شعر مجموعه اشعار دل در آینه‌ی روزگار | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها بازدیدها 230
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,196
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #11
قهقههٔ آدمک‌ها

قهقهه آدمک‌ها را می‌شنوم
میان حصارهای بلند؛
خنده‌هایی
که مثل نیشتر
در قلب جوانی
فرو می‌روند.

هرچه قهقهه بلندتر،
دیوارها بلندتر؛
هرچه دیوارها بلندتر،
تاریکی تیره‌تر.

بالای سرم
سقفی‌ست سخت و بی‌پنجره؛
و زیر آن
رویا
آرام‌آرام
قد می‌کشد.

آدمک‌ها می‌خندند
و من
صدای شکستن چیزی را
در سکوت خودم
می‌شنوم.

اینجا
دیوارها
فقط از آجر ساخته نشده‌اند؛
گاهی از خنده‌هایی ساخته می‌شوند
که درد آدم‌ها را
تماشا می‌کنند.

اما پشت همین حصارها
قلبی هنوز می‌تپد؛
و تا وقتی
تپش یک قلب
باقی‌ست،
تاریکی
تمام حقیقت نیست.

من ایستاده‌ام
میان دیوارها
و قهقهه آدمک‌ها؛
با قلبی
که هنوز
صدای خودش را
فراموش نکرده است.

شاید آزادی
از همین‌جا آغاز شود؛
از انسانی
که میان قهقهه آدمک‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,196
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #12
من واژه می‌کارم

در بلندترین شب سال،
کنار پنجره اتاقت نشسته‌ام؛
مهتاب آرام روی شیشه مانده
و انار در دست‌هایم
به صدها خاطره سرخ
باز می‌شود.

دانه‌دانه
تو را به یاد می‌آورم؛
لحظه‌هایی
که از دل تاریکی گذشتند
و هنوز
گوشه‌ای از جانم
روشن مانده‌اند.

صدایت
از دور سال‌ها می‌آید:
«هر دانه‌اش یک آرزوست.»

اما من
آرزو نمی‌کنم؛
من
واژه می‌کارم.

دانه‌های سرخ را
در خاک سکوت می‌نشانم،
با اشک
خاک را خیس می‌کنم
و لبخندم را
مثل چراغی کوچک
کنارشان می‌گذارم.

شاید سپیده
که از راه برسد،
از این خاک خاموش
واژه‌ای جوانه بزند؛
واژه‌ای
که نام تو را
بلد باشد.

شاید رویا
پیش از رسیدن به آسمان،
باید
در تاریکی
ریشه بدواند.

و من
در بلندترین شب سال،
میان انار و مهتاب،
واژه می‌کارم؛
برای روزی
که رویاهایم
از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,196
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #13
پیش از واژه‌ها

اکنون
وقتی دفتر شعرم را می‌گشایم،

صدایت
پیش از واژه‌ها
در من می‌پیچد؛
انگار هر صفحه
ردی از تو دارد
و هر سطر،
پیش از آنکه نوشته شود،
به یاد تو نفس می‌کشد.

وقتی دلگیرم
و اندوه، بی‌آنکه نامی داشته باشد،
در من ریشه می‌دواند،
تمام شعرهایم
به همان نوا برمی‌گردند؛
نوایی که روزی
تو در قلبم کاشتی.

غروب که می‌رسد،
خورشید پشت شانه‌های کوه آرام فرو می‌رود؛
چشم‌هایم را می‌بندم
و در ژرفای سکوت

یک پرسش باقی می‌ماند:
چگونه
از این همه احساس
شعر بسازم؟

آن وقت
دست‌های تو
از دورترین نقطه خاطره
به سراغم می‌آیند؛
دست‌هایی که
فقط دست‌های یک آموزگار نبودند؛
میان سکوت و کلمه
پل می‌زدند
و راه واژه‌ها را
به قلبم نشان می‌دادند.

با تو آموختم؛
شعر همیشه
از قلم آغاز نمی‌شود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,196
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #14
شهر چشمانت

تو را دیدم؛
میان هیاهوی روزها،
آرام و استوار؛
مثل نوری که راهِ گمشده‌ای را در دلِ شب پیدا می‌کند.

برای عبور از کوچه‌های خاموشِ دلم،
آرام‌آرام به سوی تو آمدم؛
بی‌آنکه بدانم پشتِ آن نگاه،
شهری پنهان است؛
شهری که خیابان‌هایش از مهر ساخته شده
و پنجره‌هایش رو به آرامش باز می‌شوند.

در گرمای نگاهت،
در شهرِ چشمانت،
دوباره متولد شدم؛
انگار دستی نامرئی
غبارِ سال‌های خسته را از روی قلبم کنار زد
و به من یادآوری کرد
هنوز می‌شود به روشنایی ایمان داشت.

تو فقط یک نگاه نبودی؛
کتابی بودی
که هر صفحه‌اش با زبانِ مهر نوشته شده بود.

کتابی که به من آموخت؛
بعضی آدم‌ها
برای عبور از زندگی ما نمی‌آیند؛
می‌آیند تا جایی از قلبمان را
برای همیشه روشن نگه دارند.

و من هنوز
در شهرِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,196
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #15
مروارید زمستان

م**س.ت و شادان،
شاد و خندان،

کودکی‌ام خرامان
در فصل زمستان.

می‌نشینم شادمانه
با نوای کودکانه،

بر بام و روی خانه،
بر در و هر کاشانه.

پرسرورم و زیبا
در شب‌های تار و سیاه،

می‌رقصم از دل آسمان
بر کوچه‌های خاموش.

دانه‌دانه می‌نشینم
بر شانه‌های درخت،
بر بام‌های خاموش،
بر پنجره‌های یخ‌زده.

من مروارید غلتانم،
قطره‌ای از آسمانم؛

هر جا که پا بگذارم،
لبخند می‌نشانم.

من برف زمستانم؛
آمده‌ام تا دوباره
کودکی را
به خانه‌ها برگردانم.

هر دانه‌ام خاطره‌ای‌ست سفید
که از آسمان می‌بارد
و در دل آدمی
کودکی را بیدار می‌کند.

من مروارید زمستانم؛
غلتان و بی‌قرار،
از دل آسمان می‌بارم
تا شهر
دوباره
کودک شود.
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,196
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #16
دلیل

پیش از آنکه بنویسم،
واژه‌ها
تو را می‌شناختند.

هر بار
قلم را روی کاغذ گذاشتم،
سفیدیِ صفحه
راهی به سوی تو باز کرد.

نامت را ننوشتم؛
اما واژه‌ها
یکی‌یکی
به سمت تو رفتند.

من می‌نوشتم،
و هر واژه
بی‌آنکه بدانم،
ردّ تو را
دنبال می‌کرد.

کاغذ
رازهایی را می‌دانست
که من
جرئت گفتنشان را نداشتم.

هر بار
قلم روی سفیدی می‌لغزید،
سکوتی از من
روی کاغذ
قد می‌کشید؛

و عجیب بود
که هرچه بیشتر
از تو نمی‌نوشتم،
بیشتر
تو را می‌نوشتم.

میان سطرها
جایی بود
که نامت
هرگز نوشته نشد؛

اما
هیچ واژه‌ای
از کنار تو
بی‌تفاوت نگذشت.

من تو را
نوشتم؛
بارها،
در شعرهایی
که هیچ‌کدام
نامت را نداشتند.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,196
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #17
آن روزها

کاش می‌شد
به گذشته برگشت؛
به آن روزهای دور

که جهان
هنوز کوچک بود
و من
تمامِ جهانم را
در داشتنِ تو
خلاصه می‌کردم.

آن روزها
چیزی کم نداشتند؛
فردا
هنوز پشتِ در بود،
رفتن
هنوز اسمی نداشت،

و دلتنگی
هنوز
به دلِ ما راه پیدا نکرده بود.

فقط زندگی بود
و ما
بی‌خبر از اینکه
همین لحظه‌های ساده
روزی
در گوشه‌ای از دل
دنبالمان خواهند گشت.

آن روزها گذشتند؛
آرام،
و ما
هر قدم که برداشتیم،
از آن‌ها
کمی دورتر شدیم.

حالا
هرچه بیشتر
از آن روزها دور می‌شوم،
بیشتر می‌فهمم:

بعضی روزها
وقتی زندگی‌شان می‌کنیم،
فقط یک روزند؛
اما وقتی از دست می‌روند،
تمامِ عمر
می‌شوند
آن روزها.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,196
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #18
رد

آنچه بودی،
تمام نشده‌ای؛
فقط
شکل حضورت
عوض شده است.

زمان
تو را از کنارم برد،
اما هرچه دورتر شدی،
بیشتر
در جزئیاتِ من
پیدا شدی.

در بوی باران،
در صدای قدم‌هایی
که از کوچه می‌گذرند،
در پنجره‌ای
که بی‌دلیل
رو به خیابان باز می‌ماند...

گاهی
چیزی را می‌بینم
که تو نیستی،
اما
مرا
به سمت تو برمی‌گرداند.

عجیب است؛
می‌شود از کوچه‌ای گذشت
و رفت،
اما بوی بارانش
سال‌ها
در نفس آدم بماند.

تو رفتی،
و زندگی
بعد از تو
پر شد از نشانه‌هایی
که هیچ‌کدام
نامت را نداشتند؛
اما
همه
مرا به تو می‌رساندند.

سال‌هاست
دنبال خودم می‌گردم
و هر بار
جایی از خودم
به تو می‌رسم.

شاید
بعضی آدم‌ها
تمام نمی‌شوند؛
فقط
از «بودن»
به «رد»
تبدیل می‌شوند.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,196
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #19
اجل نماند

اجل نماند سوسک کان را دمی روزگار
فرو برد و بلعید در کام خود، بی‌اختیار

چو مورچگان پی بردند از آن ماجرا
صبر کردند تا بند آید باران و بخشکد جویبار

چو خورشید برآمد ز پشت ابرها
پدید آمدند مرغکان از کران آسمان‌ها

چو دیدند آن صف موران را کنار جویبار
فرو ریختند بر آنان چو لشکری بی‌شمار

امانشان ندادند و بر صف زدند
همه را ربودند و یک‌جا خوردند

چو چیزی نماند از آن مورهای بی‌قرار
گشودند پر و رفتند سوی آشیانه با وقار

دمی جست‌وجو کردند در پی صیدکی
ولیکن نیامد ز هر سو نشان از صیدکی

سبکبال رفتند سوی آشیانه خویش
که دمی بیاسایند در لانه خویش

غافل ز گردش چرخ و کمین عقاب
ز چنگال آماده، ز حمله پرشتاب

ز ترس و هراس، بند آمد زبان
عقاب حمله کرد، برد مرغی ناتوان

طعمه به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
460
پسندها
2,196
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #20
مقصود

ای که مقصود سجده من، معبود یگانه تویی
خالق این خاک و افلاک و آفریننده تویی

ای که بر جانم دمیدی از نسیم رحمتت
آن که بخشیدی به انسان روح و جان، آن تویی

گردش شب، روشنای صبح و باران از تو شد
گردش این چرخ گردون، مایه هر زنده تویی

ناله های خسته دل ها می رسد تا آسمان
ای که بر درد دل این خستگان، درمان تویی

حل هر مشکل به دست قدرت و تدبیر توست
در میان هر دو عالم، راه و پایان تویی

در دل این خلوت و تنهایی و اندوه من
جز تو یاری نیست، ای آن کس که پناهم تویی

دست های خسته ام را سوی تو بالا زدم
مطلع از راز دل و آواز پنهان تویی

خسته ام از شعله‌هایی که جهان را سوختند
ای خدا، خاموش کننده این آتش تویی

بر سر این سرزمین، سایه آرامش فکن
آن که بخشد صلح را بر خانه ها، تنها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska
عقب
بالا