در حال تایپ رمان فرشته ای در اسارت جهنم | مینا عظیمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mina AZIMI
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 12
  • بازدیدها بازدیدها 253
  • کاربران تگ شده هیچ
You need 1 more thread(s) to reply to this topic.

Mina AZIMI

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/6/26
ارسالی‌ها
14
پسندها
16
امتیازها
33
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #11
با همان چهره‌یِ سرد، در را باز کردم و نگاهی به کلِ اتاق انداختم. دکوراسیونش مشکی و سفید بود. جلویِ در، میزِ بزرگ و قهوه‌ای‌رنگی قرار داشت و روبرویِ آن، مبل‌هایِ چرمیِ مشکی به صورتِ دایره‌وار چیده شده بودند. پدرم رویِ صندلیِ چرخدار نشسته بود و با دقت به من نگاه می‌کرد. نگاهم به مردی که رویِ مبلِ سمتِ راستِ میز نشسته بود، جلب شد. جورِ خاصی نگاهم می‌کرد؛ انگار سال‌ها بود که مرا می‌شناخت. و خب، ازحق نگذریم، چهره‌یِ جذابی داشت.

این تحلیلِ سریع، در کمتر از یک صدم ثانیه انجام شد. بلافاصله به خودم مسلط شدم، شانه‌هایم را عقب دادم و سینه‌ام را جلو آوردم…

سرم را با غرور بالا گرفتم و به سمت میز وسط اتاق حرکت کردم. از میان مبل‌ها گذشتم و با اعتمادبه‌نفسی که از هر نوع تردیدی پاک بود، دستانم را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mina AZIMI

Mina AZIMI

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/6/26
ارسالی‌ها
14
پسندها
16
امتیازها
33
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #12
«بفرمایید.»

با همان چهره‌یِ سرد، در را باز کردم و نگاهی به کلِ اتاق انداختم. دکوراسیونش مشکی و سفید بود. جلویِ در، میزِ بزرگ و قهوه‌ای‌رنگی قرار داشت و روبرویِ آن، مبل‌هایِ چرمیِ مشکی به صورتِ دایره‌وار چیده شده بودند. پدرم رویِ صندلیِ چرخدار نشسته بود و با دقت به من نگاه می‌کرد. نگاهم به مردی که رویِ مبلِ سمتِ راستِ میز نشسته بود، جلب شد. جورِ خاصی نگاهم می‌کرد؛ انگار سال‌ها بود که مرا می‌شناخت. و خب، ازحق نگذریم، چهره‌یِ جذابی داشت.

این تحلیلِ سریع، در کمتر از یک صدم ثانیه انجام شد. بلافاصله به خودم مسلط شدم، شانه‌هایم را عقب دادم و سینه‌ام را جلو آوردم…

سرم را با غرور بالا گرفتم و به سمت میز وسط اتاق حرکت کردم. از میان مبل‌ها گذشتم و با اعتمادبه‌نفسی که از هر نوع تردیدی پاک بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mina AZIMI

Mina AZIMI

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/6/26
ارسالی‌ها
14
پسندها
16
امتیازها
33
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #13
ابتدا موهای سفید و تازه رنگ‌شده‌ی کاکامی را دیدم و سپس چهره‌ی جدی‌اش.

«خانم، آقای ویگور (تایراث) با شما کار دارند. خواسته‌اند به اتاقشان بروید.»

بدون بحث اضافه، فقط سری تکان دادم: «می‌تونی بری.»

کاکامی اتاق را ترک کرد. رفتم سمت میز و آخرین جرعه‌ی سرد و تلخ قهوه‌ام را سر کشیدم تا شاید کمی انرژی بگیرم. با قدم‌هایی خسته از اتاق بیرون زدم و به سمت آسانسور رفتم. دکمه‌ی طبقه دهم را فشار دادم، اما درست زمانی که در داشت بسته می‌شد، دستی مانع آن شد.

در باز شد و مردی بلندقامتی وارد شد که شیطنت از چشمانش می‌بارید. نگاه من ناخودآگاه روی نشانِ پزشک روی سینه‌اش ثابت ماند: دانیال جاست، متخصص قلب و عروق.

در ذهنم سوالی پیچید: اینجا چه می‌کنی؟ متخصص‌های قلب باید در طبقه دوم باشند. در این شش ماه، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mina AZIMI

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 1)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا