- تاریخ ثبتنام
- 3/9/17
- ارسالیها
- 1,891
- پسندها
- 25,844
- امتیازها
- 49,573
- مدالها
- 28
- سن
- 31
- نویسنده موضوع
- مدیرکل
- #111
و کاترینا سر انگشتانش را آهسته به صورت خیس از اشکهایش میکشید و میگفت:
- پس تو هم داغدار شدی.
ولی جوابی نگرفت. انزو را دید که فندک نقرهای رنگش را از جیبش بیرون کشیده بود و داشت با آن بازی میکرد. در آن را باز کرد و سنگش را چرخاند تا جرقهای ایجاد کرده باشد و به تماشای شعلهی کوچکش بنشیند. خیلی ناگهانی به حرف آمد و سوال عجیبی را مطرح کرد:
- به نظرت قدرتمندترین احساس دنیا چیه؟
کاترینا لیوانش را برداشت تا جرعهی کوچکی از آن بنوشد، اما قبل از آن حدس زد:
- عشق؟
صدای بسته شدن محکم در فندک، او را از جا پراند.
- نه، نفرت. نفرت قویترین احساس دنیاست. میتونه تمام احساسات رو در خودش ببلعه و هر آدمی رو به راحتی زمین بزنه.
ولی کاترینا از دید یک مرد مافیایی به چنین مسئلهای نگاه نمیکرد. آهسته...
- پس تو هم داغدار شدی.
ولی جوابی نگرفت. انزو را دید که فندک نقرهای رنگش را از جیبش بیرون کشیده بود و داشت با آن بازی میکرد. در آن را باز کرد و سنگش را چرخاند تا جرقهای ایجاد کرده باشد و به تماشای شعلهی کوچکش بنشیند. خیلی ناگهانی به حرف آمد و سوال عجیبی را مطرح کرد:
- به نظرت قدرتمندترین احساس دنیا چیه؟
کاترینا لیوانش را برداشت تا جرعهی کوچکی از آن بنوشد، اما قبل از آن حدس زد:
- عشق؟
صدای بسته شدن محکم در فندک، او را از جا پراند.
- نه، نفرت. نفرت قویترین احساس دنیاست. میتونه تمام احساسات رو در خودش ببلعه و هر آدمی رو به راحتی زمین بزنه.
ولی کاترینا از دید یک مرد مافیایی به چنین مسئلهای نگاه نمیکرد. آهسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.