شاعر‌پارسی اشعار علیرضا براهنی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع "Taraneh"
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 17
  • بازدیدها بازدیدها 808
  • کاربران تگ شده هیچ

"Taraneh"

کاربر فعال
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
25/3/21
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
13,378
امتیازها
35,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #11
زمان آن رسیده است
که دوست داشتن
صدای نغز ِ عاشقانه‌ای شود،
که از گلوی گرمِ تو طلوع می‌کند

بیا کنارِ پنجره... .
 

"Taraneh"

کاربر فعال
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
25/3/21
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
13,378
امتیازها
35,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #12
...ای متناقض ابدی!

که سادگی روحت به پیچیدگی همه‌ی عقایدت می‌چربید،
ای اسماعیل!
ای خیانت شده!
ای بی حافظه شده پس از نوبت‌ها شوک برقی!
ای ناشتای عشق!
ای آشنای من در باغ‌های بنفش جنون و بوسه!

مرده باد شاعری که راز سنگر و ستاره را نداند!
زنده باشی تو که این راز را می‌دانستی!
و از ورای سینه‌ای سفید که بر آن خیل حوریان خفته بودند
چشم‌های مورب آهوان باکره را شیر می‌دادی.

ای نهان گشته از چشم منِ بی‌یار!
ای تنها مردی که جنونِ «اوفیلیا»ی «هملت» را داشتی!
ای غرقه در مرداب‌های ساکت، در برگ‌های پائیز، در شبه جزایر متروک
در بهمن‌های فروریخته، در دریاچه‌های نمک، در تپه‌های طاسیده
در آشیانه‌های پرنده، در آسمان‌های بی‌ستاره،
در خورشیدهای بی مدار، در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

"Taraneh"

کاربر فعال
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
25/3/21
ارسالی‌ها
1,660
پسندها
13,378
امتیازها
35,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #13
یک لحظه پس از شکفتن ابریشم

از ظهر شباب دست او می آیم

با این تب استوایی ام مالامال

از سایه ی گیسوان با آسایش

یک لحظه پس از سپیده های سوسن

از مهر گیاه آفتاب اندامش

از سلطنت بلند انگشتانش

از صبح کلام صادقش می آیم

یک لحظه پس از طلیعه های تبدار

از شهرت راه رفتنش

از چلچله پله های گامش می آیم

یک لحظه پس از بسیج انگشتانش

یک لحظه پس از نشستنش

یک لحظه پس از نسیم لبهایش

یک لحظه پس از صمیم قلبش می آیم

می آیم و باز هم می گویم:

ای سایه ی شعله در سر شیفتگان

ای تاب خورنده در گل، از هاله ای از گل ها،

تا گزمه بزخم چشم

از سایه ظلم ننگرد در تو

مهتابی چهره را قورق کن در شب

با لشکر بلبلان بی سر گشته

زیرا

مسامحی گزمکان در این خطه
...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
970
پسندها
5,908
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #14
صدای کف زدنت کبک‌های کیهانی را برای من که زمینی هستم بیدار می‌کند
منی که دست ندارم چگونه کف بزنم؟
ولی شکفته بادا لبان من که نیمه‌ماهِ نیم‌رخانِ تو را شبانه می‌بوسند
فدای تو دو چشم من که چشم‌های تو را خواب دیده‌اند


‌ببینمت تو کجایی که چهره‌ات باغی است
که از هزار پنجرۀ نور می‌وزد هر صبح،
و شانه‌های تو آنجا چه ابرهای سپیدی که بر بلندی آنها چه تاج چهره چه خورشیدی!
منی که دست ندارم چگونه کف بزنم!


به من بگو که کجا می‌روی پس از آن وقتها که رؤیاها تعطیل می‌شوند وَ ما به گریه روی می‌آریم
و،گریه به رو، کجا؟
و سایه پشت سرت چیست در شب این که شعر من است که از پشت پای تو می‌آید
چه دست‌هایی داری
شبیه بوسه!
و خاک از تو که لبریز می‌شود ببین چه جلگه‌ای آنجا که شانه می‌خورد از بوسه‌ها و نسیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
970
پسندها
5,908
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #15
شیدایی خجسته که از من ربوده شد
با مکرهای شعبده باز سپیده‌ای که دروغین بود-
پیغمبری شدم که خدایش او را از خویش رانده بود
مسدود مانده راه زبان نبوتش
من آن جهنمم که شما رنج‌هایش را در خواب‌هایتان تکرار می‌کنید
خورشید، هیمه‌ای است مدور که در من است
یک سوزش مکرر پنهانی همواره با من است
و چشم‌های من، خاکستری‌ست که از عمق‌های آن
ققنوس‌های رنج جهان می‌زایند
تنهایم
از آن زمان که شیدایی خجسته‌ام از من ربوده شد
اینک منم
مردی که در صحاری عالم گم شد
مردی که بر بنادر میثاق و آشتی بیگانه ماند
مغروق آب‌های هزاران خلیج دور
پیغمبری که خواب ندارد
چون شانه‌های شاد بلندش تعطیل شد تعطیل شد زیبایی جهان
آن بغبغوی داغ در ایوان عاشقان
آن چشمه‌سار پچپچه کارام می‌خلید در صبحدم در گوش هوش تعطیل شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
970
پسندها
5,908
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #16
ستاره مثل تو نیست تو مثل ستاره نیستی
و آسمان که شکل تو نیست و تو که شکل آسمان نیستی
غمی که از تو می بارد مرا می‌گدازد
بهار مثل تو نیست تو مثل بهار نیستی

زیرا تو در نسیم ایستادی و می‌سوزی
برهنه پای زیبای من که روی حصیر ایستاده خوابیده و می‌سوزد
غمی که از تو می‌بارد مرا

و جنگ جنگل و جادو که از تو می‌گذرد
و با نگاه تو انگشترم آتش گرفت

و هیچ چیز مثل تو نیست و هیچ آدم دیگر شبیه تو نیست
برهنه پای زیبای من که روی حصیر ایستاده خوابیده و می‌سوزد
و زیبایی که پشت آهویی بلند ایستاده مشتعل از مفصل ستاره و دریا و می‌شتابد و می‌سوزد

مرا می‌گدازد غمی که از تو می‌بارد
و هیچ رویایی به شکل خواب چشم تو نیست نیست
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
970
پسندها
5,908
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #17
دو چشم زنده که از توده های خاکستر
بسوی زندگی ام منفجر شده ست از عمق
تمام زندگی ام را،
پناهگاه شده ست
به ریشه های تنم من رجوع خواهم کرد
رجوع خواهم کرد
به مادر تن خود،
به ریشه های کهنسال مهربانی خود
به سرزمین سپیدارهای عاطفه ها
به رد پای شقایق درون پاهایم
به آسمانی از کهکشان مینایی
که مشرف است به مهتاب روحانی
رجوع خواهم کردنه ایستادن و در حاشیه
میان سایه لمیدن –
به قلب جبهه، به میدان، به نیزه و شمشیر
به قلب شعله و آتش رجوع خواهم کرد
-نه ایستادن و در حاشیه
میان سایه لمیدن –
به قلب جبهه، به میدان، به نیزه و شمشیر
به قلب شعله و آتش رجوع خواهم کرد
-نه ایستادن و در حاشیه
میان سایه لمیدن –
تنور داغ عمیقی که روح من باشد
دهان خویش گشاده ست در برابر من
رجوع خواهم کرد
به سنگ های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
970
پسندها
5,908
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #18
شاخه‌ها را زده اند
برگ‌ها را به زمین ریخته‌اند
و شنیدم که زنی زیر لبش می‌گفت:
« تو گنهکاری »
باد باران زده‌ی زرد خزان
« تو گنهکاری »

دل من جنگل سبزی بود
و در آن سر بهم آورده درختان بلند

شاخه‌ها را زده‌اند
برگ‌ها را به زمین ریخته‌اند
و شنیدم که زنی در دل من می گفت:
« تو گنهکاری،
باد باران زده ی زرد خزان
تو گنهکاری »
 
امضا : Mobina.Yahyazade
عقب
بالا