• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Melikadanayii09
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 250
  • بازدیدها بازدیدها 11,754
  • کاربران تگ شده هیچ

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
434
پسندها
2,357
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #241
لبخندی دندون نما زدم و گفتم:
- نه این‎‎‎‎‎که حرفی برای گفتن نداشته باشم، در اصل تمام حس و حالم رو این‎‎‎‎‎جوری قشنگ‎‎‎‎‎‎تر بیان می‎‎‎‎‎کنم، درضمن، من کی عسل رو دوست دخترم اعلام کردم که خودم خبر ندارم؟
خنده‎‎‎‎‎‎ی حرصی‎‎‎‎‎‎ای کرد و با ناراحتی گفت:
- اگر باهاش دوست نبودی چرا توی خونه‎‎‎‎‎‎ت بود؟
از حسادتی که توی لحنش بود ذوق کردم، با مهربونی گفتم:
- آخه قربونت برم، تو که از شرایط کارهای ما خبر داری، واسم کار می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و بهتر بود جلوی چشمم باشه.
ملیکا معلوم بود که سامعه شده ولی انگار که یک‎‎‎‎‎‎دفعه چیزی یادش اومده باشه گفت:
- میگم عشق من؟
اومدم که بگم جانم، یک‎‎‎‎‎دفعه تمام دنیا از حرکت ایستاد، تصویرها جلوی چشمم رنگ باخت، درد وحشتناکی توی سرم پیچید، به سختی تونستم نفس بکشم، صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
434
پسندها
2,357
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #242
***
الکس

به چهره‎‎‎‎‎‎ی نگران مادرشهاب نگاه انداختم، به راستی زیباترین زنی بود که تا به عمرم دیده بودم، لبخندی گرم و دوستانه زدم و رو بهش گفتم:
- نگران نباشید مادرجان، با دکترا صحبت کردم، خداروشکر خطر رفع شده.
بغضش شکست و آروم گریه کرد، با غم و اندوه گفت:
- کاش من به جای شهاب رو تخت بیمارستان بودم.
پدر کلافه پوفی کرد و دستی به موهاش کشید، خوب می‎‎‎‎‎تونستم بفهمم جلوی من نمی‎‎‎‎‎‎‎‎تونه به رز دل‎‎‎‎‎داری بده، برای همین از روی صندلی بلند شدم و رو به پدر گفتم:
- چندلحظه با من بیا.
پدر از روی صندلی بلند شد و با من از نشیمن خصوصی بیرون اومد، شهاب یکی از سرمایه‎‎‎‎‎دارهای بیمارستان بود، برای همین یک نشیمن برای راحتیه خانواده‎‎‎‎‎‎ش طراحی کرده بود به صورت نیاز.
دستم رو بلند کردم و آروم گذاشتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
434
پسندها
2,357
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #243
ملیکا متوجه‎‎‎‎‎ی سوتی‎‎‎‎‎ای که داده شد و لب پائین‎‎‎‎‎‎شو دندون گرفت و چیزی نگفت، در اتاق رو آروم بستم و رفتم سمت تخت و باخونسردی‎‎‎‎‎‎‎ای که قصد داشتم موضوع پیش اومده رو عوض کنم گفتم:
- می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینم سر کیف اومدی خداروشکر.
شهاب از عصبانیت قرمز شد و با عصبانیت به هردوی ما گفت:
- لازم نیست من رو خر فرض کنید.
با نگاهی عاجز و عصبی بهم خیره شد و دوباره گفت:
- الکس، خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم درست جوابم رو بده، ملیکا هنوز آزمایش‎‎‎‎‎هاشو نداده؛ اصلاً بگو ببینم من چندروزه بی‎‎‎‎‎هوشم؟
نیم‎‎‎‎‎‎نگاهی به ملیکا کردم که سرش رو پایین انداخته بود و داشت با انگشت‎‎‎‎‎های دستش بازی می‎‎‎‎‎‎‎کرد، حال خودم بهتر از ملیکا نبود اماّ با تاکید دکتر که گفت بهتره دور و اطرافیانش بهش امید بدن تا این‎‎‎‎‎که با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
434
پسندها
2,357
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #244
شهاب نتوست وزن شو تحمل کنه، با کوله‎‎‎‎‎باری از غم روی زانو روی زمین نشست، سرش رو میون دست‎‎‎‎‎‎های گرفت و باصدای بلند گریه کرد، سعی کردم آرومش کنم، با لحنی قاطع گفتم:
- وقتی خودم تنها با دکترا صحبت کردم می‎‎‎‎‎دونی چی گفت؟
بازو‎‎‎‎‎‎‎شو محکم توی دستم گرفتم و تکونش دادم، سرش رو از میون دست‎‎‎‎‎‎‎هاش بیرون آورد و درمانده بهم نگاه کرد، این‎‎‎‎‎بار مهربون‎‎‎‎‎تر ادامه دادم.
- گفتن باید بهش امید بدیم، اصلاً نباید هیچ شوک غمی بهش وارد بشه و با تجویز دارو شاید سال‎‎‎‎‎‎‎های سال هم در کنارمون عمر کنه.
نفسی عمیق کشیدم و گفتم:
- ببین شهاب تو برای ملیکا خیلی عزیز هستی، توی این پنج روزی که بی‎‎‎‎‎هوش بودی مثل شمع آب شد، از همه مهم‎‎‎‎‎تر عکس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎العمل تو هست وقتی اون تورو این‎‎‎‎‎طور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
434
پسندها
2,357
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #245
- قبل از رفتن بیا اتاق شهاب بعد برو.
ملیکا با نگرانی زود گفت:
- شهاب چیزیش شده؟
- نگران نباش عزیزم، شهاب خوبه فقط می‎‎‎‎‎خواد قبل از رفتنت ببینتت.
- باشه تا ده‎‎‎‎‎‎دقیقه دیگه میام.
- باشه جوجه‎‎‎‎‎‎‎‎کوچولو.
گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش دوباره توی جیب شلوارم، از جیب کتم پاکت سیگارم رو بیرون آوردم و یک‎‎‎‎‎‎‎نخ از توی پاکت برداشتم، با فندک روشنش کردم و پوک عمیقی از سیگار کشیدم؛ شهاب که یکم آروم‎‎‎‎‎‎تر شده بود با کنجکاوی پرسید.
- جریان اون دختره پریزاد رو چیکارش کردی؟
با بلایی که سر اون دختره‎‎‎‎‎‎ی نمک‎‎‎‎‎نشناس آوردم لبخند بدجنسی اومد روی لبم.
- به سزای اعمالش رسید.
شهاب یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروش رو انداخت بالا و گفت:
- خوب؟
- با علی‎‎‎‎‎‎حیدر همون کسی که پریزاد رو بهش سپرده بودم صحبت کردم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
434
پسندها
2,357
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #246
***
ملیکا
در اتاق رو بار کردم، شهاب و الکس با دیدن من دست از صحبت کردن کشیدند، پوزخندی زدم و با ناراحتی گفتم:
- چرا تا من آمدم ساکت شدین، ناراحت شدین برم؟
به چهره‎‎‎‎‎‎ی شهاب نگاه کردم، موهاش آشفته‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از قبل شده ، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاش متورم و قرمز شده بودن؛ شهاب لبخندی زد و با مهربونی گفت:
- تو تاج سرما هستی عروسک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کوچولو.
از حرفی که شهاب زد قند توی دلم آب شد، اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم و پشت چشمی برای هردوی اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها نازک کردم، الکس از روی صندلی بلند شد و اومد طرفم، لپم رو کشید و با خنده گفت:
- این حجم از لوس بودنت رو این چندسال کجا پنهان کرده بودی؟
یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رو بالا انداختم و با لبخند دندون نمایی گفتم:
- من صفت‎‎‎‎‎‎‎‎‎های زیادی دارم آقاالکس.
الکس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
434
پسندها
2,357
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #247
قلبم سرشار از عشق شد، احساس سبکی می‎‎‎‎‎‎کردم، حتی روحمم داشت غرق در لذت و عشق به شهاب نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد، لبخندی زدم و گفتم:
- به خدا شعرترین شعر منی، می‎‎‎‎‎‎فهمی؟ هوس انگیزترین حس منی، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎فهمی؟
الان تنها چیزی که از خدا می‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم این‎‎‎‎‎بود که توی چشم‎‎‎‎‎‎های شهاب غرق بشم، نمی‎‎‎‎‎خواستم ثانیه‎‎‎‎‎‎‎ها بگذرن، زمان دقیقاً در همین‎‎‎‎‎‎جا متوقف بشه، با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم، گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم، الکس بود که داشت زنگ می‎‎‎‎‎زد، خدایا این نیم‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت چه‎‎‎‎‎‎قدر زود گذشت؟
گوشی‎‎‎‎‎‎‎رو جواب دادم.
- الو جانم الکس؟
- پائین توی نشیمن منتظرتم جوجه.
خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای ریز کردم و گفتم:
- من جوجه نیستم.
الکس قهقه‎‎‎‎‎‎‎‎ای زد و گفت:
- به خدا که از چشم من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
434
پسندها
2,357
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #248
***
شهاب

یک‎‎‎‎‎‎ساعتی از رفتن ملیکا می‎‎‎‎‎‎گذشت، انگار هر دقیقه قرن‎‎‎‎‎‎‎ها طول می‎‎‎‎‎‎کشید، هوای اتاق برام سنگین شده بود، نفس عمیقی کشیدم و آروم از تخت پائین اومدم، رفتم سمت پنجره‎‎‎‎‎‎‎‎ی سراسری‎‎‎‎‎‎‎‎ای که سمت راست اتاق بود، از پشت پنجره به منظره‎‎‎‎‎‎ی بیمارستان نگاه کردم، حیاط بیمارستان بزرگ و سرسبز بود، پر بود از آدم‎‎‎‎‎‎های گوناگونی که در رفت و آمد بودن، سرم پر بود از فکر و کارهایی که قرار بود انجام بدم و به تاخیر افتادن، باید یک فکر اساسی درمورد کمال می‎‎‎‎‎‎کردم، رفتم سمت گوشیم و شماره‎‎‎‎‎‎ی پارسیا رو گرفتم، بعد از دوتا بوق صدای نگرانش پشت گوشی پیچید.
- الو، ببینم پسر معلوم هست چندروزه کجا غیبت زده که گوشی‎‎‎‎‎‎‎تو جواب نمیدی؟
از نگرانی‎‎‎‎‎‎‎ای که توی لحن صدای پارسیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
434
پسندها
2,357
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #249
گوشی رو قطع کردم، از اتاق رفتم بیرون و به سمت آسانسور قدم برداشتم، دکمه‎‎‎‎‎‎ی طبقه‎‎‎‎‎‎ی هم‎‎‎‎‎کف رو زدم؛ از آسانسور اومدم بیرون و رفتم سمت اطلاعات، یک زن میانسال روی صندلی نشسته بود و با دیدن من از جاش بلند شد و با نگرانی از اتاقک اطلاعات بیرون اومد و گفت:
- آقای سلطانی شما باید توی اتاق‎‎‎‎‎تون درحال استراحت باشید.
سعی کردم که خونسردی‎‎‎‎‎‎‎مو حفظ کنم و آروم گفتم:
- من حالم خوبه، می‎‎‎‎‎‎خواستم بدونم مطب دکتر سکینه پگاه توی کدوم طبقه‎‎‎‎‎‎ی بیمارستان هستش؟
زن که یکم تعجب کرده بود ولی با خونسردی گفت:
- دکتر پگاه روزهای زوج مطب تشریف دارند.
اه، امروز پنج‎‎‎‎‎‎شنبه‎‎‎‎‎‎ست و پس‎‎‎‎‎‎فردا می‎‎‎‎‎‎تونم با دکتر صحبت کنم، یک فکری به سرم زد و گفتم:
- شماره تلفن شخصی‎‎‎‎‎‎شون رو بهم بده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Melikadanayii09

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
434
پسندها
2,357
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #250
بعد از ده‎‎‎‎‎‎‎‎دقیقه که برای من به اندازه‎‎‎‎‎‎ی یک عمر بود، از اتاق بیرون اومد و رو به روم ایستاد، برگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای به سمتم گرفت و گفت:
- بفرمائید آقا شهاب.
برگه رو از دستش گرفتم و زیرلب تشکری کردم، آروم برگه رو تا کردم و گذاشتم توی جیب شلوارم، روم رو ازش گرفتم و به سمت آسانسور رفتم، دکمه‎‎‎‎‎‎‎‎ی طبقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی پنجم رو زدم و منتظر موندم تا در آسانسور بسته بشه، همین که در خواست بسته بشه یک دختر جوونی خودش رو با عجله رسوند به آسانسور و مانعه از بسته شدن در شد، زیرلب عذرخواهی کرد و اومد کنارم ایستاد، دختره به چشمم خیلی آشنا اومد، نگاهی زیر چشمی بهش انداختم، هرچی به سرم فشار آوردم که این دختر رو قبلاً کجا دیدم چیزی دستگیرم نشد، بی‎‎‎‎‎‎‎‎خیال شدم و سرم رو پائین انداختم، باصدای زنی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا