• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه اول BNY رمان آندرباس | نگار 1373 نویسنده انجمن یک رمان

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,844
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #111
و کاترینا سر انگشتانش را آهسته به صورت خیس از اشک‌هایش می‌کشید و می‌گفت:
- پس تو هم داغدار شدی.
ولی جوابی نگرفت. انزو را دید که فندک نقره‌ای رنگش را از جیبش بیرون کشیده بود و داشت با آن بازی می‌کرد. در آن را باز کرد و سنگش را چرخاند تا جرقه‌ای ایجاد کرده باشد و به تماشای شعله‌ی کوچکش بنشیند. خیلی ناگهانی به حرف آمد و سوال عجیبی را مطرح کرد:
- به نظرت قدرتمندترین احساس دنیا چیه؟
کاترینا لیوانش را برداشت تا جرعه‌ی کوچکی از آن بنوشد، اما قبل از آن حدس زد:
- عشق؟
صدای بسته شدن محکم در فندک، او را از جا پراند.
- نه، نفرت. نفرت قوی‌ترین احساس دنیاست. می‌تونه تمام احساسات رو در خودش ببلعه و هر آدمی رو به راحتی زمین بزنه.
ولی کاترینا از دید یک مرد مافیایی به چنین مسئله‌ای نگاه نمی‌کرد. آهسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,844
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #112
ولی متوجه شد که انزو داشت بی‌صدا می‌خندید. ثانیه به ثانیه به صدای خندیدنش افزوده میشد و وقتی با حرص دستش را به گونه‌اش کشید، صدای خنده در همان ثانیه تمام شد و به جایش با خشمی کنترل شده به حرف آمد:
- مورتیمر چهره‌ی من رو از نزدیک دیده و‌ از اون‌جایی که از طریق تو در مورد ما اطلاعات زیادی کسب کرده، من رو کاملاً می‌شناسه. از طرفی نمی‌تونم کسی رو به جای خودم بفرستم تا پیداش کنه، پس این گزینه کنسل میشه.
کاترینا چشمانش را باریک کرد و با کمی شک پرسید:
- چرا نمی‌تونی؟ مگه تو کاپو نیستی تا به یکی از زیر دستات دستور بدی؟
مشکل این‌جا بود که بود؛ حتی بالاتر از آن هم شده بود. انزو لیوانش را در هوا بالا آورد و آن را روی انگشتانش چرخاند تا بازی شکست نور در لیوان را تماشا کرده باشد. نمی‌دانست چه جوابی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,844
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #113
احتمال ویرایش این پست وجود داره. البته اصل متن تغییر پیدا نمی‌کنه، فقط به حجمش اضافه میشه

قبل از دزدیدن کاترینا از خانه‌اش، بیشتر تصمیم به سربه‌نیست کردنش داشت و هرگز به این فکر نمی‌کرد که نیاز به چنین چیزی پیدا کند. در واقع، قبل از آن نیاز به پیدا کردن یک گور خالی و دور افتاده بیشتر اهمیت داشت تا چمدانی پر از لباس.
- تو خونه چند نفر خدمتکار دارید؟
کاترینا که از به حرف آمدن ناگهانی انزو تکان خورد، دستش را روی قلبش گذاشت و بدون درنگ جواب داد:
- دو نفر.
انزو صاف و محکم نشست تا در چشمان او خیره بشود و انگار بخواهد یکی از سربازانش را راهی مأموریتی کرده باشد و نیاز به دانستن قابلیت‌های او داشته باشد، با جدیت می‌پرسید:
- به جفتشون اعتماد داری؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا