• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

فن فیکشن فن فیکشن در دام امین | محیا دشتی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Deku~
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 4
  • بازدیدها بازدیدها 60
  • کاربران تگ شده هیچ

Deku~

کاربر فعال بخش
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
8/10/18
ارسالی‌ها
2,134
پسندها
24,449
امتیازها
46,373
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد نظارت: ۶۵

نام رمان: در دام امین
نویسنده: محیا دشتی
ژانر: عاشقانه، تاریخی
خلاصه: همه فکر می‌کردن سهیلا برای حسن، فردی که تو شهر از کدخدا هم امین تر بود و بیشترین اعتبار رو داشت ساخته شده. ولی فقط یه تلنگر لازم بود تا سهیلا متوجه شه که یه جای کار می‌لنگید. سفر سهیلا و والدینش به خوارزم، همه چیزو یکباره عوض کرد.

اقتباس از انیمیشن «پهلوانان»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Deku~

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,437
پسندها
48,826
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • مدیرکل
  • #2
1000078651.webp

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن فن فیکشن خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ فن فیکشن خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

"قوانین جامع تایپ فن فیکشن"

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با فن فیکشن، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ فن فیکشن خود به تاپیک زیر مراجعه کنید....​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

Deku~

کاربر فعال بخش
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
8/10/18
ارسالی‌ها
2,134
پسندها
24,449
امتیازها
46,373
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #3
*دیباچه*

اولین باری که حسن آقا رو دید، سیزده سال بیشتر نداشت. مادرش اون رو برای پول قرض گرفتن به حجره حسین، پدر حسن فرستاد که اعتبارش بین مردم، از کدخدای پیر کودن خیلی بیشتر بود. آقا حسین هنوز نیومده بود و بجاش، حسن رو در حالی دید که روی سه پایه‌ای نشسته بود و کتاب لیلی و مجنون رو می‌خوند.
سهیلا کاملاً ماموریتش رو از یاد برد و سمت حسن رفت:
- کامل خوندیش؟
حسن سرش رو بالا برد و به سهیلا چشم دوخت. در همون نگاه اول، سهیلا تونست شخصیت متفاوتش رو حس کنه. نگاهی متفکر، کنجکاو و در عین حال، رازآلود. هرچند این‌که سهیلا تو اون سن این چیزا رو حس می‌کرد هم پدیده قابل بحثی بود.
- البته، قبلاً کامل خوندمش. الان دارم جایی که دوست دارم رو مرور می‌کنم.
لبخند گرمی زد که تشویش سهیلا رو کاهش داد:
- چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Deku~

Deku~

کاربر فعال بخش
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
8/10/18
ارسالی‌ها
2,134
پسندها
24,449
امتیازها
46,373
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #4
ملاقات‌های سهیلا با حسن دو سال ادامه یافت و همیشه سهیلا سعی می‌کرد خودش کسی باشه که به هر دلیلی، به حجره حسین آقا میره. تا اینکه بالاخره، اتفاقی افتاد که باید می‌افتاد.
لحظه‌ای که حسن، همراه پدر و مادرش با گل و شیرینی، وارد خونه‌اشون شد، سهیلا چنان مات مونده بود که نمی‌دونست چی بگه. اون روز حتی تازه فهمید که حسن ده سال ازش بزرگتر بود.
در حالی که داشت لیوان‌های چای رو توی سینی می‌ذاشت، صدای مادرش رو شنید که می‌گفت:
- باورم نمیشه پسرتون سهیلای ما رو می‌خواد. اصلاً فکر نمی‌کردم این دختر یه روز رنگ خواستگار ببینه.
کلافه شقیقه‌هاش رو فشار داد و فکر کرد:
«فکر می‌کردم تو چشمش بچه‌ام... ولی واقعاً انقدر منو جدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Deku~

Deku~

کاربر فعال بخش
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
8/10/18
ارسالی‌ها
2,134
پسندها
24,449
امتیازها
46,373
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #5
- واقعاً انتظارش رو نداشتم.
دیگه تنها بودن، پس بدون تشریفات، راحت نشست و تکیه به کوسن بزرگ سبز، پاهاش رو دراز کرد. حسن هم بی‌تعارف کنارش نشست و گفت:
- کی بود می‌گفت دوست نداره به چشم بچه نگاهش کنن؟
سهیلا آروم خندید و سرشو تکون داد:
- فعلاً واسه این چیزا بچه‌ام.
حسن شونه بالا انداخت:
- منم با شرط شما موافقت کردم.
نمی‌دونست چی بگه. اصلاً بدش نمیومد، اما گیج شده بود‌. سهیلا خیلی لاغر بود و صورتشم با اون کک و مکاش، چندان تعریفی نداشت؛ واضح بود که حسن اون رو به خاطر هوشش تحسین می‌کرد. همه اینا براش دلگرم کننده بود، ولی خب... به عنوان یه دوست.
حسن برگه‌ای از زیر شال کمرش بیرون کشید و شروع به توضیحش کرد:
- دیروز یکی از مشتریامون گفت که دختر محبوبش، یه خواستگار دیگه هم داره و دختره بهشون گفته که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Deku~
عقب
بالا