• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه اول BNY رمان آندرباس | نگار 1373 نویسنده انجمن یک رمان

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,313
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #101
سیبِ آدمِ تفنگدار روی گلویش جابه‌جا شد و به سختی جواب داد:
- آخه نگرانم کسی بشنوه. این‌جا امن نیست‌.
انزو نمی‌توانست ریسک کند و او را به داخل راه بدهد. کاترینا می‌توانست از شدت ترس به جنون برسد، زیر حرفش بزند و با داد و بیداد کردن، حواس تفنگدار را به خودش جلب کند. اگر کسی می‌فهمید که دختر مشاور بلازتی‌ها را دزدیده و به خانه‌اش برده بود، ممکن بود انگشت اتهام بدون تحقیق در صحت ماجرا، به سمت خودش گرفته شود. آن وقت هیچ‌کس هرگز نمی‌فهمید که دقیقاً چه رخ داده بود و کاترینا به راحتی خودش را از زیر بار تمام اتهامات خلاص می‌کرد. هیچ‌کس جز انزو و فیلیپ از وجود مورتیمر خبر نداشت و فقط انزو چهره‌اش را دیده بود‌. حالا که نمی‌توانست چنین ریسک خطرناکی کند، ناچار شد کوتاه بیاید و عقب رفت:
- خودم به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,313
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #102
انزو با وجودی که از شنیدن جواب او احساس بهتری داشت، ولی باز هم به روی خودش نیاورد. جرعه‌ای از نوشیدنی را سر کشید و بعد از پایین آوردن جام از مقابل صورتش و کنار گذاشتنش، به تلخی به او پرید:
- شنیدن روابط بین تو و اون مردک برام پشیزی ارزش نداره! فقط به سوالام جواب بده، نه بیشتر و نه کمتر!
اما بر خلاف دقایق قبل، کاترینا گارد گرفته بود و بدون پنهان شدن یا اشک ریختن، داشت از شرافتش دفاع می‌کرد:
- گفتم که بدونی تا چنین نگاهی به من نداشته باشی! دلیل نمیشه که چون من رو آوردی این‌جا، هر انگی که دلت بخواد بهم بزنی.
حالا دست به سینه نشسته بود و با اخم غلیظی، سر تا پای انزو را برانداز می‌کرد. همان‌قدر که انزو از دیدن گریه‌های کاترینا ناراحت میشد، از دیدن حالت عصبانی صورتش خوشش می‌آمد. چهره‌ی زیبای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,313
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #103
انزو با چشم‌غره‌ی ترسناکی، تک‌تک حرکاتش را می‌پایید و مراقب بود:
- فکر کردی احمقم؟ که یه لحظه فریبم بدی و یه بلایی سرم بیاری؟
چهره‌ی وحشت‌زده‌ی کاترینا به خندان تغییر پیدا کرد، دستش را جلوی صورتش گرفت و با صدای ریزی مشغول خندیدن شد. خنده‌هایش که تمام شد گفت:
- واقعاً به من می‌خوره که چنین قدرتی داشته باشم؟
- از تو بعید نیست! شاید دوست‌پسرت یادت داده باشه!
کاترینا دستش را پایین آورد و آن را به قوس کمرش گرفت. با دست دیگرش به خودش اشاره کرد:
- اگه آموزش دیده بودم، اون موقع که من رو از خونه بیرون کشیدی و با خودت بردی، واکنش نشون می‌دادم. فقط می‌خواستم کراواتت رو مرتب کرده باشم.
انزو آهسته گاردش را پایین آورد. هجوم آدرنالین در رگ‌هایش، ضربان قلبش را بالا برده بود و ریه‌هایش با سرعت زیاد پر و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,313
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #104
قبل از رفتن، دست راستش را بالا آورد و در میانه‌ی راه، متوقف شد. چند ثانیه طول کشید تا به خودش جرأت ادامه دادن مسیرش را بدهد و آن را به کندی روی سینه‌اش گذاشت. قلبش مثل زمانی که در یک درگیری مسلحانه حضور پیدا کرده باشد، به شدت می‌تپید و ضربان گرفته بود. چنان ضربانی که انگار می‌خواست قفسه‌ی سینه‌اش را بشکافد و بیرون بزند. چشمانش را بست و به خودش تکانی داد تا از افکارش بیرون بزند. از دیوار فاصله گرفت و لبه‌ی کلاهش را پایین کشید و با گام‌های سریعی، از راه‌پله‌ی تنگ و تاریک آپارتمان پایین رفت‌. حتی یک بار نزدیک بود که پایش بلغزد و بیفتد که دستش به نرده چسبید و جلوی سقوط حتمی‌اش را گرفت. سیلی آرامی به خودش نواخت و مثل کسی که بخواهد حواسش را به هر قیمتی جمع کند، به خودش گوشزد کرد:
- تمومش کن،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,313
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #105
ماجورینی با یک گام جلو آمد، دست انزو را بلند کرد و آن را به دور شانه‌اش انداخت. با وجود سنگین بودنش، با یک حرکت چنان از زمین بلندش کرد که انگار یک کاه را بلند کرده باشد و او را با خودش برد و با دقت روی نزدیک‌ترین مبلی که دید نشاند. انزو حتی متوجه‌ی نقل و انتقالش نشده بود و فقط به مقابلش خیره نگاه می‌کرد. ماجورینی نگاهی به ظاهرش انداخت و نظر داد:
- جناب کاستلو شوکه شده. قربان، اجازه هست به خودش بیارمش؟
فیلیپ که به شدت کلافه شده بود به او تشر زد:
- چرا اجازه می‌گیری؟! بجنب!
چزاره که داشت مقابل انزو می‌ایستاد توضیح داد:
- چون رتبه‌ش بالاست، نمی‌خواستم بی‌احترامی کرده باشم.
و می‌خواست سیلی تقریباً محکمی به گونه‌اش بنوازد که دست انزو با سرعتی بیشتر از سرعت یک فرد عادی بالا پرید و مچ دستش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,646
پسندها
22,313
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #106
خب خب... این همه نوشتم تا به اینجاش برسم! و بالأخره، جناب آندرباس:350:

نمی‌خواست بیشتر حرف بزند تا ناخواسته، حضور دختر توماسینو را در خانه‌اش لو بدهد. برای همین دستش را بالا برد تا تکانی به آن داده باشد و بی‌حوصله لب‌هایش را جنباند:
- باشه، گیرش میارم. ولم کن.
فیلیپ با دقت به او می‌نگریست و انزو دلیل این طرز نگاه کردن را نمی‌دانست. ته ذهنش از لو رفتن افکارش وحشت داشت و از خدا می‌خواست که فیلیپ نتواند فکرش را بخواند. چند ثانیه به همین منوال گذشت تا فیلیپ به حرف آمد:
- درسته که فعلاً جلسه‌ی رسمی‌ای برگزار نشده؛ ولی نمی‌خوای به دون فیلیپ مورینو، ابراز وفاداری کنی؟
انزو با شدت از جا پرید و صاف ایستاد. با دهان باز طوری به فیلیپ نگاه می‌کرد که گویی به تازگی او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا