- تاریخ ثبتنام
- 21/5/19
- ارسالیها
- 6,147
- پسندها
- 15,471
- امتیازها
- 61,873
- مدالها
- 27
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #71
آنوبیس با صدایی که انگار از دل تاریخ برمیآمد، گفت:
- خیر من برای آزمون راستی شاهزاده به معبد تو وارد گشته ام.
ماعت نگاهی به من و دنیس انداخت و با وقار تمام پرسید:
- کدامیک از این دو، جانبرکفِ این تخت و تاج است؟
کمی جلو رفتم و با یک تعظیم کوتاه گفتم:
- من مرلین، فرزند آیهان هستم، بانوی من.
ماعت لبخند ملایمی زد که انگار تمام وجودم را تسخیر کرد. دستش را به سمتم گرفت و با صدایی که دستور بود، گفت:
- همچون قلبِ درا، به سوی حقیقت برگرد!
همین که این را گفت، جادو از همه طرف به من هجوم آورد. حس کردم بدنم دارد کوچک و کوچکتر میشود، انگار میخواستم در اندازه یک قلب جا بگیرم. یک نیروی نامرئی مرا به سمت ترازوی ماعت کشید. روی کفه ترازوی طلایی قرار گرفتم. ماعت پرِ سفید و درخشانش را از سربندش جدا کرد...
- خیر من برای آزمون راستی شاهزاده به معبد تو وارد گشته ام.
ماعت نگاهی به من و دنیس انداخت و با وقار تمام پرسید:
- کدامیک از این دو، جانبرکفِ این تخت و تاج است؟
کمی جلو رفتم و با یک تعظیم کوتاه گفتم:
- من مرلین، فرزند آیهان هستم، بانوی من.
ماعت لبخند ملایمی زد که انگار تمام وجودم را تسخیر کرد. دستش را به سمتم گرفت و با صدایی که دستور بود، گفت:
- همچون قلبِ درا، به سوی حقیقت برگرد!
همین که این را گفت، جادو از همه طرف به من هجوم آورد. حس کردم بدنم دارد کوچک و کوچکتر میشود، انگار میخواستم در اندازه یک قلب جا بگیرم. یک نیروی نامرئی مرا به سمت ترازوی ماعت کشید. روی کفه ترازوی طلایی قرار گرفتم. ماعت پرِ سفید و درخشانش را از سربندش جدا کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.