• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم BSY داستان کوتاه سَخَّرَ | زهرا.م کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mélomanie
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 65
  • بازدیدها بازدیدها 3,509
  • کاربران تگ شده هیچ

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,398
پسندها
45,998
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #31
آلما به سرعت وارد اتاق شد و جعبه را به روی تخت انداخت. در همان حال که مارتن در جعبه را باز کرد و شروع کرد به پانسمان زخم‌ها، آلما گوشی‌اش را از جیب پیراهنش بیرون کشید و سعی کرد آمبولانس را خبر کند.
گوشی را کنار گوشش گذاشت و حیران، با چشمانی که گاهی از شدت اشک تار می‌دیدند، اطرافش را از نظر گذراند. یک‌آن چشمش به لیبی که پریشان و ماتم زده به خواهرش خیره مانده بود، خورد. با آن‌که از کنارش گذشته بود و وارد اتاق شده بود، اما تا آن لحظه متوجه آن نشده بود که دختر کوچکش در اتاق حضور دارد!
به سرعت به سمتش قدم برداشت و برای آرام کردنش او را در آغوش کشید. لیب که تا آن لحظه ذهنش قفل کرده بود، با این تلنگر به خود آمد و به چهره ترسیده مادرش خیره شد. بیشتر از آن‌که با این آغوش آرام شود، لرز در تنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,398
پسندها
45,998
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #32
لیب بی‌هیچ حرفی به آرامی با نگاهی که هنوز قفل شده به تن بی‌جان روی تخت بود، از اتاق خارج شد.
وارد اتاق خود شد و نگاهش را در گوشه‌‌گوشه چرخاند، هیچ درک نمی‌کرد چه خبر شده. به سمت تخت قدمی برداشت که چشمش به جعبه‌ی باز شده افتاد، با تعجب لبه‌ی تخت نشست و جعبه را در دست گرفت. بعد از پریدنش از خواب با آن جیغ و دادها، این یک اتفاق خوب برای اول صبحش می‌توان باشد. برای لحظه‌ای بالکل اتفاقات قبل و صحنه‌ی دل‌خراش خواهرش را فراموش کرد. حتماً پدرش شب را نخوابیده و یا صبح زود بیدار شده تا بتواند قفل جعبه را برایش باز کند.
در جعبه باز شده، رها شده بود‌. لیب چشمان زمردینش را درون جعبه گرداند و برای پیدا کردن هر چیزی آن را به خوبی کنکاش کرد، اما تنها با جعبه‌ای خالی روبه‌رو بود.
نفسش را ناامید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,398
پسندها
45,998
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #33
برای لحظاتی دوباره به یاد خواهرش افتاد که چگونه بی‌هوش و با بالاتنه‌ای خونین به روی تخت افتاده بود. لباس‌خوابش را از تند بیرون کشید و پیراهنی بلند و شیری با گل‌های ریز آبی‌رنگ جایگزینش کرد.
به آرامی گوشش را به در اتاق چسباند تا شاید صدایی از پدر مادرش بشنود و بفهمد چه خبر شده.
صدای پچ‌پچی به گوشش رسید؛ انگار پدر و یا مادرش دقیقاً پشت در اتاق او مشغول به صحبت بودند.
چشمانش را بست و تمام دقتش را درون گوشش انداخت تا متوجه حرف‌های‌شان شود. بعد از چند دقیقه تلاش بی‌مورد سرش را عقب کشید و با تعجب به در نگاه کرد.
صدا به وضوح به گوشش می‌رسید، می‌توان گفت هیچ صدایی را تا این حد، صاف و میزان نشنیده بود؛ نیازی به فکردن نبود که بفهمد این صدا به پدر و مادرش تعلق ندارد، اما غیر از آن چهار نفر که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,398
پسندها
45,998
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #34
پدرش که جیو را در آغوش گرفته بود به سرعت از مقابلش عبور کرد و از پله‌ها سرازیر شد.
لیب با دیدن این صحنه، اتفاقات چند لحظه قبل را فراموش کرده و به دنبال مادرش که تندتند پشت سر پدرش قدم برمی‌داشت به راه افتاد.
- مامان منم میام!
***
حس سوزشی شدید در گردنش احساس می‌کرد. دستش را بی‌جان بلند کرد تا گردنش را لمس کند که میان راه انگشتانی مانعش شد. چشمانش را آرام باز کرد و به دستان ظریف مادرش نگاه کرد. آلما با دیدن چشمان باز دخترکش لبخندی زد و با نگرانی دست دیگرش را به روی موهایش نوازش وار کشید.
- مارتن!
مارتن که گوشه‌ی تخت نشسته بود با صدای آلما سر چرخواند که نگاهش به چشمان باز جیو افتاد. با خوشحالی دست دراز کرده و گونه جیو را نوازش کرد.
- نگرانمون کردی!
جیو دهانش را تکان داد تا چیزی بگوید،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,398
پسندها
45,998
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #35
جیو مطیعانه به حرف مادرش گوش داد و خواست دوباره تنش را شل کند که خواهر کوچک‌ترش را دید که آرام آرام به تخت نزدیک میشد. چشمانش گرد شد و دوباره تمام اتفاقات گذشته در ذهنش مرور شد؛ لرزی به تنش افتاده و با ترسو چشمان از حدقه در آمده به خواهرش نگاه می‌کرد. لیبرا آراسته با لباس گل‌دارش رو‌به‌رویش ایستاده بود، اما جیو او را اینگونه نمی‌دید بلکه لیب افتاده رو تخت را میدید که غذای حشرات سبز و گنده شده.
مارتن و آلما با دیدن وحشت جیوانا سریع دستانشان را نوازش وارد به شانه‌اش کشیدند و به آرامی پشت سر هم زمزمه کردند:
- هیش... چیزی نیست، آروم باش، هر چی بوده تموم شده ما پیشتیم!
اما انگار جیو صدای آنها را نمی‌شنید، تنها این سوال در سرش بود که چطور لیبرا اینطور صحیح و سالم روبه‌رویش ایستاده. مطمئن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,398
پسندها
45,998
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #36
مارتن به قصد دیدن دکتر از جا بلند شد و اتاق را ترک کرد. جیو ترسیده به رفتن پدرش نگاه کرد و کمی به خودش تکانی داد که آلما خنده ای مصنوعی کرد و گفت:
- آروم باش، دکتر گفت هر وقت بیدار شدی می‌تونیم ببریمت خونه، رفت به دکتر خبر بده.
***
همه ساکت روی صندلی های ماشین نشسته و به جاده ماقبلشان نگاه می‌کردند، تنها لیبرا بود که با کنجکاوی به گردن باند پیچی شده خواهرش خیره بود. با وجود آن پانسمان سفتو سخت باز رد زخم شده ناخن، روی چانه‌اش پیدا بود. جیو از سنگینی نگاه خواهرش تاب نیاورد و با اخم چشم به سمتش چرخاند تا از رو برود و کمتر او را کنکاش کند. لیب هم که انگار متوجه شده بود جیو با نگاه او راحت نیست، سریع خودش را جمع کرد و به سمت پنجره چرخید. درختان پشت سر هم به سرعت عقب رانده می‌شدند، اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,398
پسندها
45,998
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #37
جیوانا با لمس دستش توسط لیب، لرزی به تنش افتاد و با اخم دستش را کشید، قبل از آنکه لیب به این حرکت خواهرش واکنشی نشان دهد صدای واق واق رزی بلند شد. هر دو با تعجب به رزی خیره شدند که داشت خرناس میکشید و به سمتاش واق واق می‌کرد. لیب جیو را فراموش کرده و به سمت رزی رفت، به روی زمین نشست و دستش را به سمتش دراز کرد تا با نوازشش او را آرام کند، اما رزی انگار از این حرکت لیب آنقدرها هم راضی نبود چرا که حالت تهاجمی تری به خود گرفت. لیب با تعجب به سگش خیره شد، میان خانواده او بیشتر با لیب صمیمی بود و بیشتر وقت را با هم بازی می‌کردند اما حالا داشت به لیب واکنش نشان می‌داد.
لیب همانطور که به پرش‌ها و واق‌واق کردن رزی خیره بود مخاطب به جیو خشک شده گفت:
- یعنی به خاطر دیدن خون ناراحته؟
جیو سرش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,398
پسندها
45,998
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #38
انگار رزی هم به‌خاطر آرام و خشدار بودن صدایش نفهمید که چه گفت، چون بی‌هیچ واکنشی سر جای خود نشسته و دمش را تکان می‌داد. تعجبی نداشت خودش بود هم نمی‌فهمید. لبخندی زد و از جا بلند شد تا به خانه برود، هر چند دوست نداشت دوباره به اینجا برگردد، حتی بیشتر از قبل دلش برای خانه و دوستانش تنگ شده بود. با سنگینی نگاهی سرش را بالا برد که نگاهش به پنجره اتاق لیب افتاد. لیبرا پشت پنجره ایستاده و او را تماشا می‌کرد، احساس سرما درونش پیچید، لرزی کرد و خودش را بغل گرفت. احساس خوبی به او نداشت، انگار داشت با آن نگاه روحش را سلاخی می‌کرد.
سعی کرد توجه نکند تا بیشتر از این دلش از خواهرش چرک نشود. سریع به داخل خانه رفت، با ورودش پدرش را دید که می‌خواست از خانه خارج شود. با تعجب به او نگاهی کرد که مارتن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,398
پسندها
45,998
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #39
هر چقدر هم بخواهد سریع باشد باز باید از مقابل جیوانا رد میشد تا به آشپزخانه برود.
آلما با دیدن جیوانا که سر پا ایستاده ابرویی بالا انداخت و گفت:
- می‌خوای بری استراحت کنی؟ دارم برات سوپ درست می‌کنم.
جیو همانطور که چشمانش به لیب بود سرش را به نشانه مثبت تکان داد و به سرعت به سمت پله ها پا تند کرد. می‌خواست فقط هر چه سریع‌تر از فضایی که لیب درش بود فرار کند. حتی نمی‌دانست چرا اما حس میکرد این اتفاقات همه تقصیر خواهرش است. همانطور که از جلوی اتاق لیبرا رد میشد به درش خیره شد و دستی به پانسمان گلویش کشید. همه اتفاقات یادش آمد، لرزی کرد و بزاقش را قورت داد که سوزشی در گلویش پیچید. سریع وارد اتاقش شد و در را بهم کوبید. تنها یک چراخ کم نوری روشن بود و پنجره‌ای هم در آنجا نبود، به همین دلیل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mélomanie

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/18
ارسالی‌ها
6,398
پسندها
45,998
امتیازها
92,373
مدال‌ها
40
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #40
به آرامی چرخید و گوشش را به در چسباند، همه جا کاملا ساکت و آرام بود؛ نگاهش به پایین چرخید که چشمش به سایه ای افتاد که از زیر در به داخل آمده بود. سری هین بلندی کشید و در را به سرعت باز کرد. جلوی در کاملا خالی بود. با وحشت کمی سرش را بیرون برد که لیبرا را دید که دستگیره در اتاق نیمه بازش را گرفته و با تعجب به او نگاه می‌کرد.
ترسش به یکباره فروکش کرد و با عصبانیت به سمتش حرکت کرد؛ ضربه‌ای با شانه‌اش زد که لیبرا کمی به عقب تلو خورد.
- پشت در اتاق من چیکار می‌کردی؟!
گلویش درد گرفت اما اهمیتی به آن نداد، صدایش زیادی خش داشت، خفه و تقریبا نامفهموم بود، اما لیبرا به خوبی متوجه حرف خواهرش شده بود که سریع اخمی کرد و خودش را کمی صاف کرد و سعی کرد کمی بیشتر از او فاصله بگیرد.
- من سمت اتاق تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا