- تاریخ ثبتنام
- 11/3/23
- ارسالیها
- 1,090
- پسندها
- 7,917
- امتیازها
- 23,673
- مدالها
- 16
- نویسنده موضوع
- #101
سیریوس دست از مالیدن گوشش برداشت و پشت سر هانا رفت. دستانش را روی سر شانههای ضعیف هانا گذاشت:
- اومم. ایشون ناجی ما بود. اگه پیداش نمیشد هنوز داشتم تو سلول میپوسیدم. هیمورا... هانا. اگه اشتباه نکنم.
میکایلا از پشت سر حرف سیریوس را اصلاح کرد:
- هانابی.
میکایلا هنوز اخمش را باز نکرده بود که به تلخی طعنهاش را اضافه کرد:
- یه افسونگر. یه قاتل و یه دروغگوی ماهر.
میکایلا با هر کلمهاش یک خنجر زهرآلود درون قلب شکستهی هانا فرو میکرد. هانا با شرم سرش را پایین انداخت و دامن پرچینش را میان انگشتانش کمی جمع کرد و فشرد. دوست داشت زمین دهان باز کند و او را ببلعد. یکدفعه صدای پدرش را در دوجو به یاد آورد:
- گوش کن هانا! صداقت بهترین سیاسته. گاهی اوقات حقیقت راه غیرممکن به نظر میرسه اما بهترین...
- اومم. ایشون ناجی ما بود. اگه پیداش نمیشد هنوز داشتم تو سلول میپوسیدم. هیمورا... هانا. اگه اشتباه نکنم.
میکایلا از پشت سر حرف سیریوس را اصلاح کرد:
- هانابی.
میکایلا هنوز اخمش را باز نکرده بود که به تلخی طعنهاش را اضافه کرد:
- یه افسونگر. یه قاتل و یه دروغگوی ماهر.
میکایلا با هر کلمهاش یک خنجر زهرآلود درون قلب شکستهی هانا فرو میکرد. هانا با شرم سرش را پایین انداخت و دامن پرچینش را میان انگشتانش کمی جمع کرد و فشرد. دوست داشت زمین دهان باز کند و او را ببلعد. یکدفعه صدای پدرش را در دوجو به یاد آورد:
- گوش کن هانا! صداقت بهترین سیاسته. گاهی اوقات حقیقت راه غیرممکن به نظر میرسه اما بهترین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.