتر، سرش کمی خم، لبخندش پهن. دارد چیزی در گوش دختر می‌گوید و دختر می‌خندد. نه با دل. با دهان.
مرد متوجه حضورم می‌شود. نگاهش را به من می‌دوزد. چند ثانیه فقط نگاه می‌کند. مثل کسی که دارد قیمت چیزی را تخمین می‌زند.
بعد، لبخند می‌زند. از آن لبخندهایی که بیشتر از آن‌که گرم باشد، خطرناک است.
- خانم سیاه‌پوش... دنبال کسی می‌گردی یا فقط اومدی روز یکیو بسازی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,827
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #32
- مُرده.
همین یک کلمه را می‌گویم. خشک و بی‌لحن. مثل سنگی که توی آب انداخته می‌شود و حتی موجی هم نمی‌سازد.
ابرویش کمی بالا می‌رود و لبخندش برای لحظه‌ای محو می‌شود، اما خیلی زود برمی‌گردد. فقط زاویه‌اش عوض می‌شود. حالا دیگر آن لبخندِ پسربچه‌ی لوس نیست. حالا چیزی در آن است که شبیه شکارچی‌هاست. وقتی می‌فهمند طعمه زخم خورده.
-‌ متأسفم.
کلافه نفسم را بیرون می‌دهم.
- من با آقای لطیفی کار دارم.
سرش را کج می‌کند و لبخندش پهن‌تر می‌شود. مثل کسی که دارد از بازی‌ای که خودش طراحی کرده، لذت می‌برد.
- خب منم آقای لطیفی‌ام!
برای یک لحظه فقط نگاهش می‌کنم. نه از تعجب، نه از عصبانیت. از آن جنس نگاه‌هایی که آدم وقتی به یک بچه‌ی لوس نگاه می‌کند، می‌اندازد. نه برای اینکه تنبیه‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,827
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #33
بریم پارتتتت

لبخندش می‌لرزد؛ انگار برای اولین بار چیزی را در من می‌بیند که نمی‌فهمد چیست. شاید درد باشد، شاید خشم، یا شاید فقط زنی را می‌بیند که دیگر حوصله‌ی شنیدنِ مزخرفات ندارد. از کنار پسر لطیفی عبور می‌کنم و بوی عطرش مثل دود سیگار در هوا می‌ماند؛ شیرین، تند و ناپایدار. صدای پاشنه‌های کفشم در راهروی مرمرین می‌پیچد و با هر قدم حس می‌کنم روی چیزی شکننده قدم می‌گذارم؛ نه روی زمین، روی چیزی شبیه اعتماد، شبیه امید، شبیه خودم.
روی تابلوی طلایی کنار در، با حروف برجسته‌ی فارسی، نام «مدیرعامل» را نوشته بود.
در بسته است و سکوت پشت آن، از جنس سکوت قبرستان نیست؛ سکوتی است شبیه اتاق‌های بازجویی، سکوتی که چیزی را پنهان می‌کند نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,827
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #34
صدای تقه‌ی نرم و سردی از سمت شاگرد خودرو به گوش می‌رسد. قلبم چنان در سینه‌ام می‌کوبد که برای لحظه‌ای حس می‌کنم دارم می‌میرم. برمی‌گردم و او آن‌جاست؛ نه با عجله، نه با هیجان، بلکه آرام و بی‌صدا، مثل سایه‌ای که همیشه پشت آدم بوده و فقط حالا تصمیم گرفته دیده شود. بدون اجازه و هیچ کلمه‌ای به درون ماشین می‌نشیند و در را می‌بندد. انگار دنیا برای چند ثانیه از حرکت باز می‌ایستد.
-‌ تو... تو ماشین من چیکار می‌کنی؟
صدایم می‌لرزد، اما نه از ضعف، بلکه از خشم، از ترس، و از اینکه نمی‌دانم این مرد، این‌بار برای چه آمده است. او فقط نگاهم می‌کند؛ نگاهش سرد است، شبیه کسی که نه به حرف‌هایت گوش می‌دهد و نه ترسی در دل دارد.
-‌ حواست باشه داری با کی حرف می‌زنی!
صدایش خشک و بی‌لحن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,827
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #35
لب‌هایم می‌لرزد و بغضی پشت زبانم می‌نشیند، اما قورتش می‌دهم. نمی‌خواهم جلوی او بشکنم؛ نه این‌بار، نه بعد از همه‌ی این‌ها.
-‌ من نمی‌دونستم. قسم می‌خورم نمی‌دونستم.
او پوزخند می‌زند؛ لبخندی که بیشتر شبیه زخم است تا دلگرمی.
-‌ بله، نمی‌دونستی. ولی حالا می‌دونی. و بازم به پلیس ندادی.
-‌ چون... چون نمی‌دونم به کی می‌تونم اعتماد کنم!
صدایم این‌بار نرم است؛ نه از ضعف، بلکه از خستگی. از آن خستگی‌هایی که آدم را نه به خواب، که به سکوت می‌کشاند؛ سکوتی که پشتش هزار فریاد مانده، هزار سؤال، هزار حسِ بی‌جواب.
کارآگاه بی‌حرکت نگاهم می‌کند. نگاهش مثل شیشه‌ی یخ‌زده شفاف است، اما نفوذناپذیر. بعد آرام، خیلی آرام، با لحنی که بیشتر توهین است تا هشدار، می‌گوید:
-‌ می‌دونی مشکلت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,827
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #36
لبخند می‌زنم؛ نه از شادی، بلکه از آن لبخندهایی که زن‌ها فقط وقتی می‌زنند که بفهمند مرد روبه‌رویشان دارد دروغ می‌گوید و خودش هم می‌داند که دارد دروغ می‌گوید.
او چیزی نمی‌گوید، فقط نگاهم می‌کند. نگاهش سرد است، اما پشت آن سرما، چیزی می‌لرزد؛ چیزی که خودش هم نمی‌خواهد ببیند.
-‌ بذار قانون کارش رو بکنه!
صدایش آرام است، اما در آن آرامش، چیزی هست که مثل تیغ زیر پوست می‌رود؛ چیزی که می‌خواهد بگوید:
-‌ اگه جلو بری، دیگه حتی قانون هم نمی‌تونه نجاتت بده، چون برعلیه‌شی!
-‌ قانون؟ من که کاری نکردم! من هیچ‌وقت کاری نکردم! چون همیشه یه مشت آدم مهم‌تر از من تصمیم گرفتن من چیزی نفهمم!
او مکث می‌کند؛ طولانی. بعد، با صدایی که حالا کمی خش‌دار شده، می‌گوید:
-‌ من اگه می‌خواستم تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,827
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #37
با آن چشم‌های خاکستری ترسناکش. با آن نگاه طولانی، بی‌رحم. نگاهی که نه فقط مرا می‌بیند، که از من عبور می‌کند. می‌رود تا تهِ استخوان‌های شکسته‌ام. تا جایی که هنوز صدای فریادهای درونم خاموش نشده.
چیزی در او می‌لرزد. شاید فقط یک پلک. شاید فقط یک نفس. اما کافی است. کافی است که بفهمم: این مرد، هرکه هست، هرچه هست... دارد می‌سوزد.
-‌ خانم تاج‌بخش… .
صدایم می‌زند. نه مثل بازجویی. نه مثل تهدید.
من هنوز حرف نزده‌ام. فقط نگاهم را نگه داشته‌ام. و او... انگار در همان نگاه، گم شده است.
-‌ من... نمی‌تونم کاری کنم؛ حتی اگه بخوام.
صدایش می‌شکند. نه مثل شاخه‌ای که می‌شکند. مثل استخوانی که آرام، در سکوت، ترک برمی‌دارد.
-‌ ولی نمی‌خوای.
صدایم بالاخره بیرون می‌آید. خفه و ترک‌خورده،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,827
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #38
این دو پارت، به‌خاطر @vanıa عزیزه، ممنون که هستی:)

او می‌خندد. نه از سر تمسخر. از سر لوسی. از سر آن پسرهایی که هیچ‌وقت «نه» را جدی نگرفته‌اند.
-‌ وا… من اومدم کمکت کنم. اومدم نجاتت بدم. تو فکر می‌کنی من همین‌طوری پشت پنجره ظاهر می‌شم؟ نه خانم جان. این یه نشونه‌ست. یه لحظه‌ی سینمایی. یه اتفاق خاص.
من نگاهش نمی‌کنم. فقط به روبه‌رو خیره می‌مانم. به شیشه‌ی بخارگرفته، به کوچه‌ی خالی، به انعکاس محو صورتی که دیگر خودم را در آن نمی‌شناسم. دستم هنوز روی فرمان است، اما نیرویی برای رها کردنش ندارم. صدای او، مثل بوی عطرش، در فضا پخش شده است. شیرین، پرادعا، و کمی ته‌مانده‌ی چیزی که نمی‌دانم چیست. خطر؟ یا فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,827
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #39
منتظر نظراتتون هستم -_-

بدون این‌که پلک بزنم، فقط به او خیره می‌شوم. نه با تعجب، نه با خشم، با آن نگاه خسته‌ای که انگار از تهِ استخوان می‌آید.
-‌ من نیازی به پارتی‌بازیت ندارم.
صدایم آرام است، اما در آن آرامش چیزی مثل لبه‌ی تیغ خوابیده است.
نگاهش را از لب‌هایم می‌گیرد و به چشم‌هایم می‌دوزد. برای لحظه‌ای، برق بازی در چشم‌هایش خاموش می‌شود. فقط برای یک لحظه.
-‌ بابات... اگه بفهمه چی دستمه، خودش میاد دنبالم.
چیزی در صورتش تکان می‌خورد. شاید یک تای ابرو، شاید فقط گوشه‌ی لب، شاید هم چیزی پشت چشم‌هایش، که ناگهان از بازی بیرون کشیده شد.
برای چند ثاینه ساکت می‌شود. بعد، همان‌طور که نگاهش را از من نمی‌گیرد، می‌گوید:
-‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,827
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #40
با من آماده بشید بریم با هاشم لطیفی آشنا بشیم💅🏻

می‌چرخم.
او ایستاده است. زیر باد ملایمی که دنباله‌ی مانتوئم را تکان می‌دهد. موهایش افتاده است روی پیشانی‌اش، و آن برق همیشگی در چشم‌هایش... خاموش‌تر از همیشه. انگار برای اولین‌بار، خودش هم نمی‌دانست باید چه بگوید.
من می‌خواهم چیزی بگویم. دهانم باز می‌شود، اما کلمه نمی‌آید.
فقط نگاهش می‌کنم و او... فقط نگاه می‌کند.
چیزی در نگاهش است که نه خواهش است نه هشدار.
او لب می‌زند، اما صدایی نمی‌آید.
شاید می‌خواست بگوید: «نرو.»
و من، بی‌آن‌که پلک بزنم، برمی‌گردم.
ساختمان شرکت، درست روبه‌رویم است. نه بلند، نه مدرن. یک‌طبقه‌ی قدیمی، با نمایی آجری که انگار از دل دهه‌ی شصت بیرون کشیده شده‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا