شعر مجموعه اشعار ناگفته‌های آبی رنگ من | شهرزاد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع مبینا علی محمدی(شهرزاد)
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 50
  • بازدیدها بازدیدها 371
  • کاربران تگ شده هیچ

مبینا علی محمدی(شهرزاد)

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
52
پسندها
67
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #41
وصیت می‌کنم ای جان جانان
اگر مردم نریزید اشک پنهان

کسی از بی کسی هایم نپرسد
نریزید اشک بر این خاک ویران


اگر آزرده‌تان کردم، ببخشید
که بودم خسته از این راه انسان

اگر روزی گذر کردی به سویم
بخوانی یک غزل آرام و خوش خوان


اگر چیزی به نامم ماند روزی
ببخشیدش به لبخند یتیمان



مبادا رسم مهربانی بمیرد
بکارید عشق را در هر خیابان


دعا بر من کنید، شاید خداوند
ببخشد با کرم بار گناهان

که جز لطف خدا امیدیَم نیست
دعا بر من کنید، ای خوب‌رویان

مرا با شعرهایم زنده سازید
که جانم مانده در این بیت‌ و دیوان


همین چند خط ساده یادگاری
نوشتم با دلی بی‌تاب و لرزان
 

مبینا علی محمدی(شهرزاد)

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
52
پسندها
67
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #42
از بس که هوای نفست ریخته در شهر
م**س.ت است در و پنجره و کوچه و جاده


گفتند که می ،از دلِ انگور برآید
ما م**س.ت شدیم از نفست، بی‌می و باده


چشمت چه به جانم زده، ای فتنه‌ی شیرین
افتاده تنم در تبِ چشمانِ تو انگار


هر لحظه تویی قصه‌ی تکراریِ جانم
با نام تو این زندگی افتاده به تکرار


ای ماهِ غریبِ دلِ این شهرِ شکسته
افتاد دلم در تب یک چشم سیاهی

هر بار نگاهم به تو افتاد، فرو ریخت
دیوار غرورم وسط پوچ و تباهی


یک بار نگاهم کن و بگذار بمیرم
زیباتر از این نیست برای دل حیران

لبخندِ تو بارانِ بهاری‌ست که هر بار
گل می‌دمد از خاطره‌ی خشک بیابان
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

مبینا علی محمدی(شهرزاد)

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
52
پسندها
67
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #43
قصه از یک چشم مشکی پا گرفت
عقل ترسید و دل اما جا گرفت

عقل، از فرجام این دیوانگی
خنده می‌زد، بر تمام سادگی

دل ولی آرام، بی‌پروا ، صبور
می‌دوید دنبال یک رؤیای دور

هر قدم، دل دورتر از عقل شد
قصه، کم‌کم قصهٔ یک قتل شد

کم‌کم آن هم‌خانه‌ها دشمن شدند
هر دو آمادهٔ جنگیدن شدند

عقل، شمشیر نصیحت برکشید
دل، سپر از شوق دیدارش کشید

عاقبت دل، عقل را از پا نشاند
خنده را از گوشهٔ لب‌ها پراند

عقل از آن کوچ کرد و دخترک
با جنون هم‌خانه شد، بی‌هیچ شک

دخترک از آن شبی دیوانه شد
قصه‌اش ورد لب و افسانه شد

کوچه گرد شهر شد، بی خانمان
قصه اش پیچید کم کم در زبان


سال‌ها در کوچه‌ها چشم انتظار
با خیالش زندگی کرد، بی‌قرار
 

مبینا علی محمدی(شهرزاد)

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
52
پسندها
67
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #44
نگاهت فتنه و فتنه نگاهت
جهان آشوب یک چشم سیاهت

نگاهت آتش و آتش نگاهت
جهان خاکستر یک چشم ماهت


من و دیوانگی از یک تباریم
مرا کشت آن سکوت بعد آهت

نمی‌دانم چه باید من بگویم
دلم افتاده در بند گناهت

اگر کفر است ایمانم همینست
بمیرم یک شبی در سجده گاهت

اگر فردوس را قسمت نمایند
نمیخواهم بهشتی جز پناهت


غزل گفتم، غزل گفتم، غزل... حیف
فدا شد آخرین شعرم به راهت
 

مبینا علی محمدی(شهرزاد)

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
52
پسندها
67
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #45
عشق یعنی که نبینی دگر آن یارت را
تا کسی نشنود این حال دل آزارت را


عشق یعنی نفست بند شود وقت سلام
بعد پنهان بکنی لرزش گفتارت را


روز با مردم این شهر بخندی، اما
شب به آغوش کشی گریهٔ بیدارت را




صبح با خنده بگویی که فراموش شده‌ست
شب بغل کرده بمیری غم انکارت را


عشق یعنی که نباید برسی، می‌فهمی؟
باید از دور ببینی دل و دلدارت را


آخرش خسته شوی، خیره به آیینه و بعد
نشناسی خود خاموش و گرفتارت را.
 

مبینا علی محمدی(شهرزاد)

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
52
پسندها
67
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #46
تو که دل‌برده و دلدار و دل‌آرام منی
تو که تعبیر تب و توبهٔ تردید منی

تو که هم زخم و هم آغوش شفابخش دلی
نفس صبح‌پس از گریهٔ جاوید‌ منی

بعد تو قهوه دگر تلخ‌ترین چیز نبود
دوریت تلخ ترین مزه ی دنیا را ساخت


قند، مغرور علاج همه تلخی‌ها بود
پیش تلخی فراق تو، توانش را باخت


شهد هم آمد و با خنده به میدان نبرد
تلخیِ عشق، ولی از لب او خنده ربود


ماند تنها دل من، خیره به فنجان سکوت
طعم هر جرعه، همان حسرت دیدار تو بود
 

مبینا علی محمدی(شهرزاد)

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
52
پسندها
67
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #47
منم آن در به در خانه به دوش معتاد
تو همان خانِ سرا پرده نشین قجری


تو در آیینه و زر، خنده به لب می‌رقصی
من همان دختر بیچاره ز این دربه دری

حق داری که نیایی سر ویرانهٔ من
تو کجا، دختر این بخت پریشان کجا؟

عشق اگر قسمت ما بود، خدا می‌خندید
آسمان تو کجا، سقف خیابان کجا؟


قسمت این نیست که ما یک دل و یک راه شویم
برو و نام مرا از دل خود پاک بکن


هر چه از عطر من افتاده به پیراهن تو
زیر یک مشت فراموشی و غم، خاک بکن


تو نباشی، قلم از شوق نوشتن خالی‌ست
من ولی تا دمِ مرگ از تو غزل خواهم گفت

من اگر از تو گذشتم، به زبان بود فقط
نام زیبای تو را من ز ازل خواهم گفت


برو، خوشبخت بمان، خنده سزاوار تو است
آرزویی به جز آرامش چشمت نکنم


خنده مهمان لبت بخت قرین نفست
غم آوارگی‌ام را به جهانت ندهم
 

مبینا علی محمدی(شهرزاد)

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
52
پسندها
67
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #48
کاش میشد غزلم ورد لب یار شود
نه نصیب لب این مردم بیکار شود


ترس دارم غزلم را به تو تقدیم کنم
بعد، در دست کسی غیر تو تکرار شود



ترسم این است که یک روز غزل‌های خودم
پیش چشمان کسی غیر تو اظهار شود


یا همین بیت که از جان و دلم آمده است
نقل هر محفل و هر کوچه و بازار شود

من برای تو نوشتم، نه برای همه شهر
حیف اگر سهم کسی غیرتو دلدار شود


من برای تو و چشمان تو شاعر شده‌ام
حیف اگر ورد لب هر در و دیوار شود


نکند شعر مرا هدیه به اغیار دهی
تا رقیبم به همین واژه گرفتار شود


کاش این شعر فقط بین منو چشمانت
راز سربسته بماند نه که اخبار شود
 

مبینا علی محمدی(شهرزاد)

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
52
پسندها
67
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #49
دلبرم با خنده هایش دلربایی می‌کند
بعد از آن با سردی خود بی‌وفایی می‌کند


خود نمی‌داند چه آورده‌ست بر روز و شبم
با نگاهی ساده، در دل پادشاهی می‌کند.


دل به چشمانش سپردم، عقل از من رو گرفت
عشق با یک خنده‌اش فرمانروایی می‌کند




مادرم گفت: عاشقی پایان خوش هرگز نداشت
بخت با هر عاشقی آخر جدایی می‌کند


گفتم: ای مادر مگر دل با نصیحت رام شد؟
چشم نازش دائما دل را هوایی می کند



هر چه گفتم با دلم اخر نفهمید چون خر است
گر چه دلبر دائما بی اعتنایی میکند


هرچه از او دل بریدم، دل به سویش پر کشید
این دل دیوانه با من ناسزایی می‌کند
 

مبینا علی محمدی(شهرزاد)

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
52
پسندها
67
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #50
ماه بر تو خیره ماند و محو جادوی تو شد
عاقبت دلداده ی آن عطر خوش بوی تو شد


طاقت آیینه را دیگر ندارم، چون که او
پیش از آغوش نگاهم، محرم روی تو شد



ابر را هم دوست دارم، هم گله دارم از او
قطره‌قطره بوسه‌اش مهمان گیسوی تو شد


صبح را نفرین نکردم، گرچه هر روز از ازل
اولین مهمان آن چشمان آهوی تو شد


به نسیمی که پریشان کرده گیسویت قسم
آسمان هم بی‌اجازه همدم موی تو شد
 
عقب
بالا