شعر مجموعه اشعار دل در آینه‌ی روزگار | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها بازدیدها 230
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,196
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #21
محمد (ص)

چون دیده به جهان گشود آن پاک‌زاد،
گویی زمین روشن شد از نور میلاد.

از پدر یتیم بود و مادرش آمنه،
تنها امیدش بود آن طفل یگانه.

به وزن موی آن طفل پاک و اعلا،
بخشیدند میان فقرا زر و طلا.

سپردندش به دایه‌ای پاک و مهربان،
حلیمه، از تبار بنی‌سعد آن زمان.

برد آن نوزاد را سوی دشت بادیه،
جایی خوش‌هوا، دور از غوغای مدینه.

خاندان حلیمه سخت بی‌بضاعت،
با آمدن او رها گشتند ز عسرت.

چون از شیر گرفتند آن طفل دل‌آرا،
حلیمه بازگرداندش به مکه، نزد آمنه، تنها.

آمنه بهر پرورش او روان شد،
نزد خویشاوندانش در مدینه مهمان شد.

لیک محمد کودکی رنج‌بر و داغ‌دار،
که ناگهان مادرش رفت از این روزگار.

در آن روز، کنار پیکر مادر،
شیون‌کنان فریاد می‌زد: «مادر... مادر!»

«مادر، چرا پاسخ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,196
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #22
حضرت خدیجه کبری
در بیست‌وپنج‌سالگی، پیامبر جوان،
همراه کاروان شد، رهسپارِ شام.

برای خدیجه راه تجارت گرفت،
به رسم امانت، ره صداقت گرفت.

خدیجه بانویی بزرگ و شریف،
توانگر، نجیب و دلی پاک و لطیف.

چو محمد ز سفر بازگشت از راه،
دل خدیجه شد از دیدارش آگاه.

نه از مال و ثروت، که از خوی نکو،
در او دید پاکی، وفا و مهر او.

جوانی خوش‌خو بود و دل‌آرا،
با چهره‌ای آرام و لبخندی زیبا.

موهایی بلند و چشمانی سیاه،
در چهره‌اش می‌تابید نوری چو ماه.

کلامش نافذ، نگاهش پر از مهر،
دل هر که می‌دیدش، می‌شد پر از مهر.

خدیجه ز فکرش غافل نمی‌شد،
دلش از مهر او خالی نمی‌شد.

با خود گفت: «آیا محمد مایل است؟
برای این وصلت و پیوند، مایل است؟»

نفیسه را خواند تا راز دلش بگوید،
که از محمد حال دلش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
عقب
بالا