• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین ناتراز | فرشته رحمانی کاربر انجمن یک رمان

تا اینجای رمان، بنظرتون روند قصه چطور بوده؟


  • مجموع رای دهندگان
    4

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #31
وقتی نان‌ها آرام‌آرام در تستر گرم می‌شوند و بوی‌شان با بوی گوجه‌بادمجانِ سرخ‌شده قاطی می‌شود. مامان بدون اینکه چیزی بگوید سفره‌ی حصیری که سال اول دانشگاه برایش سوغات آورده بودم را روی فرش پهن می‌کند و ماهی‌تابه روحی را وسط می‌گذارد. من هم کاسه‌ی گل‌سرخی سبزی و نان گرم‌شده را کنار آن می‌گذارم؛ بعد هر دو، انگار طبق عادت سال‌های قدیم، روبه‌روی هم می‌نشینیم، اما هیچ‌کدام نمی‌دانیم از کجا باید شروع کنیم. برای همین سکوت مثل بخارِ چای که از پذیرایی تا آشپزخانه دنبالمان کرده، دورمان می‌نشیند و بینمان دیوار می‌شود.
قاشق را آرام داخل غذا فرو می‌برم و اولین لقمه را می‌خورم، طعمش همان است که باید باشد.
مامان چند لقمه می‌خورد و بعد، مثل کسی که از سکوت بیزار است، با صدایی محتاط و آرام می‌پرسد:
- خب…...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #32
وقتی از سر سفره بلند می‌شوم و از مسیر باریک بین پذیرایی و آشپزخانه می‌گذرم، حس می‌کنم اگر حتی یک دقیقه‌ی دیگر همان‌جا بمانم، وزن سکوتی که بین من و مامان کش آمده، از چیزی که بتوانم تحملش کنم سنگین‌تر می‌شود. بی‌اختیار لبه‌ی آستینم را صاف می‌کنم و آرام می‌گویم:
- من می‌رم تو اتاقم.
بی‌آنکه منتظر جوابش بمانم، وارد راهرو می‌شوم. دوباره نگاهم به قاب عکس‌های قدیمی می‌افتد که با فاصله‌هایی دقیق روی دیوار کرم‌رنگ نشسته‌اند؛ عکس‌هایی که رنگشان کمی پریده، اما هنوز هیچ‌کس جای آن‌ها را عوض نکرده است. دستگیره‌ی اتاقم را فشار می‌دهم. در همان صدای خشک همیشگی را می‌دهد.
داخل اتاق، بوی آشنای کاغذ، چوب کهنه و ردی از گردوغبار در هوا مانده است. نور عصر از لابه‌لای پرده‌ی کرم‌رنگ به داخل می‌ریزد و روی پارکت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #33
آرام از نرده جدا می‌شوم و در مسیر باریکی که روی پل کشیده شده قدم می‌زنم. باد از لابه‌لای نرده‌ها عبور می‌کند و بوی خاک، دود و یک شب تازه را با خودش می‌آورد. چند نفر از کنارم رد می‌شوند؛ دو دختر با صدای بلند می‌خندند و کمی آن‌طرف‌تر، پسری بی‌حوصله به صفحه‌ی گوشی‌اش خیره شده است. پل طبیعت همیشه همین‌طور بوده؛ جایی برای آدم‌هایی که می‌خواهند چند دقیقه از هیاهوی شهر فاصله بگیرند، بی‌آنکه واقعاً از آن دور شوند.
هوای شب خنک‌تر شده است. گوشی داخل کیفم می‌لرزد.
نگاهم روی صفحه می‌افتد. نوید کیانی، برای چند ثانیه دستم بی‌حرکت می‌ماند.
- قرار بود فردا صبح همدیگر را ببینیم. پس چرا امشب زنگ زده؟
نفسم را آرام بیرون می‌دهم و تماس را جواب می‌دهم...وقتی دکمه‌ی پاسخ را می‌زنم، برای یک لحظه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #34
لب‌هایم را روی هم فشار می‌دهم.
- آروم باش... فقط بهم بگو چی شده؟
نوید نفس عمیقی می‌کشد.
- بعد اینکه تماس گرفتی... نمی‌دونم چرا یه کنجکاوی لعنتی افتاد به جونم... گفتم ببینم واقعاً بازم می‌تونم چیزی رو بلند کنم یا نه. چند تا لیوان گذاشتم روی میز... چند بار امتحان کردم... هیچی نمی‌شد... اما... یه دفعه... یه دفعه دیدم یکی‌شون... یه ثانیه، دو ثانیه... رو هوا موند...
قدم‌هایم بی‌اختیار کند می‌شود.
- النه... قسم می‌خورم دروغ نمی‌گم... خودمم ترسیدم... هیچ کار دیگه‌ای نکردم... فقط نگاهش می‌کردم... بعد افتاد رو میز... اما همون چند ثانیه... رو هوا بود...
دستم را روی نرده‌ی کنار پیاده‌رو می‌گذارم.
- بعدش؟
مکث کوتاهی می‌کند.
- یه چیز دیگه... خیلی بدتر...
نفسم را حبس می‌کنم.
- یه بوی عجیب اومد... مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #35
در را باز می‌کنم و پایم که روی آسفالت می‌رسد، ضربان قلبم تندتر می‌شود؛ نه فقط از عجله، از رودررو شدن با کسی که تا چند ساعت پیش فقط یک اسم و صدای پشت گوشی بود.
نگاهم اول روی پژو ۲۰۶ مشکی می‌نشیند که درست زیر تابلوی توقف ممنوع پارک شده، بعد روی مردی که کنارش ایستاده است.
قدبلند است، شانه‌های پهنی دارد و تی‌شرت سفید ساده‌ای پوشیده که زیر نور چراغ خیابان، رنگش به نقره‌ای می‌زند. شلوار جین آبی تیره و کتانی‌های مشکی ظاهرش را بی‌تکلف کرده‌اند. موهای مشکی و کمی بلندش انگار چند بار با دست به عقب رانده شده و دوباره روی پیشانی‌اش ریخته‌اند. ته‌ریش چندروزه، خستگی صورت استخوانی‌اش را بیشتر نشان می‌دهد و چشم‌های تیره‌اش، بی‌قرار، مدام بین آدم‌ها و خیابان می‌چرخند؛ انگار از هر سایه‌ای انتظار اتفاقی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #36
یک سرمای کوتاه از روی پوستم می‌گذرد؛ نه از آن سرماهایی که باد با خودش می‌آورد، از آن‌هایی که انگار بی‌اجازه از زیر پوست بالا می‌آیند و میان استخوان‌ها جا باز می‌کنند. شانه‌هایم ناخودآگاه جمع می‌شوند. دستم را دور بازوی خودم حلقه می‌کنم، اما سرمایی که تا پشت گردنم خزیده، با هیچ حرکتی عقب نمی‌نشیند.
هنوز سعی می‌کنم نفسم را منظم کنم که بو از جایی در هوا پخش می‌شود؛ نه آرام، نه تدریجی... انگار دری پنهان درست پشت سرمان باز شده باشد. بوی جنگلی که تازه باران خورده.
بوی پوست درخت، خزه و ریشه‌های نم‌کشیده.
بو آن‌قدر غلیظ است که مزه‌اش روی زبانم می‌نشیند. بی‌اختیار آب دهانم را قورت می‌دهم و نگاهم میان خیابان می‌چرخد.
نوید چیزی متوجه نشده؛ فقط چند قدم دیگر عقب می‌رود، شانه‌هایش را جمع می‌کند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #37
انگار زمان در محدوده‌ی کوچکی دور من و او جمع شده و نفسش را نگه داشته است. خیابان، چراغ‌ها، صدای ماشین‌هایی که چند متر آن‌طرف‌تر رفت‌وآمد می‌کنند، همه در مهی دور فرو رفته‌اند و فقط من مانده‌ام و موجودی که چند لحظه پیش، بی‌هیچ تردیدی، نوید را به خاکستر تبدیل کرد.
پاهایم تا زانو سنگین شده‌اند. سعی می‌کنم قدمی عقب بردارم، اما انگار کف کفش‌هایم به آسفالت جوش خورده است. زانوهایم فرمان مغزم را نمی‌فهمند و تنها چیزی که در تنم حرکت می‌کند، ضربان بی‌امان قلبی است که تا گلو بالا آمده.
موجود آرام سرش را بلند می‌کند؛ انگار تازه حضور مرا به خاطر آورده باشد. بعد، بی‌هیچ عجله‌ای، قدمی به سمتم برمی‌دارد. ردای سبزش نرم روی زمین می‌لغزد و نخ‌های طلاییِ لبه‌ی آن زیر نور چراغ‌های خیابان، درخششی محو پیدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #38
لب‌هایم خشک شده‌اند. زبانم به سقف دهانم چسبیده، اما کلمه بی‌اجازه از گلویم بالا می‌آید.
- پ... پدر؟
پلک‌هایم بی‌اختیار بازتر می‌شوند.
- اون... کیه؟
پاسخی نمی‌دهد. همان‌طور نگاهم می‌کند؛ بی‌حرکت، با همان صورتی که چند دقیقه پیش، بی‌هیچ تردیدی، مرگ نوید را تماشا کرده بود. اما حالا نگاهش روی صورتم می‌ماند؛ از چشم‌هایم می‌گذرد، روی موهای آشفته‌ام مکث می‌کند و دوباره به نگاهم برمی‌گردد؛ انگار هرچه بیشتر مرا می‌بیند، کمتر مرا می‌فهمد.
لب‌هایش اندکی از هم باز می‌شوند.
درست پیش از آنکه حرفی بزند، موجی از نور آبی دور بدنش می‌دود.
تمام اندامش برای لحظه‌ای منقبض می‌شود؛ شبیه کسی که فرمانی ناگهانی را شنیده باشد. سرش را با سرعت به سمتی نامرئی برمی‌گرداند و برای اولین بار نگاهش از من جدا می‌شود. نور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #39
نگاهم به خاکستر کف خیابان می‌افتد و دوباره تصویر پودر شدن نوید مقابل چشمانم تکرار می‌شود.
دستانم دیوانه‌وار می‌لرزند؛ دندان‌هایم به‌هم می‌خورند؛ نفس‌های منقطع می‌کشم و هر دم به‌نظر می‌رسد آخرین نفسم باشد. تصویر نوید مثل چاقو توی قلبم برمی‌گردد، نویدی که درست جلوی چشم‌هایم ترک برداشت، شکست، و ذره‌ذره فرو ریخت.در یک لمس...در یک لحظه...در سکوت. انگار تازه متوجه عمق فاجعه شده‌ام.
زیر لب، با صدایی که بیشتر به خرناس شباهت دارد تا کلمه، می‌گویم:
- نه… نه… نه… !
دست‌هایم به سمت گوش‌هایم می‌روند، روی شقیقه‌هایم می‌لغزند، انگار بتوانم تصویر را از میان استخوان‌ها بیرون بکشم.
- این… نمی‌تونه… واقعی باشه.
اما سردی آسفالت زیر پوستم واقعی است. سوزش چشم‌هایم واقعی است. طعمی که در دهانم مانده، طعم فلز،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #40
فصل هشتم؛ گره

از لحظه‌ای که چشم باز کردم و مطمئن شد هنوز نفس می‌کشم، مادرم در سکوتی فرو رفت که هیچ شباهتی به آرامش نداشت. کنار تخت می‌نشست، گاهی لیوان آب را جابه‌جا می‌کرد، گاهی گوشه‌ی ملحفه را صاف می‌کشید و هر بار که نگاهش ناخواسته به صورتم می‌افتاد، پیش از آن‌که چشم‌هایم را پیدا کند، نگاهش را می‌دزدید؛ انگار دیدن من، چیزی را یادش می‌آورد که سال‌ها با زحمت زیر خاک دفن کرده بود.
وقتی بالاخره لب باز کرد، صدایش آن‌قدر گرفته بود که بیشتر به نجوا می‌مانست.
- چیکار کردی با خودت... فشارت اون‌قدر پایین اومده بود که فکر کردم... دوباره دارم از دستت می‌دم... کلمه‌ی «دوباره» توی گوشم زنگ خورد.
نگاهم روی دستی افتاد که سرم به آن وصل بود. پوست دور چسب‌ها سرخ شده بود و با هر تکان، سوزش ریزی تا آرنجم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا