- تاریخ ثبتنام
- 2/4/17
- ارسالیها
- 193
- پسندها
- 716
- امتیازها
- 3,933
- مدالها
- 7
- سن
- 30
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #61
خودش بود؛ همان پسر همسایهی آرام و مؤدبی که همیشه بوی بابونه میداد، همان کسی که هیچوقت صدای قدمهایش را نمیشنیدم، همان مردی که چند ساعت پیش مرا از میان یخهای لومین بیرون کشید و در آغوش گرفت؛ انگار از قبل میدانست قرار است آنجا باشم.
نفسم بیاختیار در سینه حبس میشود. نگاهم میان چهرهی آرامش و تصویری که هنوز از بالهای نورانیاش در ذهنم مانده، سرگردان است. هرچه بیشتر نگاهش میکنم، بیشتر احساس میکنم ذهنم از کنار هم گذاشتن این دو تصویر ناتوان است؛ همسایهی ساکت ساختمان روبهرو و همان موجودی که میان حلقهای از نور ایستاده بود، نمیتوانستند یک نفر باشند؛ اما بودند.
بعد بالاخره صدایم برمیگردد؛ خشدار، مردد و لبریز از سؤالهایی که دیگر جایی برای نگه داشتنشان نمانده است.
- اینجا چه...
نفسم بیاختیار در سینه حبس میشود. نگاهم میان چهرهی آرامش و تصویری که هنوز از بالهای نورانیاش در ذهنم مانده، سرگردان است. هرچه بیشتر نگاهش میکنم، بیشتر احساس میکنم ذهنم از کنار هم گذاشتن این دو تصویر ناتوان است؛ همسایهی ساکت ساختمان روبهرو و همان موجودی که میان حلقهای از نور ایستاده بود، نمیتوانستند یک نفر باشند؛ اما بودند.
بعد بالاخره صدایم برمیگردد؛ خشدار، مردد و لبریز از سؤالهایی که دیگر جایی برای نگه داشتنشان نمانده است.
- اینجا چه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش