• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان منشور قدرت: سرزمین تاریان | ف.زینلی کاربر انجمن یک رمان

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #71
آنوبیس با صدایی که انگار از دل تاریخ برمی‌آمد، گفت:
- خیر من برای آزمون راستی شاهزاده به معبد تو وارد گشته ام.
ماعت نگاهی به من و دنیس انداخت و با وقار تمام پرسید:
- کدام‌یک از این دو، جان‌برکفِ این تخت و تاج است؟
کمی جلو رفتم و با یک تعظیم کوتاه گفتم:
- من مرلین، فرزند آیهان هستم، بانوی من.
ماعت لبخند ملایمی زد که انگار تمام وجودم را تسخیر کرد. دستش را به سمتم گرفت و با صدایی که دستور بود، گفت:
- همچون قلبِ درا، به سوی حقیقت برگرد!
همین که این را گفت، جادو از همه طرف به من هجوم آورد. حس کردم بدنم دارد کوچک و کوچک‌تر می‌شود، انگار می‌خواستم در اندازه یک قلب جا بگیرم. یک نیروی نامرئی مرا به سمت ترازوی ماعت کشید. روی کفه ترازوی طلایی قرار گرفتم. ماعت پرِ سفید و درخشانش را از سربندش جدا کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #72
زمین داشت زیر پام می‌لرزید. مرت سکر با اون هیکلِ عظیم و سنگینش، داشت تمامِ تلاشش رو می‌کرد تا با فشارِ بدنش، من رو زیر خاک و سنگ له کنه. واقعاً ترسناک بود؛ انگار خودِ مرگ بود که داشت به سمت من می‌اومد. اما من تسلیم نشدم. درست وقتی که فکر می‌کردم دیگه کارم تمومه، بال‌های عقابی‌مو باز کردم، با یه جهشِ خیلی بلند، از چنگالِ اون مار فرار کردم و به دلِ آسمون پناه بردم.
مرت سکر که نتونست جلوی فرار من رو بگیره، یه جوری از قدرتِ گیاها استفاده کرد که انگار با روحِ جنگل یکی شده بود. خودش رو با شاخه‌ها و ریشه‌های درخت‌ها قایم کرد و خودش رو توی تاریکیِ جنگل پنهان کرد. حالا دیگه نمی‌شد دیدش؛ فقط حسش می‌شد. از لای شکافِ درخت‌ها، یهو و بی‌صدا، حملاتِ مرگبارش رو به سمت من شروع کرد.
وسط این همه آشوب، یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #73
***​
تاریکی… فقط تاریکی بود. انگار تمامِ دنیا رو توی یه کیسه‌ی سیاه ریخته بودن و من اون وسط بودم. نه صدایی می‌اومد، نه بوی چیزی رو حس می‌کردم؛ فقط یه سکوتِ سنگین که انگار می‌خواست من رو توی خودش بلعیده و نابود کنه. داشتم کم می‌آوردم و فکر می‌کردم دیگه کارم تمومه و همه‌چیز به پایان رسیده؛ اما درست وسط اون تاریکیِ تموم‌نشدنی، یهو یه چیزی تغییر کرد.
یه نقطه از نور… یه نورِ سفید و خیلی درخشان، مثل یه ستاره‌ی کوچیک از دلِ سیاهی بیرون زد. اولش فکر کردم دارم خواب می‌بینم، اما اون نور داشت بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد تا اینکه کلِ دیدِ من رو پر کرد. وقتی چشمام رو (به زور) باز کردم، دیدم یه موجودِ فوق‌العاده زیبا و جادویی، درست جلوی صورتم معلق شده.
یه پریِ کوچولو بود… اما نه از اون‌هایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال
  • Kiss
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #74
وقتی با اون سینه‌یِ داغون و زخمی، به زور از جام بلند شدم و سعی کردم صاف جلوی حورس وایسم، قشنگ حس کردم که یه لحظه توی اون چشم‌های نافذش، یه برقِ تعجب نشست. انگار انتظار نداشت یه ومپایرس به این راحتی بعد از اون نیزه‌خوردنِ وحشتناک، دوباره قد علم کنه.
هنوز داشتم از دردِ جای زخمِ سینه دندون‌هام رو روی هم فشار می‌دادم، ولی دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. با حرص و صدایِ گرفته‌ای که لرزشِ درد توش بود، داد زدم:
- خوب جناب حورس… حالا قراره به کجا برسیم؟ بازیِ کثیفت تموم نشد؟
حورس، در حالی که اون شنلِ باشکوهش رو دورِ شانه‌هاش جابه‌جا می‌کرد، با لحنی که انگار از جایِ دیگه‌ای می‌اومد، با وقارِ تمام گفت:
- شاهزاده‌یِ تاریان، گویی استقامتت از فولادِ سرد نیزه‌یِ من نیز فزون‌تر است. بدان که در مرام و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #75
نبرد شروع شد. پتاح مثل یه طوفان مدام حمله می‌کرد و دنیس، با اون دقت و هوشی که داشت، فقط دفاع می‌کرد. قشنگ حس می‌کردم که دنیس داره هر ضربه رو توی ذهنش آنالیز می‌کنه؛ انگار داشت ریاضی می‌خوند تا اون لحظه‌ی طلایی رو پیدا کنه. و بالاخره… همون لحظه رسید.
دنیس یهو با یه حرکتِ سریع و غیرمنتظره، ضربه‌ای به پاهای پتاح زد که تعادلش رو به هم ریخت. پتاح با بدجنسی روی زمین افتاد و قبل از اینکه بتونه تکون بخوره، دنیس شمشیرش رو روی گلوی اون گذاشت. دنیس در حالی که نفس‌نفس می‌زد، گفت:
- تو باختی پتاح… تمام.
من هم که دیگه نتونستم جلوی هیجانم رو بگیرم، با تمامِ وجودم فریاد زدم:
- آره! همینه! ایول داری.
حورس که معلوم بود نقشه‌هاش نقش بر آب شده و اون غرورِ بی‌حد و حصرش به چالش کشیده شده، با صدایی که توش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #76
دستم رو کشیدم رویِ سینه‌ام. زخمِ لعنتی‌ام تقریباً بسته شده بود؛ خدا رو شکر که بدنِ ما ومپایرس ها زود خودش رو ترمیم می‌کنه، وگرنه با اون سوراخی که نیزه‌یِ حورس ایجاد کرده بود، الان باید جنازه‌ام رو از رویِ شن‌ها جمع می‌کردن. حالا که حالم بهتر بود، باید یه جوری کلکِ این هیولایِ گنده رو می‌کَندم. می‌دونستم اگه چنگک‌هایِ اون بگیرتم، کارم تمومه؛ باید منتظرِ یه لحظه‌یِ طلایی می‌موندم.
رو کردم به دنیس و گفتم:
- دنیس، شمشیرت رو بده به من.
دنیس بدونِ معطلی شمشیرش رو از کیف درآورد و داد دستم. دستم که به دسته‌یِ شمشیر رسید، حسِ قدرتِ عجیبی بهم دست داد. بال‌هایِ عقابیِ هفت‌رنگم رو باز کردم و با یه پرشِ بلند، رفتم بالایِ سرِ شاهِ عقرب. اونم که دید دارم میام، با یه پوزخندِ کثیف براندازم کرد و با اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #77
جعبه رو با دست گرفتم و در حالی که یه لبخندِ از سرِ رضایت روی لبم بود، گفتم:
- ممنونم جناب آنوبیس.
آنوبیس نگاهش رو از من گرفت و با یه لحنِ هشداردهنده و سنگین گفت:
- ای شاهزاده؛ بدان که پس از خروج از این تالارِ امن، تو را با دشمنانی روبه‌رو خواهی ساخت که سایه‌هایشان بر لبه‌یِ پرتگاهِ فنا استوار گشته است.
با تعجب بهش نگاه کردم. یعنی چی؟ دنیس هم که انگار از من باهوش‌تر بود، سریع پرسید:
- منظورتون چیه جناب آنوبیس؟ چی منتظرمونه؟
یه لبخندِ عجیب و غریب، که بیشتر شبیه یه پوزخندِ مرموز بود، روی صورتِ اون موجودِ اساطیری نشست. آنوبیس گفت:
- من ایزدِ مرگ هستم و در برخورد با مرگ، هیچ سایه‌ای از من پنهان نمی‌ماند. من، بویِ فرجام را در نفسِ مردگان و در نگاهِ دشمنان حس می‌کنم. تو ای شاهزاده، با شجاعتِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #78
اوضاع بدتر از اونی شد که فکرش رو می‌کردم. صدایِ دست زدن‌هایِ آروم و ریتمیک، سکوتِ کش‌دارِ صحرا رو شکست. من و آلوس هم‌زمان چرخیدیم سمتِ پشتِ سرش. وقتی اون چهره رو دیدم، خون توی رگ‌هام یخ زد. دندون‌هام رو جوری روی هم فشار دادم که حس کردم الان می‌شکنن. زیرِ لب، انگار که دارم اسمِ یه سمِ مهلک رو می‌برم، گفتم:
- کریستین.
اون با وقارِ تمام کنارِ آلوس ایستاد. حالا فرصت داشتم خوب براندازش کنم؛ پیراهنِ طوسیِ تیره، شلوارِ مشکی و اون بوت‌هایِ بلند که ابهتش رو چند برابر کرده بود. موهایِ بلوندش رو بافته بود و ریخته بود روی شونه‌اش. تاجِ ظریفِ طلایی‌اش با اون نگین‌هایِ آبی و سفید و سبزی که داشت، زیرِ نورِ خورشیدِ صحرا می‌درخشد. اون شنلِ مخملیِ سیاه که روی شونه‌اش بود، انگار از دلِ شب بریده شده بود. با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پرینز اوپال
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #79
دنیس با تعجب پرسید:
- منتظر چی؟
خیلی خونسرد گفتم:
- منتظرم که شن‌ها این ملکه ابله و دارودسته‌اش رو تا خِرخره دفن کنن.
دنیس یه لبخندِ شیطنت‌آمیز زد و دیگه چیزی نگفت. شن‌ها حالا تا کمرشون بالا اومده بود و باز هم با حرص و ولع، دیوانه‌وار سعی می‌کردن از این زندانِ شنی فرار کنن. رو کردم به دنیس و گفتم:
- دروازه رو باز کن؛ دیگه وقتِ رفتنه.
دنیس سرش رو تکون داد و شروع کرد به زمزمه کردنِ وردِ دروازه. همون‌طور که غرق در لذتِ تماشایِ گیر افتادنِ دشمن‌هام بودم، مرباس روی شونه‌ام تکونی خورد و غرغر کرد:
- مرلین، دیگه خسته شدم! چقدر می‌خوای این بازی رو ادامه بدی؟
نگاهی به پایین انداختم؛ شن‌ها دیگه تا روی شونه‌هایِ کریستین و اون پنج نفر بالا اومده بود. همون لحظه دنیس گفت:
- شاهزاده، دروازه باز شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #80
در همون لحظه، یهو یه صدای لرزون و پر از بغض توی ذهنم پیچید؛ صدای ملورین بود که نالید:
-داداش… مرلین… .
یهو تمام تنم لرزید. بدون اینکه بتونم جلوی خودم رو بگیرم، روی چمن‌های سبزِ باغ ولو شدم. صدای بقیه رو که با نگرانی داشتند با صدای بلند باهام حرف می‌زدند می‌شنیدم، ولی برام هیچی مهم نبود؛ تنها صدایی که برام معنا داشت، صدای ملورین بود.
توی ذهنم با یه اضطرابِ خاص پرسیدم:
- چی شده ملورین؟
اون دوباره با همون بغض و بی‌قراری گفت:
- باز دوباره شلاقش رو به تنم کشید… مگه من، مگه چیکار کرده بودم؟
اشک توی چشمام جمع شد. از شدتِ بغض و درد، همه چیز جلوی چشمم قرمز شده بود؛ برای همین چشمام رو محکم بستم. با یه صدایِ آروم که توی ذهنم می‌پیچید، بهش گفتم:
- خواهر کوچولو، تو هیچ کاری نکردی… اون فقط چون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پرینز اوپال
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا