• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان منشور قدرت: سرزمین تاریان | ف.زینلی کاربر انجمن یک رمان

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,148
پسندها
15,474
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #61
بعد از غذا یک ساعتی حُکام با گزارشکار دادن قصر رو ترک کردن، قرار شد وقتی من از مصر برگشتم، جلسه دیگه‌ای برگذار بشه تا نتیجه سفر معلوم بشه.قرار شد من و یک محافظ به این سفر بریم چون نمی خواستم یک گردان دنبال خودم راه بندازم، به اتاق خودم برگشتم و از خستگی روی تخت ولو شدم، تیلور گفت:
- سرورم لباستون رو عوض نمی‌کنید؟
آروم گفتم:
- چرا عوض می‌کنم یه چند دقیقه بهم وقت بده.
فکری که توی ذهنم رو داشتم باید عملی می کردم برای همین چشمام رو بستم و در ذهنم ملورین رو صدا زدم:
- ملورین؟
چند لحظه بعد توی ذهنم جواب داد:
- جانم داداش.
گفتم:
- باید پیغامی که میگم رو به کریستین برسونی.
- چه پیغامی داداش؟
-ببین باید ادای خلسه رو در بیاری بعد به کریستین بگی که به زودی در تاریان مراسم تاجگذاری منِ و تمام سران و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,148
پسندها
15,474
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #62
***​
ملورین:
کریستین سر میز صبحانه بود و من خدمتکارش بودم، این چند سال کار من خدمت کردن به این ملکه مغرور بود، ولی امروز فرق می‌کرد باید نقشه مرلین رو عملی کنم برای همین، وقتی کوزه شیر رو سر جاش گذاشتم، چشمام رو بستم و ادای خلسه رو در آوردم، و با آوردن اسم مرلین و تاریان فهمیدم که کنجکاوی کریستین رو تحریک کردم که وسطش گفت:
- ملورین؟ زود باش بگو چی شده؟
فهمیدم که به هدف زدم برای همین چشمام رو باز کردم و چند نفس عمیق کشیدم و گفتم:
- به زودی توی تاریان یک جشن برگذار میشه.
از قصد ادامه نمی‌دادم که کریستین بیشتر بپرسه، با شتاب گفت:
- جشن؟ جشن چی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- جشن تاجگذاری مرلینِ، مردم و سران تاریان مرلین رو تأیید کردن و به زودی جشنی در زیر درخت افرای کهن‌سال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,148
پسندها
15,474
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #63
مرلین:
به تیلور گفتم به چه چیزهایین نیاز دارم اونم در حد یه کیف دوشی برام وسیله جمع کرد ولی مدیونین اگه فکر کنین یه کیف کوچیک بود چون با جادو کوچیک بود ولی به اندازه یک کامیون وسیله توش جا می‌شد.
رفتم توی باغ کنار یک از درخت‌های پرتقال خونی ایستاده بودم و بهش نگاه می کردم که حس کردم صدای دویدن شنیدم، عادی نبود انگار یکی با شتاب می خواست به من برسه برای همین فوری بال‌هام رو باز کردم و به هوا پریدم و فوری برگشتم تا مهاجم رو ببینم که دیدم اونم بلند شد و روبه‌روم قرار گرفت که اون لحظه تازه تونستم بال‌های خفاشی سیاه رنگش رو ببینم و ماسک اونی* که به صورتش بود،فهمیدم که به قصد مبارزه اومده به به زودی هم کنار نمی‌کشه، با هم درگیر شدیم اون وسط من نمی‌دونم اَدرا و افرادش کدوم گوری بودن، که من با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,148
پسندها
15,474
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #64
***​
کریستین:
توی اتاق جلسات با هونر و بقیه نشسته بودم که هونر گفت:
- سرورم میشه بگین برای چی همه ما رو اینجا جمع کردین؟
نفس عمیقی گرفتم و گفتم:
- طبق خبری که بهم رسیده به زودی تاریان شاهد مراسم تاج‌گزاری شاه جدید تاریانه.
اندرو که مسئول اطلاعات بود با شتاب از جاش بلند شد و گفت:
- این امکان نداره بانوی من، خبر دارم که جلسه همیشگی حکام برگزار شده ولی هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده.
بُراق به اندرو نگاه کردم و گفتم:
- شاید هم اتفاقی افتاده و ما بی خبریم و وقتی با شاه جدید چشم تو چشم شدیم باورمون میشه.
اندرو با حرص نگاهم می‌کرد ولی اون هم به کم‌کاری خودش واقف بود، طبق اون چیزی که ملورین و جاسوس هونر در آورده بود این بود که مرلین در حال پایه ریزیِ یک برنامه‌اس که ما چیزی از اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,148
پسندها
15,474
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #65
لبخند زدم و گفتم:
- حتماً با یادگار پدر برمی‌گردم.
مادر بازوم رو فشرد و با اطمینان سر تکون داد.
باهم بیرون رفتیم و به مادیس و بقیه پیوستیم، دیدم که دنیس لباسی تقریباً مشابه من پوشیده و کیف اداری هم بر دوش داره، حدسش سخت نبود که برای وسایلشِ، با صدای مادر همه به خودمون اومدیم:
- خب وقت رفتنِ، مرلین همه ما منتظریم تا با یادگار شاه فقید برگردی.
گفتم:
- تمام سعیم رو می کنم تا شما رو ناامید نکنم.
- حتماً همین‌طوره، بهتره سریع‌تر برید.
مادیس رو به باغ ایستاد و شروع به خوندن ورد کرد و بعد از چند لحظه دروازه جلوی مار باز شد، مادیس رو به من کرد و گفت:
- سرورم جایی که می خواید ظاهر بشید رو بگید تا شما و دنیس رو به اون‌جا ببره.
گفتم:
- باشه.
رو به دروازه گفتم:
- قسمت فروشگاه فرودگاه قاهره.
و هردو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,148
پسندها
15,474
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #66
به پذیرش هتل زنگ زدم که با گفتن بفرمایید گفتم:
- ببخشید می‌خوام این شماره رو برام بگیرید و بعد وصل کنید اتاق.
مسئول پذیرش گفت:
- باشه، شماره لطفاً.
شماره رو گفتم و بعد گوشی رو گذاشتم، بعد از چند لحظه گوشی زنگ خورد و مسئول پذیرش گفت:
- بفرمایید جناب شالود.
با شنیدن صدای ماجد رو بهش به زبان عربی گفتم:
- سلام ماجد مرلینم چند ماه پیش تو بهمون توی حفاری کمک کردی.
چند لحظه مکث کرد و بعد با خوشحالی گفت:
- مرلین چطوری؟ کی برگشتی مصر؟
با لبخند گفتم:
- تازه امروز رسیدم می‌خوام یه کاری برام انجام بدی.
- هرچی که باشه.
- می‌خوام من و دوستم رو تا ساعت دوازده شب برسونی کنار اهرام می‌تونی؟
- البته که می‌تونم، بازم می‌خوای حفاری کنی؟
- نه می خوام از ماه بالای سر اهرام و ابوالهول عکاسی کنم، چه ساعتی میای؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,148
پسندها
15,474
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #67
من به طرف آسانسور رفتم و به اتاقمون رفتم و از داخل کیفم و دور بین رو برداشتم و بیرون رفتم و با اومدن تاکسی با دنیس به موزه مرکزی مصر رفتیم و مشغول دیدن شدیم داشتم از یه مومیایی عکس می‌گرفتم که دوباره صدای دنیس توی ذهنم بلند شد:
- سرورم همون مرد دنبالمونِ، فکر نکنم انسان باشه، توی وجودش جادو حس می‌کنم.
من عکسم رو گرفتم و عقب اومدم و گفتم:
- عادی باش، شب وقت تسویه حسابِ، تا اون وقت ما فقط دو تا گردشگریم.
- بله سرورم.
موزه‌گردی رو تموم کردیم و گشتی توی شهر زدیم و برای شام برگشتیم هتل، بعد از شام برای استراحت به اتاقمون رفتیم و تا ساعت 10 استراحت کردیم و بعد از پوشیدن لباس از اتاق بیرون رفتیم و با هتل تسویه کردیم و دم در منتظر ماجد شدیم.
بعد از چند دقیقه ماجد از راه رسید و با سوار شدن ما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,148
پسندها
15,474
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #68
با تعجب نگاهی کردم و یهو یادم افتاد درباره آموت چی خونده بودم؛ بهش می‌گفتن قلب‌خوار و در واقع حیوون خونگی آنوبیس بود، چون توی نقاشی‌ها همیشه کنارش می‌کشیدنش. اما چاره‌ای نبود، باید می‌جنگیدم، رو به آنوبیس گفتم:
- از شمشیر می‌تونم استفاده کنم؟
آنوبیس با لحنی سرد و باوقار گفت:
- مرلین، در این آزمون، استفاده از هر سلاحی رواست.
خیالم راحت شد. کتم را درآوردم و کاتانایی که تیلور برام گذاشته بود رو با ستاره‌های نینجا از توی کیفم درآوردم. کیف و کتم رو دادم دست دنیس و خواستم چیزی بگم که آنوبیس با ابهت گفت:
- ملازمِ مرلین، بدان که حقِ دخالت در این آزمون را نداری.
دنیس هول شد و گفت:
- چشم جناب آنوبیس.
آموت از پله‌ها اومد پایین و صاف روبه‌روی من وایساد. همون لحظه آنوبیس دستور داد:
- شروع کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,148
پسندها
15,474
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #69
آنوبیس از روی تخش بلند شد و گفت:
- تو یک قدم به میراث پدر نزدیک شدی حال نوبت مسابقه دیگر است.
یه ضربه به عصاش زد که نور زیادی دورمون رو گرفت و با تموم شده نور چشمام رو باز کردم و دیدم که کنار یه رودخونه هستم،آنوبیس به طرف قایقی که کنار رودخانه بود رفت و گفت:
- سوار شوید.
من و دنیس سوار قایق که شدیم که دیدم راه افتاد تا کنار ساحل اون طرف رودخونه رفت و ایستاد و همه ما بیرون اومدیم و کمی که جلو رفتیم دیدم مردی کنار چرخ سفال گری ایستاده و داره چیزی درست می کنه، جلو که رفتیم دیدم سرش سر قوچ با نمس فراعنه داره به آدمکی که روی چرخ داره نگاه میکنه و فکر می کنه، با صدای آنوبیس از فکر در اومد:
- خِنوم*.
صورتش حالت لبخند به خودش گرفت و گفت:
- آنوبیس سلام، چی شده دل از قصرت کندی و سری به من زدی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,148
پسندها
15,474
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #70
جلوی هم ایستاده بودیم که یهو با سرعت وحشتناکی پرید سمت من. جاخالی دادم، اما اون با مهارتی عجیب دور زد و با دمش چنان کوبید وسط سینه‌ام که نفسم بند اومد و با شدت پرت شدم کف رودخانه. همون‌طور که دردم رو تحمل می‌کردم، یه لبخند کج و کوله زد و گفت:
- تو مال منی شاهزاده!
از اون لبخندش متنفر بودم. دستم رو گذاشتم روی سینه‌ام، همون‌طور که کف رودخانه نشسته بودم، با غیظ بهش نگاه کردم و گفتم:
- اگه فکر کردی با یه ضربه می‌تونی من رو بشکنی، سخت در اشتباهی! امروز می‌خوام چنان خورشیدی بهت نشون بدم که پشیمون بشی چشم قرمز.
در همون لحظه، انگار صدایی از اعماق وجودم، توی گوشم زمزمه کرد:
- آب با تو همراه است؛ تنها اراده‌ات را به کار بند.
توی ذهنم تجسم کردم که نسخه‌های بی‌شماری از خودم وجود دارن. از جام بلند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا