• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان میان نفس‌های خاکستری | نازنین رامی نیا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Nazanin.raminiya
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها بازدیدها 213
  • کاربران تگ شده هیچ

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
293
پسندها
2,790
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #11
نشستم روی زمین، لباس‌هاش تو بغلم. دستم می‌ره روی یکی‌شون، و یه لحظه انگار فرهاد کنارمه. می‌شنوم صداشو تو سرم:
- این پیراهنو می‌خوای خراب کنی؟!
می‌خندم، جوابشو می‌دم:
- خراب؟ مگه نمی‌دونی بلدم مرتبشون کنم؟! چقدر اینا بزرگ و بلندن!
لبخند می‌زنم؛ ولی دلم می‌سوزه چون می‌دونم الان نیست! باز یه پیراهن دیگه برمی‌دارم، حس می‌کنم اون داره از تو کمد سرشو تکون می‌ده.
- تو کوتوله‌ای! پیراهن بلند نیست.
و من باهاش کل‌کل می‌کنم و می‌خندم؛ ولی همزمان بغضم می‌شکنه. دستام روی لباس‌ها می‌چرخه و حس می‌کنم همه جا پر از خنده‌شه، شوخی‌هاش، دادهای کوچیکش، همه‌چی مثل الان در حال اتفاق افتادنه.
ولی وقتی چشمام رو باز می‌کنم، خونه ساکته، هیچ‌کس اون‌جا نیست فقط منم و لباس‌ها. یه بوی عطر میاد تو دماغم، پیراهنشو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
293
پسندها
2,790
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #12
- آره…امشب رو می‌مونم.
سرشو تکون می‌ده.
- باشه.
وقتی می‌خواد بره، صدام می‌لرزه:
- مهدی؟
برمی‌گرده. ادامه میدم:
- اگه حالم بدتر شد نترس؛ من هنوز زنده‌م.
هیچی نمی‌گه، فقط نگاهم می‌کنه. اون نگاهِ «می‌ترسم» رو خوب بلدم. در بسته می‌شه، من می‌مونم و یه خونه‌ی ساکت. یه تخت دونفره غمگین!
چشمام بسته‌ست؛ ولی خواب نیست! یهو گرما می‌ریزه تو صورتم، بوی بنزین، چشمام باز می‌شه.
جاده‌ست، نور آتیش داره می‌لرزه. داد می‌زنم:
- نه…نه…
ماشین جلو چشممه، چپه شده! بنزین روی آسفالت برق می‌زنه. می‌دوم، یا فکر می‌کنم دارم می‌دوم؛ ولی پام کش میاد. سنگینه، انگار زمین ولم نمی‌کنه! آتیش زبونه می‌کشه اول آروم، بعد وحشی. جیغ می‌زنم:
- فرهاد!
صداش میاد خفه، بریده‌بریده.
- پناه...
می‌بینمش، تو ماشین گیر کرده پوستش قرمزه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
293
پسندها
2,790
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #13
- فرهاد…من نمی‌تونم…
هیچ‌کس جواب نمی‌ده. سرم رو می‌کوبم به زانوهام، نفسم صدادار شده. خفه، زشت! می‌ترسم از این‌که این‌بار دیگه جمع نشه، از این‌که همین‌جا تموم شم! چشمام رو می‌بندم. دستم رو می‌ذارم رو سینه‌م. به خودم می‌گم:
- الان نیست…آتیش نیست…خواب بود…
ولی بدنم باور نمی‌کنه، چقدر گذشته بود؟ چند دقیقه؟ چند ساعت؟ نمی‌دونم. یه‌ کم خیلی کم، قلبم آروم‌تر می‌زنه نفسم هنوز درد داره؛ ولی دیگه نمی‌دوه.!
سرم رو می‌زنم به دیوار، چشمام نیمه‌بازه.
- من زنده‌م…هنوز زنده‌ام.
ولی صدای خودمم قانع‌کننده نیست. گوشی رو دستم می‌گیرم، صفحه روشنه سه تا تماس از مهدی. نگاه می‌کنم، جواب نمی‌دم دوباره زنگ می‌خوره این‌بار جواب می‌دم. صدام خشکه:
- جان؟
همون اول می‌گه:
- پناه حالت خوب نیست.
سوال نمی‌کنه، می‌گه.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
293
پسندها
2,790
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #14
میاد تو نگاهش می‌چرخه تو خونه؛ انگار داره وسایلشو می‌شمره.
- جمع کن وسایلت رو!
صدام می‌لرزه قلبم تند می‌زنه!
- ببخشید؟
برمی‌گرده سمتم نگاهش تیزه.
- این خونه، خونه‌ی پسرمه نه تو.
دهنم باز می‌مونه.
- من…من فقط اومدم لباساشو…
می‌پره وسط حرفم:
- تو حق نداری به وسایلش دست بزنی.
خواهرش با تحقیر نگام می‌کنه.
- از همون اولم وصله‌ی ما نبودی!
نفس تو سینه‌م گیر می‌کنه، مامان فرهاد جلوتر میاد. با صدایی که می‌لرزه؛ ولی از خشم:
- پسر منو بردی زیر خاک!
داد می‌زنم:
- من که رانندگی نمی‌کردم!
می‌خنده، تلخ!
- اگه تو نبودی اون شب، شب عروسی نبود، زنده بود.
سرم گیج می‌ره، یکی از فامیل‌ها زیر لب می‌گه:
- پاقدمش نحس بود!
مامان فرهاد محکم می‌گه:
- نحس بودی! از همون اول.»
اشکام خودبه‌خود می‌ریزن؛ ولی گریه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
293
پسندها
2,790
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #15
سرم رو می‌چسبونم به دیوار. سرده، چشمام می‌سوزه گلومم درد می‌کنه.
- اون خونه…خونه‌مون بود.
مهدی نفس عمیق می‌کشه.
- می‌دونم.
- حتی نذاشتن خداحافظی کنم!
- بسه پناه، الان فقط با من نفس بکش.
سعی می‌کنم؛ ولی نمی‌شه! دستم رو می‌ذارم رو دهنم گریه‌مو خفه می‌کنم.
- من دیگه هیچی ندارم مهدی!
محکم می‌گه:
- داری، منو داری.
سرم رو می‌ذارم روی زانوم چشمام رو می‌بندم. ماشین‌ها رد می‌شن آدما نگاه می‌کنن، هیچ‌کس نمی‌ایسته. و من، جلوی در خونه‌ای که قرار بود زندگیم باشه؛ می‌فهمم چقدر می‌تونه آدم یهو بی‌جا بشه.
در خونه که باز می‌شه، اولین چیزی که می‌خورم بهش سکوته نه از اون ساکت‌های آروم، از اون ساکت‌هایی که زل می‌زنن. مامان جلو در وایساده، چادر گل‌گلی رو سرش جابه‌جا می‌کنه نگام می‌کنه، از سر تا پا.
- چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
293
پسندها
2,790
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #16
چراغ اتاق خاموشه، خودم خاموشش کردم دراز کشیدم؛ ولی خواب؟ شوخی می‌کنی! به سقف زل زدم، همون ترک قدیمی بالای کمد هنوز هست هیچی عوض نشده، جز من. گوش می‌دم، صدای تلویزیون از حال میاد می‌خندن؛ انگار نه انگار من امروز از زندگی پرت شدم بیرون. می‌چرخم به پهلو بالشت رو بغل می‌کنم، سردِ. با خودم می‌گم:
- دیگه تموم شد.
نه با گریه، نه با بغض، یه جمله ساده. خشک! دیگه به کسی تکیه نمی‌کنم نه خانواده، نه خاطره، نه اسمِ مردی که هنوز تو گلومم گیره. هر بار تکیه کردم کشیدن کنار، هر بار گفتم «دارم می‌شکنم» یا نفهمیدن یا دیر رسیدن. دستم رو مشت می‌کنم، ناخن‌هام می‌ره تو کف دستم دردش خوبه، واقعیه. آروم می‌گم:
- خودم باید جمعش کنم.
من موندم و این بدنِ زخمی و سری که نمی‌خوابه، اگه قراره دوام بیارم نباید منتظر کسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا