مجموعه اشعار رهگذر ذهن | ^^hadi^^ کاربر انجمن یک رمان

^^ hadi ^^

شاعر انجمن
شاعر انجمن
عضویت
7/30/19
ارسال ها
1,423
امتیاز
20,173
محل سکونت
در درآمدی و من از خود به در شدم .....
وب سایت
hasarkmhmk.loxblog.com
عشق را باید سرود
درد را باید ربود
از میان سینه ها
کینه را باید زدود
حجر را باید کشید
زجر را با جان خرید
وز درون پیله ات
باید آخر سر جهید
حال ، دنیایت بزرگ
روزگارت بس سترگ
زندگی ات راحت است
فارغ از روباه و گرگ
 

^^ hadi ^^

شاعر انجمن
شاعر انجمن
عضویت
7/30/19
ارسال ها
1,423
امتیاز
20,173
محل سکونت
در درآمدی و من از خود به در شدم .....
وب سایت
hasarkmhmk.loxblog.com
باز گشته است ماه طوفانی
سر گرفتن ز خواب رویایی
بر چو خیزی ز خواب خواهی دید
رفته از دست ، خواب و بیکاری
گل به سر گیر چونکه بگذشته
ماه گشت و گذار و عیاشی
ماه یادگیری دروس امد
ماه نمره گرفتن های کیلویی
ماه درس کلاس شیمی و
بحث روی مواد قلیایی
امتحان از سوال اهدایی
پاسخش با جواب اعطایی
فصل جمع جمیع دوستان شفیق
ناظم و چهره ی هیولایی
ترس وقتی که دیر می آیی
بحث با معاونین اجرایی
و اندر آخر ، روز اول مهر
ب*و*س ب*و*س ، آشنایی و پذیرایی‌
 

^^ hadi ^^

شاعر انجمن
شاعر انجمن
عضویت
7/30/19
ارسال ها
1,423
امتیاز
20,173
محل سکونت
در درآمدی و من از خود به در شدم .....
وب سایت
hasarkmhmk.loxblog.com
من و پاییز من و تنهایی
من و پاییز من و رسوایی
من و دلتنگی و بغض تو گلو
من و دلبستگی و شیدایی
من و پاییز بسی مثل همیم
من و آزردگیِ سودایی
من و پاییز برادر هستیم
برگ ریزیم چقدر رویایی
سرد سردیم و کبود است رخ هردویمان
خسته از رهگذری تکراری
من و پاییز صبوریم ولی
تا کی این حالت بس طوفانی ؟
 

^^ hadi ^^

شاعر انجمن
شاعر انجمن
عضویت
7/30/19
ارسال ها
1,423
امتیاز
20,173
محل سکونت
در درآمدی و من از خود به در شدم .....
وب سایت
hasarkmhmk.loxblog.com
رو به رویم بنشین دلبر شیرین سخنم
تا کنون گویمت از حال دل در ستمم
دوش سوی پدرت رفتم‍ و با وی گفتم
که برای مه تو من سر و پا می شکنم
پدرت با سخن نرم به من گفت چنین
که برو باز نگرد، تا نشدی کشته ز کین
من از آن جمله نترسیدم و در جای شدم
سیلی ای خوردم و نوشم شد و بی پای شدم
راه رفته ، نتوانستم از آن وا گردم
پس همان دم سوی شمس به سرت رو کردم ‍
گفتمش من نتوانم که ره ام باز آیم ‍
طالب ماه ام و تا کشته شوم می مانم
پدرت در بغلش جای بداد این تن را
بر سرم بو*س*ه زد و بار بدادی من را
گفت رو روز دگر با پدر و مادر خویش
نزد من آی بدانگونه که لایق باشیش
 

^^ hadi ^^

شاعر انجمن
شاعر انجمن
عضویت
7/30/19
ارسال ها
1,423
امتیاز
20,173
محل سکونت
در درآمدی و من از خود به در شدم .....
وب سایت
hasarkmhmk.loxblog.com
خزانِ زمین رخت خود به سختی بست
شتا آرمیده بساط سپیدی اش بگسست

سفیدی اش که درخشان تر از مَهِ تاب است
نشان ز خستگی و غامضیّت [دشواری ] راه است

ملالت رخ ابرش به راحتی دیدم
گمان کنم که به اندک غمی گرفتار است

دمی چو صبر کنی تا، به شهر گیرد جای
به چشم خود به یقین بینی‌اش [ ببینی اش ] که تبدار است

هوا به تب و تاب و سخت بیمار و
به یک، دو دردِ بدون دوا گرفتار است

کنون که گفتم از این حال باز میگویم
گمان کنم که دمی بعد از این، زمستان است
 
بالا