- تاریخ ثبتنام
- 20/6/26
- ارسالیها
- 12
- پسندها
- 16
- امتیازها
- 33
- سن
- 16
- نویسنده موضوع
- #11
با همان چهرهیِ سرد، در را باز کردم و نگاهی به کلِ اتاق انداختم. دکوراسیونش مشکی و سفید بود. جلویِ در، میزِ بزرگ و قهوهایرنگی قرار داشت و روبرویِ آن، مبلهایِ چرمیِ مشکی به صورتِ دایرهوار چیده شده بودند. پدرم رویِ صندلیِ چرخدار نشسته بود و با دقت به من نگاه میکرد. نگاهم به مردی که رویِ مبلِ سمتِ راستِ میز نشسته بود، جلب شد. جورِ خاصی نگاهم میکرد؛ انگار سالها بود که مرا میشناخت. و خب، ازحق نگذریم، چهرهیِ جذابی داشت.
این تحلیلِ سریع، در کمتر از یک صدم ثانیه انجام شد. بلافاصله به خودم مسلط شدم، شانههایم را عقب دادم و سینهام را جلو آوردم…
سرم را با غرور بالا گرفتم و به سمت میز وسط اتاق حرکت کردم. از میان مبلها گذشتم و با اعتمادبهنفسی که از هر نوع تردیدی پاک بود، دستانم را به...
این تحلیلِ سریع، در کمتر از یک صدم ثانیه انجام شد. بلافاصله به خودم مسلط شدم، شانههایم را عقب دادم و سینهام را جلو آوردم…
سرم را با غرور بالا گرفتم و به سمت میز وسط اتاق حرکت کردم. از میان مبلها گذشتم و با اعتمادبهنفسی که از هر نوع تردیدی پاک بود، دستانم را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.