دلدوا
ای تو دوا و چارهام نور دل صدپارهام
اندر دل بیچارهام چون غیر تو شد لا بیا
گدابرو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
جهانگنج
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم دور زمان را
شورشوری
عشق شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در بوته ی سودا نهاد
گلگل
گل اگر خشک شود ریشه اش میماند
دوست اگر دوست شود خاطره اش میماند