- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 460
- پسندها
- 2,196
- امتیازها
- 12,383
- مدالها
- 13
- نویسنده موضوع
- #21
محمد (ص)
چون دیده به جهان گشود آن پاکزاد،
گویی زمین روشن شد از نور میلاد.
از پدر یتیم بود و مادرش آمنه،
تنها امیدش بود آن طفل یگانه.
به وزن موی آن طفل پاک و اعلا،
بخشیدند میان فقرا زر و طلا.
سپردندش به دایهای پاک و مهربان،
حلیمه، از تبار بنیسعد آن زمان.
برد آن نوزاد را سوی دشت بادیه،
جایی خوشهوا، دور از غوغای مدینه.
خاندان حلیمه سخت بیبضاعت،
با آمدن او رها گشتند ز عسرت.
چون از شیر گرفتند آن طفل دلآرا،
حلیمه بازگرداندش به مکه، نزد آمنه، تنها.
آمنه بهر پرورش او روان شد،
نزد خویشاوندانش در مدینه مهمان شد.
لیک محمد کودکی رنجبر و داغدار،
که ناگهان مادرش رفت از این روزگار.
در آن روز، کنار پیکر مادر،
شیونکنان فریاد میزد: «مادر... مادر!»
«مادر، چرا پاسخ...
چون دیده به جهان گشود آن پاکزاد،
گویی زمین روشن شد از نور میلاد.
از پدر یتیم بود و مادرش آمنه،
تنها امیدش بود آن طفل یگانه.
به وزن موی آن طفل پاک و اعلا،
بخشیدند میان فقرا زر و طلا.
سپردندش به دایهای پاک و مهربان،
حلیمه، از تبار بنیسعد آن زمان.
برد آن نوزاد را سوی دشت بادیه،
جایی خوشهوا، دور از غوغای مدینه.
خاندان حلیمه سخت بیبضاعت،
با آمدن او رها گشتند ز عسرت.
چون از شیر گرفتند آن طفل دلآرا،
حلیمه بازگرداندش به مکه، نزد آمنه، تنها.
آمنه بهر پرورش او روان شد،
نزد خویشاوندانش در مدینه مهمان شد.
لیک محمد کودکی رنجبر و داغدار،
که ناگهان مادرش رفت از این روزگار.
در آن روز، کنار پیکر مادر،
شیونکنان فریاد میزد: «مادر... مادر!»
«مادر، چرا پاسخ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش