نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان اِدمان | مریم شکیبائی کاربر انجمن یک رمان

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
315
پسندها
6,681
امتیازها
21,263
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 4195
ناظر: Ghasedak. Ghasedak.


نام رمان: ادمان
نویسنده: مریم شکیبائی
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
ادمان.png
خلاصه:

وصال گاهی شروع سختی‌هاست. در تلاطم عاشقانه‌ها پای قدرتی فراتر به میان می‌آید؛ فراتر از عاشقانه‌های سهند. سپیده دل خوش می‌کند به گذشته‌ای که زیر و رو می‌کشد برایشان. آیین‌ها می‌شکنند؛ این‌بار دل ساز رفتن می‌زند و عقل شعر ماندن می‌سراید و امان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Shiva.Panah

مدیر بازنشسته
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,174
پسندها
23,324
امتیازها
43,073
مدال‌ها
38
400083900371_76646.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
315
پسندها
6,681
امتیازها
21,263
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: مشکلات ما از ترس‌هایمان نشئت می‌گیرند و ترس‌هایمان از گذشته!
اِدمان چیزیست که به چشم می‌خورد میان من و او!
می‌گریزیم تا مرداب نشویم غافل از اینکه، مرداب هم می‌تواند نیلوفر دهد!


صدای کوبیده شدن ممتد درِ حیاط که می‌آید، چشم می گیرم از جسم گلوله شده‌ی پای بخاری که این روزها فقط نام زنده را یدک می‌کشد. به سختی پاهای خشک شده‌ام را از هم سوا کرده و بلند می‌شوم. دمپایی‌های پلاستیکیِ چرک را پا میزنم و حیاط شیش متری را به قصد باز کردن در با دو قدم رد می‌کنم. صدای گرفته‌ام بلند می‌شود.
- کیه؟
صدای خاله ناهید سوهان روحم می‌گردد.
- بازکن سپیده منم.
درِ زنگ زده را فشاری می‌دهم تا قفلش برای باز شدن کمتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
315
پسندها
6,681
امتیازها
21,263
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #4
- این چه زندگی‌ایه آخه سپیده؟! با کی داری لج می‌کنی تو معلوم هست؟
از کلافگی پلک برهم می‌فشارم. نرسیده بحث‌های صد من یک غاز همیشگی را پیش می‌کشد. بی‌حوصله ابرو درهم کشیده و غر می‌زنم.
- این همه راه کوبیدی اومدی اینجا که همینو بگی؟!
عصبانی صدایش را بالا می‌برد و سرش را تند تند در هوا بالا و پایین می‌کند.
- آره؛ آره اومدم همینو بگم! اومدم بگم به فکر خودت نیستی به فکر بی‌بی باش. اومدم بگم مادرم داره جلو چشام روز به روز پیرتر میشه و هیچ کاری از دستم برنمیاد. اومدم بگم بدبختیِ خودت یه طرف ولی اون پیرزنو تو از پا انداختی. اومدم بگم تا مگه بخاطر اونم که شده سر عقل بیای. تا تو دیگه بیشتر از این غم نشی رو غماش.
انگشت اشاره‌اش به سمت پرده‌ی زرد رنگ هدف می‌رود. بغضش را قورت می‌دهد اما لرزش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
315
پسندها
6,681
امتیازها
21,263
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #5
کیف سفید نگین کوبش را دستش گرفته و بلند می‌شود. این روزها مهمانی هم اگر می‌آید، ماندنش به همین کوتاهی‌ست! بی‌حرف تا جلوی در حیاط همراهیش می‌کنم. قبل از خارج شدن به سمتم بر‌می‌گردد. اینبار لحنش دوستانه‌‌تر است.
- بهش یه سر بزن. خیلی بی‌قرارته. ما همه خوشبختیِ تو رو میخوایم سپیده؛ مخصوصا بی‌بی که جونش وصله بهت. کاش یه ذره می‌فهمیدی!
سری به نشانه‌ی تفهیم تکان می‌دهم اما میدانم که نخواهم رفت. روی دیدن هیچ کدام از اعضای آن خانه را ندارم‌‌. خداحافظی که می‌کنیم به سوی خانه برمی‌گردم. دستگیره را به سمت پایین می‌کشم، باز نمی‌شود. دوباره امتحان می‌کنم «لعنتی» به این خانه‌ی زوار در رفته می‌فرستم و از دستگیره آویزان می‌شوم.
- زور نزن، خراب نیست؛ من قفلش کردم.
چشمانم را از بیچارگی می‌بندم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
315
پسندها
6,681
امتیازها
21,263
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #6
صدای کلفتی می‌آید:
- میثمم آبجی؛ سهند هست؟!
این مرد و آبجی گفتن‌هایش را خوب می‌شناسم‌. چادر رنگی تیره‌ام را از روی بند لباس برداشته و روی سرم می‌اندازم. در را با ضرب باز می‌کنم.
تا من را می‌بیند سری پایین می‌اندازد و تاسی کله‌ی گنده‌اش را بیشتر به رخ می‌کشد.
- داش سهند هست؟
سری تکان داده و بی‌تفاوت به سوی در قفل شده برمی‌گردم. آرام به در می کوبم و آهسته می‌گویم.
- پاشو بیا دم در کارت دارن.
طولی نمی‌کشد که در، با صدای گوش خراش روغن نخورده‌اش باز می‌شود. بی‌توجه به سهندی که اندام لاغرش حالا اعتیادش را داد می‌زند، وارد خانه می‌شوم. روی فرش گران قیمت گردویی رنگی که هیچ سنخیتی با خانه‌یمان ندارد می‌نشینم و زانوانم را جمع می‌کنم. زندگیم این چند ماهه‌ی اخیر هرروز همین است. صدای بسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
315
پسندها
6,681
امتیازها
21,263
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #7
صدای گلنوش اما اثبات می‌کند که امروزم قرار است به همین منوال ادامه یابد.
- سپی...ده!
نامم را که از روی گریه مطقع می‌گوید، نگران شده صدایم کمی بالا می‌رود.
- چی شده گلنوش؟!
با تمام شدن جمله‌ام صدای هق هق بلندش گوشم را پر می‌کند. از نگرانی آرام و قرار ندارم و کف پایم را مضطرب بر زمین می‌کوبم اما صبر می‌کنم تا کمی از هق‌هقش کم شود. دماغش را بالا می‌کشد و با کلماتی بریده بریده از میان گریه‌ی سوزناکش می‌گوید:
- سپیده... حمید!
دلشوره‌ی عجیبی سرتاسر وجودم را احاطه می‌کند. ضربان قلبم بالا می‌رود. دیگر نمی‌توانم ساکت بمانم. داد می‌زنم.
- گلی بگو ببینم چی شده!
هق‌هقش شدت می‌گیرد اما از میان آن، جمله‌اش را تشخیص می‌دهم‌.
- ح...حمید... اوردوز کرده!
دنیا بر سرم آوار می‌شود. اوردوز کرده؟! یعنی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
315
پسندها
6,681
امتیازها
21,263
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #8
حماقت است اگر بگویم بعد از تمام این مدت و تمام این سختی‌ها «عزیزِ من» گفتن‌هایش قند شده و در دلم وا می‌رود؟! چشمان اشکیم میخ چهره‌اش می‌شود. شبیه کسی شده‌ام که خواب از دست دادن عزیزترینش را دیده و حالا با ولع چشم به حضورش بسته است. قطره‌های اشکم از زیر چانه‌ی گردم پایین می‌دوند و زانویم را خیس می‌کنند. کلافه دستی به ریش نامرتبش کشیده و جلو می‌آید. رو به رویم که می‌نشیند مغزم بو می‌کشد عطر وجودش را که توفیر دارد با سابق اما هنوز هم آرامش است برایم‌. زانوانم را محکم‌تر در آغوش می‌کشم و از پسِ مژه‌های خیسم نگاه به چای پررنگ نگاهش می‌دهم. با درد می‌نالم:
- خسته شدم سهند. خسته شدم.
با نوک انگشت، نمِ گونه‌های برجسته‌ام را میگیرم.
- بذار کنار این لعنتی رو. خسته شدم که فکر نبودنت هربار تنمو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
315
پسندها
6,681
امتیازها
21,263
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #9
جمعیت کم و کمتر شده و به جز نزدیکان همه رفته‌اند. کنار گلنوش روی زمین چمباتمه زده و مغزم به تنها چیزی که فکر می‌کند سهند است و سهند. گلنوش دست‌هایش را جلوی سینه قلاب کرده و نگاهش میخِ نقطه‌ای نامعلوم است.
- نذار سهند به این روز بیفته سپیده؛ جلوش رو بگیر. چه میدونم اصلاً بگو بیان ببرنش کمپ! فقط نجاتش بده قبل از اینکه بشه مثل حمیدِ ما.
فکرش هم ضربان قلبم را بالا می‌برد. نفسم را طولانی بیرون می‎‌‌دهم. کمپ برای سهند بیشتر شبیه یک تنبیه چند روزه بود و مصرفِ پس از بیرون آمدنش امری کاملاً عادی!
ساعت پنج عصر است و هوا دارد رو به خنکی می‌رود. بلند می‌شوم. پس از خداحافظی دور می‌شوم از جایی که دلم بدجور بر شباهت عاقبتمان شور می‌خورد. برای اولین تاکسی سبز رنگی که رد می‌شود دست تکان می‌دهم.
آدرس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Maryam.Shakibaei

منتقد انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
315
پسندها
6,681
امتیازها
21,263
مدال‌ها
14
تلخندی می‌زنم. مستخدم این خانه تک عروس خانواده را نمی‌شناسد و عجیب نیست! نفس عمیقی میگیرم.
- با جناب نوروزی؛ عروسشون هستم.
هول شده می‌گوید:
- بله بله بفرمایین!
و در با صدای تیکی باز می‌شود. در را هل داده و وارد می‌شوم. سرسبزیِ حیاط همیشه چیزی بود که نظرم را جلب می‌کرد. باد در لا به لای شاخه‌های بید مجنون کنج حیاط میچرخد و برگ‌ها را به رقص وامی‌دارد. باریکه‌ی موزائیک شده را تا درِ خانه طی می‌کنم. خش‌خشِ برگ‌های متنوعی که پاییز روی زمین فرش کرده مثل قبل در سرم سودای عاشقانه نمی‌اندازد. چشم میگیرم از گل‌های خوابیده که رنگ و روی همیشه را ندارند و درختان قطوری که برگ و باری برایشان نمانده. چه چیز این پائیز لعنتی برایم زیبا بود؟
در چوبی منبت کاری شده باز می‌شود و در پی آن قامت لاغر اندام و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا