- تاریخ ثبتنام
- 21/5/19
- ارسالیها
- 6,147
- پسندها
- 15,471
- امتیازها
- 61,873
- مدالها
- 27
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #61
***
ملورین:کریستین سر میز صبحانه بود و من خدمتکارش بودم، این چند سال کار من خدمت کردن به این ملکه مغرور بود، ولی امروز فرق میکرد باید نقشه مرلین رو عملی کنم برای همین، وقتی کوزه شیر رو سر جاش گذاشتم، چشمام رو بستم و ادای خلسه رو در آوردم، و با آوردن اسم مرلین و تاریان فهمیدم که کنجکاوی کریستین رو تحریک کردم که وسطش گفت:
- ملورین؟ زود باش بگو چی شده؟
فهمیدم که به هدف زدم برای همین چشمام رو باز کردم و چند نفس عمیق کشیدم و گفتم:
- به زودی توی تاریان یک جشن برگذار میشه.
از قصد ادامه نمیدادم که کریستین بیشتر بپرسه، با شتاب گفت:
- جشن؟ جشن چی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- جشن تاجگذاری مرلینِ، مردم و سران تاریان مرلین رو تأیید کردن و به زودی جشنی در زیر درخت افرای کهنسال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.