نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لحظه‌های پُر دردسر | سیده مریم حسینی کاربر انجمن یک رمان

miss_marynovel

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
ارسالی‌ها
557
پسندها
5,742
امتیازها
21,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #151
بیرون شرکت وایساده بودم و همونجور با آویز شالم بازی می‌کردم.
امیر هم به ماشین تکیه زده بود و با اون استایل خفنش به من خیره بود تا یکی ناغافل ندزدتم.
خدایی همین مونده بیان من رو بدزدن آخه مگه ادم قحطی هست.
خداروشکر که شایان هم بیخیال شد، از آخرین باری که زنگ زده بود حسابی به برجکش زدم و اونم کلا بی‌خیال شد.
سنگ زیر پام رو سمتی پرت کردم این دخترِ انگار من رو گیر آورده.
یه چند دقیقه‌ای گذشت که دیدم همراه یه آقایی جلوی پام ترمز کردن که این کارش باعث شد امیر عکس‌العمل بدی نشون بده و نزدیک بود بزنه راننده رو با آسفالت یکی کنه.
وضعیت خنده داری بود به زحمت راضیش کردم که آشناست و بی‌خیال شو.
جالب‌تر از همه اینجا بود که فرانک چادر سر نکرده بود و فقط مانتوی بلندی پوشیده بود.
با خنده رویی سمت من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

miss_marynovel

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
ارسالی‌ها
557
پسندها
5,742
امتیازها
21,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #152
نذاشتم حرفش رو ادامه بده و با حرص گفتم:
- حالا که ایشون گفتن من حتما کمک می‌کنم.
با حرص به چهره‌اش خیره شدم معلومه از قصد این حرف رو زد تا من رو تحریک کنه تا این حرف رو بزنم، اما من کله شق‌تر از این حرف‌ها هستم و این چیزای بی‌خود من رو نمی‌ترسونه‌.
بالاخره قبول کردم و آذرخش هم شروع کرد به توضیح دادن با هر کلمه از حرف‌هاش دو تا شاخ خوشگل بالا سر من در میومد آخه چقدر دزد و قاچاقچی همه جا وجود داره.
آخ پدربزرگی، راسته می‌گن اگه چیز خوب بود به تو نمی‌دادنش!
بیا خودم کم دردسر داشتم حالا این یکی هم روش.
با حرص نفس عمیقی کشیدم و رو به آذرخش خیلی مطمئن گفتم:
- هر کاری از دستم بربیاد انجام می‌دم تا شرکتم کاملاً پاکسازی بشه.
فرانک: واقعا ممنون عزیزم، کمک بزرگی می‌کنی.
سری براش تکون دادم و چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

miss_marynovel

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
ارسالی‌ها
557
پسندها
5,742
امتیازها
21,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #153
با داد گفتم:
- شایان!
صدای قهقه‌اش کل فضای اتاق رو پر کرده بود و فرانک با نگرانی و آذرخش با خشم خیره من بودن.
خواستم تلفن رو قطع کنم که صداهای نامفهوم و ناله‌ مانندی اومد که باعث شد ترس بدی کل بدنم رو فرا بگیره.
- شایان این صدای چیه؟
- نشناختی، دوست قشنگتِ، اون روز تو شرکت که خیلی زبون درازی می‌کرد اما نمی‌دونم چرا آنقدر از این سگ‌های ناز من می‌ترسه.
- آشغال عوضی چیکار کردی؟ ها؟ چه غلطی کردی؟ بی‌شرف، فقط یه تار مو ازش کم بشه می‌کشمت.
دوباره صدای خندش بلند شد و با تک مونده‌ی خنده گفت:
- احمد می‌دونه کجام بهتره تا نیم ساعت دیگه اینجا باشی و قرار داد رو امضاء کنی.
نذاشت حرف دیگه‌ای بزنم و تلفن رو قطع کرد با حرص گوشی رو به سمت دیوار پرت کردم و جیغ عصبی کشیدم که فرانک با نگرانی بغلم کرد.
با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

miss_marynovel

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
ارسالی‌ها
557
پسندها
5,742
امتیازها
21,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #154
***

《فلش بک》

«از زبان مریم»

موهای طلاییش رو افشون کرد و با ناز گفت:
- نظرت چیه دخترم؟
لبخندزنون لُپش رو ماچ کردم و با چشم‌های قلبی گفتم:
- عالی، مثل همیشه، به نظرم این رنگ خیلی به پوستت میاد مامان.
همونجور توی آینه مشغول وارسی خودش بود و با ذوق مشهودی گفت:
- اره، سامی هم دیشب همین رو گفت.
- آ گفتم بابا هم مثل من خوش سلیقه هست، مامان جان من برم امروز بعید می‌دونم وقت کنم برم دنبال مرسانا لطفا خودتون برین.
چشمکی حواله من کرد و یه چشم بلند گفت و سمت آشپزخونه رفت.
روسریم رو مرتب کردم، و نگاه آخرم رو به آینه انداختم.
قربون مامان خودم برم که صبحی کلی انرژی به من می‌ده.
با خنده از در آشپزخونه آویزون شدم و با کلی قربون صدقه باهاش خداحافظی کردم.
بابا که هشت صبح دفترش رفت، دیگه فکر کنم دوازده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

miss_marynovel

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
ارسالی‌ها
557
پسندها
5,742
امتیازها
21,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #155
سعی کردم از جام بلند شم اما زانوم به شدت تیر می‌کشید.
شایان خر مقابلم زانو زد و چونه‌م رو توی دستش گرفت و با پوزخند به چشم‌هام خیره شد.
- می‌بینم که زبونت بسته شده.
با تمام خشمی که داشتم با صدای بلند گفتم:
- هنوز هم دارم، بهتره زودتر من رو باز کنی، وگرنه بلایی سرت میارم که اون سرش ناپیداست!
قهقه‌ای زد که باعث شد گوشه‌ی چشمش دو خط بیوفته و حسابی جذابش کرد اما حیف این قیافه که برای این موجود عوضی هست.
- بخند بعدا گریه‌هاتم می‌بینم.
حرف‌هام روش تاثیری نداره و حسابی حرصی شدم، لعنتی حالا باید چیکار کنم؟
به یکی از اون آدم‌هاش اشاره کرد تا دست‌هام رو باز کنه.
همین که دستم‌هام آزاد شدن، دستم رو روی زمین گذاشتم و از جام بلند شدم و با حرص سمتش رفتم. دست‌هام رو به کمرم زدم که باعث شد ابروهاش بالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

miss_marynovel

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
ارسالی‌ها
557
پسندها
5,742
امتیازها
21,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #156
بعید می‌دونم بیشتر از سی دقیقه تحمل کنم.
بهشون اشاره کرد تا سگ‌ها رو بردن و من رو بلند کرد، توی چشم‌هام خیره شد و با تمسخر گفت:
- وکیل نترسی مثل تو خجالت آوره که از سگ می‌ترسه‌.
کلمات رکیکی که می‌خواستن از دهنم خارج بشن رو به زور فرو بردم، در کل حرف زدنم مساوی می‌شد با درد بیشتر.
چشم‌هام رو در حدقه چرخوندم و بهش زل زدم، انگار می‌خواستم با نگاهم ذوبش کنم."
رگ‌های گردنم متورم شده بود و ضربان قلبم توی گوشم می‌کوبید، بازوش رو محکم گرفته‌م که یه وقت روی زمین پرت نشم و تو همون حال با حرص ناخون‌هام رو توی گوشت بازوش فرو بردم.
با عصبانیت من رو روی زمین پرت کرد و نگاهی به بازوش انداخت.
- خیلی وحشی هستی اما اشکالی نداره.
پوزخندی باصدا زد و بعد از برداشتن گوشیش با کسی تماس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
ارسالی‌ها
557
پسندها
5,742
امتیازها
21,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #157
برگِه‌ای که نزدیک من آورده بود، از دستش کشیدم و روی زمین پرت کردم، با خشم و عصبانیت انگشت اشاره‌م رو به سمتش گرفتم و گفتم:
- کور خوندی، ترجیح می‌دم بمیرم اما با توی الدنگ ازدواج نکنم، تو هم بهتره اون شرکت و تمام سهام‌ها رو فراموش کنی.
پوزخندی به روش زدم که اصلاً عین خیالش نبود، سمتی اشاره کرد.
سرم رو برگردوندم که با جسم داغون مریم رو‌به‌رو شدم.
از دست و پاهاش خون میومد و لباس‌هاش هم پاره شده بودن و کاملاً بیهوش بود.
دو تا قول تشن هم از بازو گرفته بودنش و می‌کشیدنش.
کنارش هم دو تا سگ بزرگ شکاری بود.
از ترس این‌که نکنه مرده باشه آب دهنم رو با صدا قورت دادم و خواستم سمتش برم که دستم رو کشید.
همین کارش باعث شد احمد و آذرخش واکنش نشون بدن و احمد به عقب هولش داد، آذرخش هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
ارسالی‌ها
557
پسندها
5,742
امتیازها
21,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #158
آذرخش خواست دوباره حرفی بزنه که مبنا بر سکوت لباسش رو کشیدم.
- گلم، قبلاً هم یه بار گفتم اون روی سگ من رو بالا نیار بذار همه چی همین‌جوری که هست بمونه، نکنه خواهر کوچولوت که پیش خاله جونت زندگی می‌کنه رو به کل فراموش کردی؟
چشم‌هام رو درشت کردم و با غرور بهش خیره شدم.
فکر نمی‌کرد این رو بدونم چون هیچ کس نمی‌دونست که یه خواهر داره حالا علت قایم کردنش رو نمی‌دونستم!
اما انگار خیلی تأثیر داشت، چون به شدت عصبانی شد.
شایان: مواظب حرف زدنت باش، اول این‌که من خواهری ندارم، دوماً من پا پس نمی‌کشم و به‌خاطر حرفی که زدی باید حساب پس بدی.
- گمشو بابا، بیا بریم.
تنه‌ای بهش زدم و از کنارش رد و سوار ماشین شدیم.
قبل از خارج شدن از اون عمارت کذایی نگاه گذاریی بهش انداختم، ته چشماش نگرانی سوق داد اما هنوز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
ارسالی‌ها
557
پسندها
5,742
امتیازها
21,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #159
با اطمینان گفتم:
- نیاز به شناختن نیست، تو به کار‌های دیگه برس.
چشم ریزی گفت و دیگه حرفی نزد.
بقیه بچه‌ها رو هم به عمارت فرستاد.
همینجور با استرس پام رو روی زمین می‌کوبیدم که اذرخش با چهره‌ای کاملاً آرامش بخش سمت من اومد و خواست حرفی بزنه که با شنیدن صدای فرشاد سکوت کرد و من هم با سرعت سمت فرشاد رفتم و خودم رو توی آغوشش انداختم.
- فرشادی خیلی ناراحتم چرا انقدر دیر اومدی؟
تک خنده‌ای کرد و دستش رو روی کمرم گذاشت و زیر گوشم گفت:
- اَه اَه چقدر لوس شدی مها؟
با لب و لوچه‌ی آویزون ازش جدا شدم و گفتم:
- خیلی بدجنسی.
لبخند دندون‌نمایی زد و انگشت اشاره‌ش رو به زیر چشمم کشید و گفت:
- شوخی کردم، بگو ببینم کی جرأت کرده ناراحتت کنه تا برم بزنمش.
به بازوش کوبیدم، این بشر هیچ وقت جدی نمی‌شه الکی بهش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

کاربر نیمه فعال
سطح
13
 
ارسالی‌ها
557
پسندها
5,742
امتیازها
21,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #160
وقتی نزدیک فرشاد و احمد شدم هر دو با اخم به من نگاه می‌کردن، مطمئناً هر دو می‌خواستن بدونن آذرخش کیه که من انقدر باهاش صمیمی هستم!
اما خوب موندم فرشاد که با مهدی دوسته پس چطور اون رو نمی‌شناسه؟
لابد خوب ندیدش دیگه؟ اما خدایی قیافه‌هاشون خیلی باحاله احمد که جرت پرسیدن نداره اما فرشاد آروم طوری که فقط من بشنوم گفت:
- این پسره کیه؟ باهات چیکار داشت؟
- فوضولی!
با چشم‌های گرد شده و دهانی باز بهم خیره شد.
منم لبخند دندون نمایی بهش زدم و نذاشتم حرف دیگه‌ای بزنه و با مادر مریم تماس گرفتم.
***
نزدیک به نیم ساعت طول کشید تا من بتونم مریم رو ببینم، بنده خدا زیر چشم‌هاش سیاه، پا و دستش هم باند پیچی شده بود.
هنوز به هوش نیومده، به‌خاطر همون پرستار به من اجازه بیشتر موندن رو نداد.
احمد رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا