- تاریخ ثبتنام
- 21/5/19
- ارسالیها
- 6,146
- پسندها
- 15,462
- امتیازها
- 61,873
- مدالها
- 27
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #71
زمین داشت زیر پام میلرزید. مرت سکر با اون هیکلِ عظیم و سنگینش، داشت تمامِ تلاشش رو میکرد تا با فشارِ بدنش، من رو زیر خاک و سنگ له کنه. واقعاً ترسناک بود؛ انگار خودِ مرگ بود که داشت به سمت من میاومد. اما من تسلیم نشدم. درست وقتی که فکر میکردم دیگه کارم تمومه، بالهای عقابیمو باز کردم، با یه جهشِ خیلی بلند، از چنگالِ اون مار فرار کردم و به دلِ آسمون پناه بردم.
مرت سکر که نتونست جلوی فرار من رو بگیره، یه جوری از قدرتِ گیاها استفاده کرد که انگار با روحِ جنگل یکی شده بود. خودش رو با شاخهها و ریشههای درختها قایم کرد و خودش رو توی تاریکیِ جنگل پنهان کرد. حالا دیگه نمیشد دیدش؛ فقط حسش میشد. از لای شکافِ درختها، یهو و بیصدا، حملاتِ مرگبارش رو به سمت من شروع کرد.
وسط این همه آشوب، یه...
مرت سکر که نتونست جلوی فرار من رو بگیره، یه جوری از قدرتِ گیاها استفاده کرد که انگار با روحِ جنگل یکی شده بود. خودش رو با شاخهها و ریشههای درختها قایم کرد و خودش رو توی تاریکیِ جنگل پنهان کرد. حالا دیگه نمیشد دیدش؛ فقط حسش میشد. از لای شکافِ درختها، یهو و بیصدا، حملاتِ مرگبارش رو به سمت من شروع کرد.
وسط این همه آشوب، یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش