• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان اِدمان | مریم شکیبائی کاربر انجمن یک رمان

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/7/20
ارسالی‌ها
327
پسندها
7,494
امتیازها
21,133
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 4195
ناظر: Moti.ltf Moti.ltf


نام رمان: اِدمان
نویسنده: مریم شکیبائی
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
خلاصه:
عشقی که این‌بار دوطرفه است. عشقی که ناکام نمی‌ماند اما وصال گاهی شروع سختی‌هاست. پای قدرتی فراتر به میان می‌آید؛ فراتر از احساسات سهند و استقامت سپیده. آیین‌ها می‌شکنند؛ این‌بار دل ساز رفتن می‌زند و عقل شعر ماندن می‌سراید و امان از وارونگی‌‌ها.

شروع: 20/4/1400...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

SHIVA PANAH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
1/3/20
ارسالی‌ها
895
پسندها
19,730
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
400083900371_76646.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/7/20
ارسالی‌ها
327
پسندها
7,494
امتیازها
21,133
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
سخن نویسنده: مرسی از تمام کسانی که همراهی می‌کنند. اِدمان رو با دغدغه نوشتم؛ یه دغدغه که تمام تلاشم رو می‌کنم تا تاثیر گذار واقع بشه. یه موضوع که انقدر واقعیه که همه‌مون دور و اطرافمون داریمش. امیدوارم شروع آرومش خسته‌تون نکنه؛ قصد دارم آروم جلو بریم.

مقدمه: مشکلات ما از ترس‌هایمان نشئت می‌گیرند و ترس‌هایمان از گذشته! اِدمان چیزیست که به چشم می‌خورد در این بین. می‌گریزیم تا مرداب نشویم ولیکن، مرداب هم می‌تواند نیلوفر دهد!


چشمانم خیره می‌ماند به آتش کوچکی که در تاریکی می‌درخشد. خراب بماند چراغ خواب سبزی که اتصالی‌اش اعصابم را می‌پراند. رنگ لجن دارد این خانه دیگر او را به چه کار است؟! نگاهش می‌کنم. دستانش آن را سخت در آغوش می‌فشارد؛ هووی این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/7/20
ارسالی‌ها
327
پسندها
7,494
امتیازها
21,133
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
پیچش گلدوزی شده‌ی پیراهن عروسم را دور انگشت اشاره‌ام غلاف می‌کنم. سپید است؛ مانند نامم و به قول گوهر بی‌بی، مانند بختم! شعله‌های خورشید به کلفتیِ پیراهنِ کله‌قندی‌ام علاوه شده تا قطرات ریز عرق بیش از پیش از منافذ پوستم جوشش کند.
دهلی دهل می‌زند. دختر بچه‌ها بشقاب‌های ملامین لب‌پر شده را با ریتم به هم می‌کوبند. چشمانم از لای چین و واچین چارقد گیپور تیز می‌شود تا پیچ کوچه. زبانم را فرو می‌دهم تا انتهای حلق.
قامت کوتاه آقاجان دوشادوش چراغعلی نمایان می‌شود. به دنبالشان اما، اسب قهوه‌ایِ کدخدا تمام حواسم را یک‌جا می‌شوید و روی چشمانم پهن می‌کند تا دیدگانم جز او را نبینند.
بالا آمدن گونه‌هایم و موج ریزی که به انتهای مژه‌هایم می‌افتد را با پایین انداختن سر اختفا می‌کنم. دستی بر یالِ طلا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/7/20
ارسالی‌ها
327
پسندها
7,494
امتیازها
21,133
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
اسبی که قهوه‌ای رنگ دارد جلو می‌آید و با کشیده شدن افسارش چرخی می‌زند. حال دقیقا کنارم است. گوشه‌ی چارقد سرخ فامم را بالا می‌گیرم تا ببینمش. بالاخره چشم بالا می‌آورد و نگاهم می‌کند. صورت صیقل داده شده‌اش بیش از آن ته‌ریشِ گذشته دلبری می‌کند. می‌خندد و فرورفتگی گونه‌اش عیان می‌کند که سهندم همان سهند است و چشمانم اشتباه نمی‌کنند! لب سرخاب سفیداب خورده‌ام را می‌گزم و گوشه‌ی چارقد منجوق دوزی شده را رها می‌کنم.
دهلی جلوتر از همه و در پی آن عمه‌ای که هم وزن با وی دایره می‌زند پیش می‌روند. دختر بچه‌های روستا جلوی دو اسبی که از کدخدا کرایه گرفته‌ایم، راه می‌افتند. سر و وضع مضحکی دارند. یکی گره روسری‌اش را روی گوشش زده، یکی قد بلوزش تا زانوانش ریشه دوانده! یکی با موهای دم‌اسبی و شال حریرِ مادرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/7/20
ارسالی‌ها
327
پسندها
7,494
امتیازها
21,133
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
نشسته بر لحاف چندلا شده‌ای که نقش مبل داشت در کنار دیوار، خیره می‌شوم به پنکه‌ای که نسیمی به گرمای خانه هدیه می‌کند. نفس‌های آخرش است؛ این را از قژقژ پروانه‌ی صورتی رنگش، در هر چرخش می‌توان فهمید.
خاله بلوط پیراهن مخمل اعیانی به تن کرده و هم گام با ریتم تمپو سکه‌های آویز شده از دامن پرچینش را به هوا می‌پراند و شلنگ تخته‌ای می‌اندازد. الحق که جیغی رنگ نارنجی‌اش متمایزترین است در این جمع!
گوهر بی‌بی اسپند دودکن باریک و مارپیچی در دست گرفته و به سمتم می‌دود. بی‌توجه به دست و پاهایی که زیر گام‌هایش له می‌کند، دود اسپند را دور سرم حلقه می‌دهد و با صدای مخملی‌اش کلمات را ردیف می‌کند.
- ماشاالله... هزار ماشاالله! کور بشه چشم حسود و دل بدخواه از زندگیت. به خوشی باشین صد و بیست سال به حق این روز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/7/20
ارسالی‌ها
327
پسندها
7,494
امتیازها
21,133
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
گوهر بی‌بی چادر گل ریز خاکستری رنگش را پشت گردنش گره کرده و جلدی وارد می‌شود. می‌دانم مراسم که تمام شود، باز از درد پا به خود خواهد پیچید. امشب نگذاشته آب در دلم تکان خورد از بی‌مادری!
لبخندی به صورت چروکیده و همیشه سرخش می‌پاشم. دستم را در دستش گذاشته و دوشادوشش راه می‌افتم. قوز کمرش به کوتاهی قدش علاوه شده تا قامتش به بازویم نیز نرسد. خاله بلوط چارقد قرمزم را بر موهای فرِ جمع شده‌ام می‌اندازد. خارج می‌شوم از خانه. با همان کفش‌های سفید و خامه‌دوزی بنفش رنگش؛ فارغ از پاشنه‌ای اضافه.
از حیاط که خارج می‌شوم چشم می‌گردانم در کوچه‌ی ریسه‌بندی شده. غروبش زیباست. کمی آن طرف‌تر سهند تکیه زده بر پژویی سفید. چشمانش اما قهوه‌ای کمرنگ چشمانم را شکار می‌کند. غریبه‌ها رفته‌اند و پانزده نفری بیشتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/7/20
ارسالی‌ها
327
پسندها
7,494
امتیازها
21,133
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
از روستا که خارج می‌شویم گوشه‌ای نگه می‌دارد. رو به رویمان کویر است تنها. آرنجش را روی فرمان می‌گذارد و چشمانش را در صورتم می‌چرخاند. دندان‌های ردیفش را به لبخندی نشانم می‌دهد. خیره می‌شوم در سیاه و سفید چشمانش؛ بی هیچ حرفی. یک تای ابروان پهن و مرتبش کمی بالا می‌رود.
- خوبی؟
صدایش را که می‌شنوم تمام احساسات درونم از تکاپو می‌ایستند و سر خم می‌کنند مقابل حسی به نام عشق! پلک طولانی می‌فشارم و مژگان بلندم را به وصال هم می‌رسانم. موی پیچ خورده‌ی سرکشم را پشت گوش می‌راند و با همان صدای گرمش ادامه می‌دهد:
- قسمت قشنگش مونده؛ از مامان خاتونم خواستم این قسمتش رو بذاره برای خودم.
و چشمک نصفه نیمه‌ای می‌زند. نگاهی به انگشتان باریکم می‌اندازم؛ می‌دانم کدام را می‌گوید اما می‌پرسم.
- چی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/7/20
ارسالی‌ها
327
پسندها
7,494
امتیازها
21,133
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
کلید می‌اندازد. در را باز می‌کند و با دست داخل را نشان می‌دهد.
- بفرمایین خانوم.
آهنگ صدایش و فاصله‌ی زمانی کوتاهی که در بیان شمرده‌ی کلمات دارد، ریتم می‌دهد به پیانوی قلبم.
وارد می‌شوم. پشت سرم می‌آید و چراغ‌های طرح فانوس دیوار‌ها را روشن می‌کند. حال نمای زیبای حیاط بهتر به چشم ‌می‌آید. به بزرگی حیاط خانه آقاجانم که نمی‌رسد اما حس و حال خوبی به وجودم تزریق می‌کند و این حس با جمله‌ی آرام سهند تکمیل می‌شود.
- به خونمون خوش اومدیم!
و چشمکی می‌زند. درخت کوتاه اما پرشاخه و برگ انجیر، سمت راست حیاط، سر خم کرده و دو انجیر سیاه افتاده بر زمینش را می‌نگرد. سمت چپ اما تاک انگور شاخه‌هایش را به دیوار چنگ کرده، سرش را بالا گرفته و انگورهای رسیده‌اش را به رخ می‌کشد. به سمت اویی که دستانش را پشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/7/20
ارسالی‌ها
327
پسندها
7,494
امتیازها
21,133
مدال‌ها
12
قدمی عقب می‌رود. قلاب دستانش را از پشت باز می‌کند و دو طرف بدنش می‌گستراند. ابروی پهنی که ردی از شکستگی بر قله‌اش خودنمایی می‌کند، بالا می‌اندازد.
- حالا... خوشت اومده؟!
چشم می‌چرخانم روی دیوارهای سیمانی که تا نیمه سرامیک کرم رنگ دارد. آرام و پر از حس خوب لب می‌زنم:
- فوق العاده‌ست!
ابرو در هم می‌کشد و خود را حق به جانب می‌گیرد. دستی به موهای یک سانتی کنار شقیقه‌اش می‌کشد و می‌گوید:
- ما اینیم دیگه!
نخودی می‌خندم. قدم عقب رفته را باز می‌گردد. دستانم را از دوطرف بدنم در دست می‌گیرد و بالا می‌آورد. تکه‌ای از پازل قلبم جا به جا می‌شود. این بار لحنش شیطنت ندارد.
- خونه‌ی خودمون رو از اینم بهتر می‌سازیم.
چای کم‌رنگ چشمانم را در سیاهی نگاهش می‌ریزم و او هم! عقربه‌ها ساعت شمار را از دور به در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا