• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان سایه ‌زده | آرمیتا شهسواری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 98
  • بازدیدها بازدیدها 4,204
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
*سایه‌زده
نام نویسنده:
آرمیتا شهسواری
ژانر رمان:
درام، عاشقانه، معمایی
کد: 5784
ناظر: @Céleste
تگ: ویژه


IMG_0978.webp
خلاصه:
پس از هشت سال زندگی مشترک در سکوتی سرد، رازی تلخ، نورا را در روزِ جداییِ اجباری‌اش غافلگیر می‌کند. او اکنون با گذشته‌ای روبه‌روست که باید با آن کنار بیاید، و همزمان، باید هویت جدید خودش را کشف کند.


*سایه‌زده: سایه‌دار، دیوانه شده از دست چون شوریده‌کاران
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,984
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • مدیرکل
  • #2
1000070683.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #3
پیش‌گفتار:
سلام به همه. من دوباره اومدم. خیلی خوش اومدم.
تمام تلاشمو کردم که بتونم نسخه‌ی بهتری رو از خودم ارائه بدم، امیدوارم موفق شده باشم(حتی یه‌کم هم کافیه).
خیلی نمی‌خوام حرف بزنم و سرتونو به درد بیارم، تا خرداد که پارت‌گذاری منظم دارم، بقیه‌ش هم خواهیم دید چه می‌شود.
امیدوارم خوشتون بیاد.
خیلی دوستتون دارم.
نظراتتون
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #4
«به‌نام خدا»
مقدمه:
سایه‌زده شده‌ام
در ولگردی‌های شبانه
از هجوم خودم به خودم

«احسان رضایی»

به ساعت رومیزی خیره شده‌ام؛ نور سبزرنگِ اعدادش روی صورتم می‌افتد. آرام و کشدار، انگار که زمان هم خوابش می‌آید، اعداد به‌کندی عوض می‌شوند و هفت و بیست دقیقه‌ی صبح را نشان می‌دهند.
خانه هنوز در تاریکی خوابیده، و من میان سایه‌ها بیدارم. صدای باران نیست، صدای باد نیست، فقط سکوتی‌ست که مثل پتوی خیس روی همه‌چیز افتاده، سنگین و خفه‌کننده.
نمی‌خواستم چشم‌هایم را باز کنم، می‌دانستم صبح شده. این روز‌ها بدنم پیش از من بیدار می‌شود. مثل سربازی که صدای انفجار را پیش از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #5
سرش را تکان می‌دهد. فنجان را برمی‌دارد و جرعه‌ای می‌نوشد.
هیچ‌چیز نمی‌گوید. حتی یک «ممنون»، حتی یک نگاه، سکوت بین ما مثل پرده‌ای ضخیم است که دیگر حتی نمی‌خواهیم کنار بزنیمش. هر دو می‌دانیم پشتش چه چیزی هست؛ هیچ… .
فرهاد درحالی که روی صندلی چوبی می‌نشیند، فنجانش را روی میز می‌گذارد.
صدای برخورد سرامیک با شیشه، در این سکوتِ صبحگاهی، بلندتر از حدِ طبیعی به گوش می‌رسد؛ انگار چیزی ترک می‌خورد. شاید فقط فنجان، شاید چیزهای دیگر.
یادم نیست آخرین باری که با همدیگر خندیدیم کِی بود. شاید وقتی نیلا هنوز بلد نبود حرف بزند، اما ما برایش قصه می‌ساختیم. اما حالا چهار سال و نیم است که قصه‌های ما تمام شده.
من هنوز کنار کانتر ایستاده‌ام. انگشتانم را آن‌قدر سفت دورِ لبه‌ی سردِ کانتر گره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #6
الآن که نه… ولی در روزهای آینده، میام سراغ یک‌یکتان تا نظر بپرسم، پس فعلاً لذت(امیدوارم) ببرید:just-cuz-19:

و از آشپزخانه بیرون می‌روم.
راهرو نیمه‌تاریک است. نور کم‌رنگی از آشپزخانه می‌تابد، اما به دیوارها نمی‌رسد. مثل نوری که در راه مانده باشد. مثل خودم.
در اتاق نیلا را آرام باز می‌کنم. صدای لولای در، نرم و کش‌دار است. بوی خواب و عروسک و شامپوی توت‌فرنگی فضا را پر کرده. نیلا، مثل همیشه، به پهلو خوابیده، دستش زیر گونه‌اش، موهایش روی بالش پخش شده، و پتوی صورتی‌اش تا چانه بالا کشیده شده. فقط نوک بینی‌اش بیرون است. گرم، آرام، بی‌دفاع.
کنار تختش می‌نشینم. دستم را آرام روی شانه‌اش می‌گذارم.
- نیلا... عزیزم... بیدار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #7
یک عدد پارت دیگر، که زودتر به قسمت‌های ژاذاب برسیم:eyes:

می‌پرسم:
- جلسه‌ت کی تموم می‌شه؟
- طرفای ظهر، یه جلسه‌ی روتینه!
«روتین»؟ هیچ‌چیز این روزها روتین نیست، فرهاد. حتی نفس کشیدنت.
نمی‌دانم چقدر به انعکاس لامپ سفید روی میز شیشه‌ای خیره بودم.
نمی‌توانستم سرم را بالا ببرم. گردنم تحمل وزنش را نداشت.
نیلا می‌پرد سمت من، گونه‌ام را می‌بوسد.
- خداحافظ مامان!
سر سنگینم را بالا بردم.
لبخند می‌زنم. با تمام دردی که درونم می‌جوشد، لبخند می‌زنم.
- مواظب خودت باش، عزیزم.
فرهاد کفش‌هایش را می‌پوشد. در آستانه‌ی در، لحظه‌ای مکث می‌کند. انگار می‌خواهد چیزی بگوید. اما فقط به من نگاه می‌کند. نگاهی که معمولاً تهی بود، اما حالا... حالا چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #8
بریم دوتا پارتتتت.
مود @Viŏlet : عجب گیری کردیماIMG_3688.webp


سر تکان می‌دهم. صدایم درنمی‌آید. گلویم خشک است، مثل کسی که قرار است اعتراف کند، اما هنوز مطمئن نیست که شنیده ‌شدن، نجاتش می‌دهد یا ویرانش می‌کند.
در اتاق دکتر را باز می‌کنم.
دکتر سهرابی پشت میز چوبی‌اش نشسته. دفتر یادداشتش باز است. قلم در دستش، اما هنوز ننوشته. نگاهش، آرام و بی‌قضاوت، مستقیم به من است. مثل همیشه، صندلی راحتی روبه‌رویش منتظر من است. مثل همیشه، هیچ‌چیز عجیب نیست. و همین عادی‌بودن، ترسناک است.
می‌نشینم. صدای نشستن من در اتاق می‌پیچد. دکتر سهرابی مکث می‌کند، بعد می‌پرسد:
- امروز حالت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #9
لب‌هایم می‌لرزند. نه از سرما. از چیزی شبیه افشا شدن. انگار جمله‌اش چیزی را از من بیرون کشیده که سال‌ها با دقت، با ظرافت، با ترس، پنهانش کرده بودم. حتی از خودم.
سرم را پایین می‌اندازم. چشم‌هایم روی فرش دستباف ثابت می‌ماند.
-‌ چون... چون اگه من مقصر نباشم، یعنی اون واقعاً عوض شده.
صدایم پایین است. انگار از ته چاه بیرون می‌آید. اما واضح.
- اگه من مقصر باشم، هنوز می‌شه درستش کرد. می‌شه تغییر کنم. بهتر بشم. خودمو اصلاح کنم. ولی اگه واقعاً اون رفته باشه... اگه دیگه دلش با زندگیمون نباشه... اون‌وقت چی؟ من با اون خالی چی‌کار کنم؟ با اون نبودن؟

سهرابی سرش را کمی کج می‌کند. پلک می‌زند. بعد، بی‌آن‌که حتی لحظه‌ای از تماس چشمی‌اش کم کند، با لحنی که به‌طرز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #10
خدا بخواد داریم می‌رسیم به قسمتایی که دوست دارم:dancer2:

صدا از دهانم بیرون میفتد، بی‌آن‌که تصمیم گرفته باشم. مثل اعترافی که از لای دندان‌ها درز می‌کند. و بعد، سکوت.
نه از دکتر. از من.
نفس در سینه‌ام گیر کرده. نمی‌دانم آن جمله را واقعاً گفته‌ام یا فقط فکرش را کرده‌ام. اما دکتر سهرابی پلک نمی‌زند. فقط کمی سرش را کج می‌کند. نه از تعجب. از دقت.
بعد، با مکثی حساب‌شده، زمزمه‌وار می‌گوید:
- خب... مرگ، تنها راهیه که ذهن ما برای پایان دادن به یه درد بی‌اسم پیدا می‌کنه. نه چون واقعاً می‌خوایم بمیریم... چون بلد نیستیم تموم کنیم.
لبخندم، بی‌صدا، روی صورتم می‌لرزد.
-‌ نه اینکه بخوام بمیره. نه اینکه بخوام بمیرم. فقط... فقط تموم شه. این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا