رازآدم
هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی
هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را
روزشب
زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می شمارم روز و شب
گلستانغم
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
بانگباد
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
بلندبلند
حالی چه زند به قال آورد
او چرخ بلند هفتمین را