شاعرانه مجموعه اشعار رهگذر ذهن |M.HADI کاربر انجمن یک رمان

M.hadi

منتقد انجمن + طراح انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/30/19
ارسال ها
3,778
امتیاز واکنش
28,184
امتیاز
64,173
محل سکونت
~Ekiwp Varonew~
گیسو اش را ز ادب باد تکان خواهد داد
دست او جان مرا دُرّ گران خواهد داد
صبر ایوب نشاید که برد راه به جا
بس که حرف دل او کارِ زمان خواهد کرد
 
آخرین ویرایش

M.hadi

منتقد انجمن + طراح انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/30/19
ارسال ها
3,778
امتیاز واکنش
28,184
امتیاز
64,173
محل سکونت
~Ekiwp Varonew~
خزانِ زمین رخت خود به سختی بست
شتا آرمیده بساط سپیدی اش بگسست

سفیدی اش که درخشان تر از مَهِ تاب است
نشان ز خستگی و غامضیّت [دشواری ] راه است

ملالت رخ ابرش به راحتی دیدم
گمان کنم که به اندک غمی گرفتار است

دمی چو صبر کنی تا، به شهر گیرد جای
به چشم خود به یقین بینی‌اش [ ببینی اش ] که تبدار است

هوا به تب و تاب و سخت بیمار و
به یک، دو دردِ بدون دوا گرفتار است

کنون که گفتم از این حال باز میگویم
گمان کنم که دمی بعد از این، زمستان است
 

M.hadi

منتقد انجمن + طراح انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/30/19
ارسال ها
3,778
امتیاز واکنش
28,184
امتیاز
64,173
محل سکونت
~Ekiwp Varonew~
دلبری آمد و درب دل ما را زد و رفت
درب این خانه ی متروکه ی ما را زد و رفت
آمد و قلب مرا داد به خود عادت و بس
رنگ مجنونی لیلی به‌رخ ما زد و رفت
عاقلی بودم و در لحظه پریشانم کرد
حیف، آن خوش رخ زیبا مخ ما را زد و رفت
باز تنها شدم و بار دگر محجورم
باز او آمد و فکری به سر ما زد و رفت
روزگاریست شب و روز به فکرش هستم
باورم گشت که تنها در ما را زد و رفت
 

M.hadi

منتقد انجمن + طراح انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/30/19
ارسال ها
3,778
امتیاز واکنش
28,184
امتیاز
64,173
محل سکونت
~Ekiwp Varonew~
دل‏ به‏ آب‏ چشم‏ شو‏ چون‏ عشق‏ آمد‏ در‏ برت‏
فکر‏ هر‏ کس‏ دور‏ کن‏ از‏ سر‏ چو‏ عشق‏ آمد‏ سرت
عشق‏ شوری‏ بس‏ به‏ بنیاد‏ بلندت‏ می‏ دهد‏
گر‏ ندانی‏ راه‏ و‏ رسمش‏ را‏ ره‏ و‏ رسمت‏ می دهد
عشق‏ را‏ بازیچه‏ مشمر‏ چون‏ به‏ بادت‏ می‌دهد
مرغ‏ دل‏ چون‏ عشق‏ یابد‏ نطق‏ یادت‏ می‌دهد‏
مبتلای‏ عشق‏ گردی‏ بارلها،‏ چون‏ که‏ عشق‏
گر‏ چه‏ سوزد‏ خانه‏ ات‏ را‏ سرپناهت‏ می‌دهد
 
آخرین ویرایش

M.hadi

منتقد انجمن + طراح انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/30/19
ارسال ها
3,778
امتیاز واکنش
28,184
امتیاز
64,173
محل سکونت
~Ekiwp Varonew~
یاد آن شب ل**ب رود
خنده ی زود به زود
شب تبسم می کرد
باد در قهقهه بود
چشم من با دل تو
بس سخن ها می‌گفت
با سکوتم آن شب
حرف بسیار زدم
و دلت می دانست
حرف هایم را خوب
خنده می کردی و شب
نقشی از موی تو بود
 

M.hadi

منتقد انجمن + طراح انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/30/19
ارسال ها
3,778
امتیاز واکنش
28,184
امتیاز
64,173
محل سکونت
~Ekiwp Varonew~
خنده در جان باقیست
گر چه ل**ب گریان است
صورتم میخندد
گر چه غم در دلم است
همه اینگونه شدند
چشم ها گریان اند
و تبسم باقیست
و سکوت از دل شب
همچون رود
کوچه های شهر را
یک به یک پیموده
شهر ویرانه شده است
به یقین روز قیامت که همه می‌گویند
نیست غیر از این روز
 

M.hadi

منتقد انجمن + طراح انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/30/19
ارسال ها
3,778
امتیاز واکنش
28,184
امتیاز
64,173
محل سکونت
~Ekiwp Varonew~
درون دشت قفس گرچه بس نکو باشد
پرنده باز زنده به شوق چمن، در آواز است
اگر ز یاد دل و دیده گم شود لبخند
هنوز امید صبح سپیدی، به جان تب دار است
صفای قلب و دل ار چه به نور باشد و بس
به شمع و نور چراغی، صفا پدیدار است
بیا که آتش عشقم ز جسم، جان بگرفت
گمان کنم که به اندک غمی گرفتار است
 
آخرین ویرایش

M.hadi

منتقد انجمن + طراح انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/30/19
ارسال ها
3,778
امتیاز واکنش
28,184
امتیاز
64,173
محل سکونت
~Ekiwp Varonew~
《مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو 》
نَه به دستم برسد گندم و ذرت و نَه جو
همه‌ی خوبی و عیشِ مَه و مِهرَش دیدم
جز سرابی نبود آن همه شکل یک و دو
روزگاریست سرا پا همه در تشویشیم
غرشی در دل و مهری به ل**بِ خامُش و غو
 

M.hadi

منتقد انجمن + طراح انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/30/19
ارسال ها
3,778
امتیاز واکنش
28,184
امتیاز
64,173
محل سکونت
~Ekiwp Varonew~
حرف ها را صریح میگویم
درد ها را فصیح می گویم
عشق چون مرده را کند زنده
بی درنگش مسیح می گویم
من دلش را به چنگ خواهم برد
عقل و دل را به جنگ خواهم برد
ل**ب لعلش که قرمزی نیکوست
به نوازش ز رنگ خواهم برد
دوستش دارم و درون بغل
سخت او را به تنگ خواهم برد
 

M.hadi

منتقد انجمن + طراح انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/30/19
ارسال ها
3,778
امتیاز واکنش
28,184
امتیاز
64,173
محل سکونت
~Ekiwp Varonew~
سختی کشی وقتی شبی دلتنگ باشی
با عقل و دل هر دم بسی در جنگ باشی
درد است آن دم که ز یارت دور باشی
تو در کنارش لیک زو مستور باشی
با خاطرات خود و او بیدار باشی
لیکن دمی در حسرت دیدار باشی
در گرد او همچون پر پروانه باشی
در ذهن او اما یکی بیگانه باشی
 
بالا