چقدر بی پناه میشودخوش
چه خچش است مرغی که قفس ندیده باشد
نکوتر آنکه ز قفس پریده باشد
قفس
مرغ جانش در قفس چون میطپید
داد مال و آن کنیزک را خری
یک کنیزک یک خری بر خود فکند | از وفور شهوت و فرط گزند |
همه هست ارزویم که بگویم اشنا راخر
ای بر درت خیل و حشم بیرون خرام ای محتشم
زیرا که سرمست و خوشم زان چشم م**س.ت دلربا
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندمهمه هست ارزویم که بگویم اشنا را
چه رها کنی به شوخی سر زلف دل ربا را
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشایدزلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم