- تاریخ ثبتنام
- 2/4/17
- ارسالیها
- 193
- پسندها
- 716
- امتیازها
- 3,933
- مدالها
- 7
- سن
- 30
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #31
وقتی نانها آرامآرام در تستر گرم میشوند و بویشان با بوی گوجهبادمجانِ سرخشده قاطی میشود. مامان بدون اینکه چیزی بگوید سفرهی حصیری که سال اول دانشگاه برایش سوغات آورده بودم را روی فرش پهن میکند و ماهیتابه روحی را وسط میگذارد. من هم کاسهی گلسرخی سبزی و نان گرمشده را کنار آن میگذارم؛ بعد هر دو، انگار طبق عادت سالهای قدیم، روبهروی هم مینشینیم، اما هیچکدام نمیدانیم از کجا باید شروع کنیم. برای همین سکوت مثل بخارِ چای که از پذیرایی تا آشپزخانه دنبالمان کرده، دورمان مینشیند و بینمان دیوار میشود.
قاشق را آرام داخل غذا فرو میبرم و اولین لقمه را میخورم، طعمش همان است که باید باشد.
مامان چند لقمه میخورد و بعد، مثل کسی که از سکوت بیزار است، با صدایی محتاط و آرام میپرسد:
- خب…...
قاشق را آرام داخل غذا فرو میبرم و اولین لقمه را میخورم، طعمش همان است که باید باشد.
مامان چند لقمه میخورد و بعد، مثل کسی که از سکوت بیزار است، با صدایی محتاط و آرام میپرسد:
- خب…...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش