ویژه رمان آندر باس | نگار 1373 کاربر انجمن یک رمان

نگار 1373

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی
عضویت
9/3/17
ارسال ها
722
لایک ها
7,825
امتیاز
22,273
سن
23
محل سکونت
همدان
#51
تنها چیزی که در جهان دستور می ده، گلوله اس.
صورت زخمی - 1983


پشت سر هم سیگار می کشید و با کلافگی، دودش را با قدرت از ریه هایش بیرون می فرستاد. آن قدر زیاد سیگار دود کرده بود که کسی نمی توانست محیط آن جا را تحمل کند و دوام بیاورد. زیر سیگاری طلایی رنگش، مملو از ته سیگارهای گران قیمتش بود و دلش می خواست آن را به صورت نفر اولی که وارد اتاقش می شد بکوبد.
گوشی تلفن سیاه رنگش را برداشت و برای بار چندم از اپراتور، درخواست قبلی اش را تکرار کرد. ولی باز هم بعد از انتظار کشیدن، جواب اپراتور همان بود:
-کسی پشت خط پاسخگو نیست آقا.
گوشی تلفن را با تمام قدرت روی تلفن کوباند و با حرص لعنتی نثارش کرد. چند ثانیه نگذشته بود که کسی در را باز کرد، و قبل از ان که بخواهد به سمت آن شخص هجوم ببرد، متوجه شد که ترزا پشت در ایستاده:
-فیلیپ؟ مطمئنی که حالت خوبه؟
سیگارش را نصفه درون زیر سیگاری اش انداخت و غر زد:
-خوبم... فکر می کنم که خوبم.
-پدر با تو کار داره، گفت که صدات کنم تا بهش سر بزنی.
فیلیپ نگاهش را سرکشانه به پنجره ی اتاقش دوخت و جواب داد:
-حوصله ندارم، بعدا می رم.
ترزا که از رفتارهای جدید فیلیپ خبر نداشت و متحیر شده بود، با تعجب پرسید:
-یعنی برات مهم نیست که پدر رو ناراحت کنی؟ من جرات ندارم بهش بگم که نمی خوای بری، خودت یه نفر رو به جای من بفرست پیشش.
و در اتاق را پشت سرش بست. فیلیپ به موهای نامرتبش چنگی انداخت و در دل به هر چیزی که می شناخت و بالعکس، لعنت فرستاد. داشت از دست اتفاقاتی که بدون توقف رخ می داد، دیوانه می شد و از خبری که جدیدا به گوشش رسانده بودند، نگران و آشفته به نظر می رسید. پیش خودش فکر می کرد که چرا اتفاقی نمی افتد که خوشحالی اش رو دو برابر کند، و با این که می ترسید که پدرش از کار جدیدی که پنهانی انجام می داد با خبر شود، ولی هم چنان آن را بهترین دلیل برای خوش بودنش می دانست.
پیش خودش فکری کرد و با صدای بلندی ماجورینی را صدا زد:
-چزاره؟ بیا این جا!
در دفترش باز شد و ماجورینی در حالی که با قدم های محکم داخل می آمد پرسید:
-بله جناب مورینو؟
فیلیپ کمی روی میزش را جستجو کرد تا چیزی که می خواست را پیدا کند و بعد از این که آن ها را یافت، یک تکه کاغذ کوچک و یک پاکت در بسته را از روی میز برداشت. اول کاغذ را به طرفش گرفت:
-برو به این آدرس، یکی از تفنگدارا رو هم با خودت ببر. تاکید دارم که تازه کار ترین شون رو انتخاب کنی، چون نمی خوام خودت جلو بری تا اون شخص تو رو ببینه. (بعد پاکت را به او داد و گفت) چیزی که باید تحویل اون شخص بدی، این پاکته. بازش نکن و مراقب باش تفنگدارت هم فضولی به خرج نده که بازش کنه.
چزاره هر دو را درون یقه ی کتش فرو برد و گفت:
-حواسم به همه چیز هست. نیازه که بعد از این کار، اون تفنگدار رو...؟
و سوالش را نیمه تمام باقی گذاشت. فیلیپ که می دانست قرار است چه چیزی را بشنود، با خونسردی جواب داد:
-اگه نیاز بود ببرش یه جای خلوت و خلاصش کن، ولی فقط در صورت لزوم.
لبخند از فرم افتاده ای روی صورت پر زخم ماجورینی نقش بست. سرش را به علامت فهمیدن تکان داد و مثل روح، ساکت و بی سر و صدا از اتاق بیرون رفت.
فیلیپ پشت سرش برخواست و به طرف رادیوگرام (رادیوگرام وسیله ای ست ترکیبی از رادیو و گرامافون، در زبان انگلیسی آمریکایی اصطلاحا به آن کنسول می گویند) بزرگ و چوبی اتاقش رفت و رادیوی آن را روشن کرد تا اخبار را بشنود. صفحه ی سبز رنگ رادیو به علامت روشن شدن درخشان شد و صدای یک موسیقی جاز درون فضای اتاق مثل وزش نسیم آرامی پیچید، ولی فیلیپ نمی خواست که به آهنگ گوش بدهد. برای همین با کلافگی آن قدر پیچ تنظیم موج را چرخاند تا به موج مورد نظرش دست پیدا کند. چند ثانیه بعد، صدای زن اخبارگوی رادیو را شنید که با ریتم کسالت آوری مشغول گفتن اخبار بود.
همان جا دست نگه داشت و چند قدمی عقب رفت تا روی مبل تک نفره ی کرمی رنگی که گوشه ی اتاقش قرار داشت بنشیند. تا نشست، پایش را روی پای دیگرش انداخت و به حالت آماده باش، گوش به زنگ نشست تا خبری که می خواست را در بین خبرهای دیگر بشنود. چند خبر معمولی و غیر جالب گفته شد تا این که فیلیپ به هدفی که داشت رسید. گوینده با همان ریتم یکنواخت توضیح داد:
-امروز در طی یک تعقیب و گریز مسلحانه، تصادف هایی در سطح شهر رخ داد. تصادف ها در خیابان هفتم و تقاطع خیابان آتلانتیک اتفاق افتاده اند و در این حادثه، سه پلیس و دو سرنشین از اتومبیل های درگیر در این ماجرا فوت کرده اند. مجرم موفق به فرار و متواری شده و خبری از او در دسترس نیست.
آن خبر که تمام شد، گوینده یک راست به سراغ خبر بعدی رفت. ولی فیلیپ دیگر گوشش به اخبار نبود، بلکه داشت با عصبانیت به این فکر می کرد که انزو لحظه ی فرارش چه حسی داشته و چطور توانسته بدون تصادف کردن خودش را نجات بدهد. از طرفی هم خشنود بود کار درستی انجام داده که چند تفنگدار را به طور پنهانی مسئول مراقبت از او گمارده بود و بعد از این که یکی از تفنگدارها خبر اتفاق عجیبی که رخ داد را به گوشش رساند، از این طریق بود که توانست نقشه ای بریزد تا انزو را از مخمصه ی جدیدش نجات بدهد.
از جا برخواست تا سیگار دیگری بردارد و زیر ل**ب غر زد:
-انزو بیشتر به یه کیسه پر از دردسر شباهت داره تا یه آدم!
 
بالا