شعر مجموعه اشعار ناگفته‌های آبی رنگ من | شهرزاد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع مبینا علی محمدی(شهرزاد)
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 39
  • بازدیدها بازدیدها 300
  • کاربران تگ شده هیچ
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
65
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #21
دل اگر خسته شده، از غم یک آدم نیست
قصه‌ای هست که در حوصله ی عالم نیست

فکر کردم که اگر حرف نزنم، می‌گذرد
بغض فهماند در این شهر کسی محرم نیست


درد را میخورم و خنده به لب می دوزم
پشت این خنده مگر وسعت یک ماتم نیست؟


خسته‌ام، خسته‌تر از آن‌که گله سر بدهم
دردهایی‌ست که جز صبر بر آن مرهم نیست


من پر از حرف نگفته‌ست دلم، اما حیف...
هر که نزدیک من آمد، به خدا همدم نیست


کاش یک بار کسی حال مرا می‌فهمید
کس در این شهر خریدار دل درهم نیست


نه که از رفتن او شکوه کنم، نه... اما
هرچه آمد به دلم، قابل گفتن هم نیست



بعد از این، یاری خود را ز خدا می‌خواهم
تکیه بر غیر خدا تکیه گهی محکم نیست



*( اعلام وضعیت: مو گوجه ای هدفن رو گوش لم داده رو مبل)
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
65
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #22
دلبرم هر عصر شنبه از خیابان می رود
آبیِ پیراهنش جان از تن من می‌برد


ارغوانی سبز یشمی کله غازی ، گلبهی
هر چه پوشد بی نظیراست آبی اما می کُشد



هی نگاهی سمت چپ و هی نگاهی سمت راست
تا مرا پیدا کند، لبخند بر لب می‌زند


گاه از روی حیا چشمش به پایین خیره است
گاه با یک خنده دنیا را به من پس می‌دهد


با همان شرم نگاهش سر به زیر و دلربا
در میان کوچه ها بی هیچ حرفی می دود



می دود من تا ته کوچه نگاهش می کنم
موی او از زیر شالش دلربایی می‌کند
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
65
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #23
گفتم این چایی که آوردم برایت سرد شد
بی تفاوت سر تکان دادی و رنگم زرد شد


هی به گوشی خیره بودی بی دلیل و بی حواس
استکان در انتظار جرعه ای سردرد شد




چشم در گوشی، سکوتت، استکان سرد چای
قلب ساده باورم ،بازیچه ی نامرد شد


چای سرد و حرف‌هایم سردتر می‌شد ولی
باغ سبز آرزوهایم همان دم طرد شد



بی وفا بودی که لب بر چای من نگذاشتی
بعد از آن این قلب من در قافیه شب گرد شد


در میان آن همه حرف نگفته عاقبت
(ما)ی زیبای من و تو در نهایت فرد شد
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
65
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #24
آن شبی که می گذشتی از خیابانِ امام
دیدمت پیش آمدی و زیر لب گفتی سلام


من زبانم لال گشت و زیر لب گفتم علیک
عذرخواهم تو اگر نشنیده ای این را تمام



فکر کردی از غرورم پاسخی نشنیده ای؟
من فقط گم کرده بودم در حضورت، دست و پام


خشکم آمد، چشم‌هایم خیره ماند از دیدنت
آمدم حرفی زنم گویم چطوری بی مرام



زندگی باب دلت چرخیده تا اینجای کار؟
لعنتی با دیدنت از یاد من رفت این کلام




قبل خوابم آن خیابان امام و فکر تو
می‌کشد این خاطرم را سمت رویایت مدام



جرعه جرعه تلخی این قصه را سر میکشم
هیچ کس پیدا نشد مانند تو در ازدحام
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
65
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #25
من همان دیوانه ی پایبند پیمانم هنوز
چون‌نگفتم عاشقم از این پشیمانم هنور



پانصد و یک مرتبه گفتم فراموشت کنم
پانصد و یک بار دیدم بی تو ویرانم هنوز


گفته بودی می‌رسی یک روز، اما سال‌هاست
پشت در، با شوق یک «شاید»، نگهبانم هنوز


ماه فروردین گذشت آبان و آذر همچنین
سال ها از سال رفت و در زمستانم هنوز




تف به این وضعی که افتادم در آن
تف به این تقدیر وارون.... من پریشانم هنوز
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
65
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #26
مغزم پر حرف است قلم نیست به دستم
انگار کسی قفل زده بر لب خستم


در شهر من انگار گناه است که یک زن
اقرار کند که به خدا عاشقش هستم


دل دل زدم و پیش نرفتم که بگویم
ناچار لب از گفتن این عشق ببستم


باشد منم آن خر که به لب حرف نگفتم
از ترس همین مردم بی رحم شکستم

اخر من اگر لال شدم، چشم که لال است؟
با چشم به پایت همه ی عمر نشستم


اینک خبر آمد که تو درگیر کسی ای
از خویش بریدم ز جهان نیز گسستم


آن لحظه که گفتم چه مبارک خبری بود
اما دم صبح تا خود شب یک سره مستم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
65
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #27
خواب دیدم جان من یاری گرفتی
دسته گل در دست و غم خواری گرفتی


تا نگـاهت ناگهان افتاد بر من
گوشه‌ای رفتی و سیگاری گرفتی


مانده بودم مات و مبهوت نگاهت
از نگاهم بغضِ سرشاری گرفتی


حفظ ظاهر کردم و چیزی نگفتم
خنده بر لب، بغضِ بسیاری گرفتی


آمدم تبریک وصلت را بگویم
همچنین گویم چه دلداری گرفتی


شادباشی دادم و آرام رفتم
گریه ات از روی ناچاری گرفتی

چشم واکردم، نفس برگشت اما
یادم آمد جان من یاری گرفتی
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
65
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #28
دیگر کلافه گشته ام از این همه رنج مدام
قلیان و چایم را بیار ای آشنای بی مرام



من ماندم و یک صندلی، یک چای سرد نیمه‌جان
یک خانه‌ی خاموش و یک مشت خاطرات ناتمام


یا پیش آی و جان بده یا ختم کن این انتظار
این دل نمیخواهد بماند بین شک و انتقام


هر شب میان خواب من خیمه زدی ای بی خبر
آنقدر بیکاری که تو دنبال من هستی مدام


دیگر نمی دانم چه گویم در غزل های خودم
بغضم گرفته در میان حرف های ناتمام
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
65
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #29
هر نخ بهمن که می‌سوزد کنار پنجره
علتی دارد فرار از یک هجوم خاطره


نخ به نخ دلتنگی ات بر شانه ام آوار شد
زندگی دور سرم چرخیده مثل دایره


هرچه سیگاری کشیدم کم نشد دلتنگی‌ام
می کشم شاید بسوزد بین ما این فاصله



می‌کشم شاید فراموشم شود آن روزها
آن نگاه آخر و آن بغض تلخ حنجره


ماه بهمن سرد تر شد بعد رفتن های تو
مانده ام در برف دوری با نگاهی یخ زده


ماه بهمن دود بهمن در سکوت نیمه شب
بی‌تو دنیا گشته یک نقاشی بی‌منظره



لااقل در خواب یک شب شانه ات را قرض ده
خسته ام از زنده ماندن از مرور حادثه
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
65
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #30
گفتند که 05/05/05 آمده است
بر باغ غزل بوی ترنج آمده است

علیات و خزان و شاعران غمگینند
بی تو به غزل دوباره رنج آمده است


#علیات و خزان تخلص شاعرانی هستند که میشناسم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S
عقب
بالا