• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین ناتراز | فرشته رحمانی کاربر انجمن یک رمان

تا اینجای رمان، بنظرتون روند قصه چطور بوده؟


  • مجموع رای دهندگان
    4

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
737
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #41
دست‌های مادرم آرام از هم باز شدند. سرش پایین افتاد و نگاهش روی نقش‌های فرش ماند؛ انگار میان پیچ‌وخم همان گل‌ها، دنبال جمله‌ای می‌گشت که سال‌ها جرئت گفتنش را نداشت. بعد کف دستش را آهسته روی پیشانی کشید و چشم‌هایش را برای چند لحظه بست؛ مثل کسی که می‌داند با گفتن چند کلمه، دیگر هیچ راهی برای بازگشت باقی نمی‌ماند.
وقتی دوباره نگاهم کرد، خستگی سال‌ها در چین‌های صورتش نشسته بود.
لب‌هایش چند بار بی‌صدا تکان خوردند.
بعد آهسته گفت:
- حقیقت اینه که... منم هیچ‌وقت نفهمیدم پدرت واقعاً چی بود.
نگاهش از صورتم گذشت و جایی پشت پنجره، میان شاخه‌های خشک درخت حیاط گم شد.
- فقط مطمئنم... یه انسان معمولی نبود.
انگشت‌هایش بی‌اختیار دور گردنبندی حلقه شدند که همیشه از زیر یقه‌اش پیدا بود. زنجیر را میان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
737
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #42
چند لحظه هیچ‌کدام حرفی نزدیم. صدای تیک‌تاک ساعت قدیمی روی دیوار، سکوت خانه را تکه‌تکه می‌کرد و بوی چای سردشده‌ای که از چند ساعت پیش روی میز مانده بود، با بوی همیشگی نمِ دیوارها در هم می‌آمیخت. انگشتانم بی‌اختیار روی دسته‌ی مبل ضرب گرفته بودند و هر ضربه، یکی از همان کلمات را دوباره در ذهنم زنده می‌کرد؛ «وزن»... «صفر»... «لومین»... کلماتی که تا چند روز پیش هیچ معنایی نداشتند، حالا آرام‌آرام مثل قطعات پازلی قدیمی کنار هم می‌نشستند و تصویری را می‌ساختند که هرچه واضح‌تر می‌شد، نفس کشیدن را برایم دشوارتر می‌کرد.
مادرم هنوز از نگاه کردن به من طفره می‌رفت. چشم‌هایش جایی میان فرش و دیوار سرگردان بود و انگشت شستش بی‌وقفه گوشه‌ی چشم خیسش را پاک می‌کرد، انگار نمی‌خواست حتی اشک‌هایش هم به رسمیت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
737
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #43
جرئت می‌کنم سرم را بلند کنم و نگاهش کنم. نگاه کوتاهی بین‌مان رد و بدل می‌شود؛ پر از چیزهایی که هیچ‌کدام‌مان زبانش را بلد نیستیم.
- بهم گفت بیست‌وهفتم ماه، وقتی زهره تو آسمون می‌درخشه، نجاتت می‌ده.
مکث می‌کند، انگار دارد به خودش نگاه می‌کند؛ به نسخه‌ای جوان‌تر، ساده‌تر، و وحشت‌زده‌تر. اون لحظه، آخرین امیدم بود. از همه‌چی می‌ترسیدم. از تنهایی، از اینکه دوباره خالی بشم، از اینکه یه‌چیز دیگه هم ازم گرفته بشه. قبول کردم. نه چون فهمیده بودم کیه، فقط چون از ترس، به هرچیزی چنگ می‌زدم.
چند لحظه سکوت می‌کند. بعد، آرام و شمرده، با حسی شبیه حیرتی که هنوز بعد از سال‌ها خاموش نشده، می‌گوید:
- و اون دقیقاً همون شب با یه سری ورد عجیب و غریب، با کلماتی که نه شبیه دعا بودن، نه شبیه هیچ زبونی که شنیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
737
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #44
نمی‌دانم چند دقیقه، یا شاید چند ساعت، به برگه‌ها خیره ماندم؛ انگار اعداد، تاریخ‌ها، مهرها و اسم‌ها آرام از روی کاغذ جدا می‌شدند و دور سرم می‌چرخیدند و پشت همه‌ی آن‌ها فقط یک جمله مدام در گوشم تکرار می‌شد؛ همان صدای مادرم که گفته بود: «اون عاشقت بود... اما رفت.»
واژه‌ی پدر در ذهنم می‌چرخید؛ سنگین، غریبه و ناآشنا. پدری که حتی یک‌بار صدایش را نشنیده بودم، پیش از به دنیا آمدنم رفته بود و حالا می‌فهمیدم اصلاً آن‌طور که همیشه تصور کرده بودم، انسان هم نبوده است. احساس می‌کردم چیزی درون سینه‌ام آرام‌آرام فرو می‌ریزد؛ نه با یک شکست ناگهانی، بلکه مثل شیشه‌ای که هزار ترک ریز برمی‌دارد و هر ترک، بی‌صدا خودش را تا عمق جان آدم می‌رساند. نفس کشیدن سخت شده بود و قفسه‌ی سینه‌ام انگار جرئت بالا آمدن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
737
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #45
مادر هنوز چیزی نگفته، فقط با چشمانی که رگه‌های اشک در آن‌ها برق می‌زند، به من خیره شده؛ نگران، هراسان، گیج، انگار نمی‌داند باید دستم را بگیرد یا از من فاصله بگیرد. قدمی جلو می‌آید، دستش کمی بالا می‌رود تا شانه‌ام را لمس کند، اما قبل از اینکه برسد، می‌فهمد که من دیگر آنجا نیستم.
بدنم روی مبل نشسته، اما ذهنم انگار چند متر عقب‌تر ایستاده و فقط به او نگاه می‌کند.
نگاهم بی‌احساس، بی‌حرکت، سرد و دقیق در چشمانش قفل می‌شود.
همان چشمانی که تمام این سال‌ها حقیقت را در خود نگه داشته بودند.
خیلی آرام، اما با صدایی که انگار ته حنجره‌ام بیرون می‌آید، می‌پرسم:
- باشه، اون هیچ‌وقت نیومد، اما هیچ‌چیزی هم از خودش به‌جا نذاشت؟ حتی یه رد کوچیک، یه نشونه‌ی مسخره، یه چیزی که بتونم پیداش کنم و ازش بپرسم چرا؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
737
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #46
نگاهم هنوز روی سنگ سرخ مانده است که بی‌اختیار دستبند را دور مچم می‌بندم؛ حرکت ساده‌ای است، تقریباً غریزی، انگار از همان لحظه‌ای که آن را در دستم گذاشت می‌دانستم جای واقعی‌اش کجاست. قفل که جا می‌افتد، چیزی درونم تغییر می‌کند.
اول فقط گرماست؛ گرمایی آرام که از همان سنگ سرخ شروع می‌شود، مثل قطره‌ای نور که در پوست مچم فرو می‌رود و آهسته در رگ‌هایم پخش می‌شود. نفسم کوتاه می‌شود، گرما بالا می‌آید، از ساعدم رد می‌شود، به آرنجم می‌رسد، بعد شانه‌ام و قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی دارد می‌افتد، موجی از آن در تمام بدنم می‌پیچد.
چشم‌هایم کمی بازتر می‌شود. این حس را می‌شناسم؛ سال‌هاست می‌شناسمش، همان فشار عجیب زیر پوست، همان قدرتی که همیشه سعی کرده‌ام خفه‌اش کنم، قورتش بدهم و وانمود کنم وجود ندارد؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
737
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #47
چشم‌هایم بسته می‌شود. تاریکی کوتاهی روی دیدم می‌افتد و بعد همه‌چیز به شکلی عجیب و روشن در ذهنم می‌درخشد.
در برابر دیدگانم، میان هاله‌ای سرخ و طلایی، تصویر مردی ظاهر می‌شود؛ نه کاملا واضح و نه آن‌قدر مبهم که خیال باشد.
مثل خاطره‌ای که مال من نیست اما انگار از ژنی ناشناخته در درونم بالا آمده باشد. اول موهایش را می‌بینم: مشکی، فرفری، پر پیچ‌وتاب، انگار بادی نامرئی‌، دائم میان رشته‌هایش می‌پیچد. آه، نگاهش. چشم‌هایی آبی روشن، آبی‌ای که آرام نیست؛ برعکس، عمیق و پرغرور و انگار لبریز از چیزی است که نمی‌دانم قدرت است یا اندوه.
قدمی جلوتر می‌آید و ردای بلند و سیاهش با هر حرکت مثل موجی سنگین کنار پاهایش می‌لغزد، و من در همان لحظه متوجه چیزی می‌شوم که نفس را در سینه‌ام قفل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
737
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #48
صدایش می‌لرزد، و فقط یک چیز می‌گوید، بارها و بارها، انگار هر بار گفتنش می‌تواند دنیا را دوباره سر جایش نگه دارد.
- النه… خوبی؟ خوبی دخترم؟ النه جان… خوبی؟
گلویم خشک است و کلمات به سختی از میان لب‌هایم بیرون می‌آید. سرم هنوز می‌چرخد و تصویر آن مرد، آن بال‌های خون‌آلود، مثل لکه‌ای سرخ در ذهنم مانده، اما با صدایی بریده‌بریده زمزمه می‌کنم:
- خوبم… خوبم مامان… نگران نباش.
او چند ثانیه دیگر همان‌طور مرا نگه می‌دارد، انگار هنوز مطمئن نیست که واقعاً زنده‌ام، بعد آهسته از من جدا می‌شود و با دست‌های لرزان صورتم را نگاه می‌کند؛ نگاهش پر از ترسی است که سال‌ها در سکوت پنهانش کرده بود.
در همان لحظه، فکری سرد از ذهنم عبور می‌کند.
این چند روز انگار از دل کابوسی بیرون افتاده‌اند.
قدرتی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
737
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #49
ساکم را از کنار کمد برمی‌دارم و زیپ نیمه‌بازش را با عجله بالا می‌کشم، بعد بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم می‌گویم:
- من باید برم.
هنوز جمله کاملاً از دهانم بیرون نیامده که صدای قدم‌های مادرم پشت سرم می‌آید و لحظه‌ای بعد دستش دور مچم حلقه می‌شود. نه محکم، اما آن‌قدر قاطع که نتوانم بی‌اعتنا از کنارش رد شوم.
- داری کجا میری؟
صدایش آمیخته‌ای از نگرانی و ترس است.
- نباید بری.
سرم را پایین می‌اندازم. هنوز ضربان قلبم تند است و هر تپش انگار کمی از توانم را می‌دزدد. نفس عمیقی می‌کشم و می‌گویم:
- نمی‌تونم بمونم… موندنم اینجا به صلاح هیچ‌کدوممون نیست.
کلمات را آرام می‌گویم، اما خودم هم می‌فهمم که صدایم چقدر خسته و بی‌جان است.
مادرم یک قدم جلوتر می‌آید. نگاهش مستقیم در چشم‌هایم می‌نشیند؛ نگاهی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
196
پسندها
737
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #50
هوای صبح خنک است. به سمت مستر شَدوی عزیزم می‌روم تا راه بیفتم و برگردم رشت.
در ذهنم مدام تکرار می‌کنم که این بهترین کار است؛ اینکه فاصله بگیرم، اینکه مادرم را از این ماجراها دور نگه دارم، اینکه قبل از بدتر شدن همه‌چیز برگردم به زندگی قبلی‌ام.
اما جایی در عمق ذهنم حقیقتی هست که نمی‌توانم از آن فرار کنم. می‌دانم که فقط برای محافظت از او نمی‌روم. می‌روم چون ترسیده‌ام.
چون این خانه، این شهر، و آن چیزهایی که دیشب بیدار شدند، بیش از حد واقعی شده‌اند و من هنوز نمی‌دانم با آن‌ها چه باید بکنم.
مستر شَدو آرام در خیابان‌های نیمه‌خلوت تهران می‌خرامد؛ شهری که هنوز کاملاً بیدار نشده و چراغ‌های زرد خیابان‌ها یکی‌یکی زیر نور خاکستری صبح خاموش می‌شوند. پنجره را پایین داده‌ام و هوای خنک اول صبح با شتاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا