• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم BSY داستان کوتاه دشت بهشت | زری مصلح نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ZARY.M
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 40
  • بازدیدها بازدیدها 2,098
  • کاربران تگ شده هیچ

ZARY.M

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,608
پسندها
15,871
امتیازها
39,073
مدال‌ها
36
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #31
بدون این‌که آستینش را درست کند، لبخندش را گسترش می‌دهد و دوباره، چشمانش ریز می‌شوند... به زیباترین حالت ممکن! نوازش چشمانش، لبخند نامحسوسی روی لبم می‌نشاند. بیشتر از لب‌های خسیس و مغرورم، قلبم است که تحت تأثیر قرار می‌گیرد. سرم را پایین می‌اندازم و نمی‌دانم با این حس خجالت چه‌کار کنم. در همین موقعیت، کنارم قرار می‌گیرد و لب می‌زند:
- چیکار کنم دیگه... کاری از دستم برنمیاد! کیوتی دیگه، کیوت! حالا خانومِ فنچ، هوس بستنی کردم. بریم دو تا بگیریم؟ پایه‌ای؟
بدون حرفی، کمی سرم را بالا و پایین تکان می‌دهم و کنارش قدم برمی‌دارم تا از خیابان رد شویم و به بستنی‌ فروشیِ معروف بلوار برسیم. وقتی روی صندلی‌های بیرونِ بستنی فروشی جا می‌گیریم، نگاهم می‌کند و با کج کردن سرش، می‌پرسد:
- خب، چی دوست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ZARY.M

ZARY.M

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,608
پسندها
15,871
امتیازها
39,073
مدال‌ها
36
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #32
صندلیِ پلاستیکی قرمز را عقب می‌کشد و از جا برمی‌خیزد. صدایی که توسط اصطکاک بین کاشی‌های زمین و پایه‌های پلاستیکی ایجاد می‌شود، صاحب بستنی فروشی را متوجه اولین مشتریِ روزش می‌کند. محمدحسین نگاهی به مرد خندان می‌اندازد و دوباره به سمت من سر می‌چرخاند. لبخند کوتاه و مهربانی می‌زند و قبل از رفتنش به سمت مردِ تپل، حرفش را می‌زند.
- باشه پس. برات آب طالبی بستنی سفارش می‌دم مثل خودم. امیدوارم بستنی سنتی هم دوست داشته باشی.
عملاً حرف من را که گفته بودم «هیچی» نادیده گرفت و این باعث شد ابروهایم بالا بپرد و فکر کنم که پس دیگر چرا پرسید؟! دیکتاتور.
صدای مرد با نشاط، بالا می‌رود و تابی به سیبیل‌های کلفتش که چهره‌اش را کمی خشن کرده، می‌دهد.
- بَه! آقا ممد. از این طرفا؟ اومدی یه دشت اول خوب به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ZARY.M

ZARY.M

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,608
پسندها
15,871
امتیازها
39,073
مدال‌ها
36
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #33
سلام حسِ خوبِ نوشتن.

- من که گفتم هیچی. بازم ممنون.
نگاهی که چشمانش را درشت می‌کند، خیلی مظلومانه است. روبه‌رویم می‌نشیند، آهی می‌کشد و انگار که با خودش زمزمه می‌کند، نگاه مظلومش را از من می‌گیرد.
- هعی... فقط یه بستنی هوس کرده بودما! حالا خدا می‌دونه سه تا بستنی بخورم چه بلایی سرم میاد. بالاخره چه کنم... فنچ که گفت هیچی! تقصیر خودمه.
با زرنگی، سعی می‌کند من را هم مثل مرد فروشنده گول بزند. پوزخند آرامی می‌زنم و دستم را به سمت سینی دراز می‌کنم.
- نباید گول بخورم، اما این دفعه اشکال نداره.
با ذوق، چشم‌های خوش‌رنگش را ریز می‌کند و تنش را سمت میز متمایل می‌کند. یکی از آب طالبی‌ها را جلوی خودم می‌کشم. قاطع نی آن را جلوی دهانم می‌آورم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ZARY.M

ZARY.M

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,608
پسندها
15,871
امتیازها
39,073
مدال‌ها
36
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #34
- سرخ شدنت هم کیوته! حالا دلیلش چیه؟
به ظرف پلاستیکی بستنی چنگ می‌اندازم و لیوان نصفه شده را از خود دور می‌کنم. قاشق تمیز مانده‌ی روی بستنی را برمی‌دارم و آن را پر می‌کنم. آه... چقدر بی‌عقلم! نمی‌شد می‌گفتم فقط از همین می‌خورم؟ قاشق را که در دهانم می‌گذارم، به چشم‌های مشتاقش نگاه ریزی می‌اندازم و به سرعت نگاهم را منحرف می‌کنم. با لپ‌های پر، سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم و می‌گویم:
- هیچی!
دوباره ظرف بستنی را به سمت خودش برمی‌گردانم و با مشت کردن دست‌هایم زیر میز و روی پایم، سعی می‌کنم حال بدی را که دارم تحمل کنم. البته که انتظار ندارم او ساکت بنشیند و اجازه دهد در سکوت، کار خودم را کنم! با سوالش، سرم را بالا می‌گیرم و کمی با خشونت، نگاهش می‌کنم.
- یه حالی‌ای! از بستنی خوشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ZARY.M

ZARY.M

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,608
پسندها
15,871
امتیازها
39,073
مدال‌ها
36
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #35
نچ تقریباً بلندم را متوجه می‌شود و سر تکان می‌دهد. وقتی با سینی دور می‌شود، از روی صندلی قرمز رنگ برمی‌خیزم و صندلی‌ها را مرتب می‌کنم. دم عمیقی از هوای گرم می‌گیرم و سینه‌ام که از این هوا پر می‌شود، انگار دوباره معده‌ام به جوش و خروش می‌افتد. چشم‌هایم هم حساس شده و می‌سوزد. نمی‌دانم، انگار دیگر نمی‌توانم تحمل کنم.
قدم برمی‌دارم و کنار خیابان می‌ایستم که او هم می‌آید. سوزش چشمانم، باعث تشکیل حلقه‌ی بزرگی از اشک درون چشمانم شده و باز هم نفس کشیدن برایم سخت شده است. متوجه می‌شوم بغل دستم صحبت می‌کند و با این حال، متوجه نمی‌شوم چه می‌گوید. حتی توان حدس زدن ندارم، من تنها منتظر تاکسی‌ای برای ترک اینجا هستم! وضع چشمم به قدری آزاردهنده‌ است که نمی‌دانم چگونه باید اشک‌های جمع شده در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ZARY.M

ZARY.M

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,608
پسندها
15,871
امتیازها
39,073
مدال‌ها
36
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #36
***
ماسکی که در این هوای گرم دارد خفه‌ام می‌کند را بالاتر می‌کشم و چشم می‌گردانم. چرا امروز خبری از او نیست؟ فکر اینکه رفتار چند روز قبلم هنوز او را می‌آزارد، تقریباً سرم را خورده است. وگرنه که باید در سومین باری که دارم بلوار را زیر و رو می‌کنم، پیدایش کنم! تقریباً بی‌اعصاب شده‌ام که بله، در سومین سری پیدایش می‌کنم. تصویر چندان دلچسبی نیست. کمی بی‌جان به‌نظر می‌رسد.
لبم را می‌گزم و به سمتش می‌روم. بالای سرش می‌نشینم و باید بگویم بیش از کمی، بی‌جان به‌نظر می‌رسد. در اصل این‌گونه است که انگار قرار بوده روی جدول‌های کنار بلوار بنشیند، اما تنش روی چمن‌های بلوار سقوط کرده و پاهایش از جدول آویزان مانده. آفتاب دارد پوست سفیدش را می‌سوزاند و دستان من، به سرعت سایه‌بانی برای صورت معصومش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ZARY.M

ZARY.M

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,608
پسندها
15,871
امتیازها
39,073
مدال‌ها
36
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #37
صدایم به قدر کافی قابل شنیدن است که چشمانش را آهسته و بی‌جان، باز می‌کند. دیدنم انگار برایش آشنا نیست و بدون این‌که اهمیت دهم، از قسمت سرشانه‌ی تی‌شرت سفیدش می‌گیرم و او را بلند می‌کنم. وقتی روی جدول می‌نشیند، کنارش می‌نشینم و می‌پرسم:
- چی شده؟ خوبی؟
او بدون اینکه جوابم را بدهد، نگاه بی‌جانش را به من می‌دهد و با کمی چشم ریز کردن و زل زدن به چهره‌ام، لبخند می‌زند. انگار توانسته شناسایی‌ام کند. او حرف می‌زند و من حواسم پی لب‌های بی‌رنگ و رنگِ پریده‌ی صورتش می‌ماند.
- پس خودتی. یکم سکته‌ای شده بودم. فکر می‌کردم دیگه نمیای. هوف. خوبم. هیچی نیست.
صدایش پر از خش و گرفتگی است و می‌‌گوید چیزی نیست! کمی چهره‌ام درهم می‌شود و حدس اینکه در این گرمای تابستان به طرز احمقانه‌ای سرما خورده،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ZARY.M

ZARY.M

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,608
پسندها
15,871
امتیازها
39,073
مدال‌ها
36
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #38
من یه مدت این داستان رو تو دشت بهشت حقیقی می‌نوشتم... اخیراً بیرون رفتنی یه سر به اونجا زدم و دیدم بلوار رو تا یه جاییش برای بازسازی خراب کردن و همون‌جاییه که معمولاً پناه و آقا محمدش رو تو ذهنم اونجا می‌نشوندم... قلبم حقیقتاً شکسته:loudly-crying-face::face-with-tears-of-joy:

طولی نمی‌کشد که می‌توانم درمانگاه شهر را ببینم. تاکسی با گفتن من می‌ایستد. او هنوز چشمانش را بسته و به آرامی تکیه داده به شانه‌ام، نفس می‌کشد. با نوک انگشت، ضربه‌ای به شانه‌اش می‌زنم و به قدر کافی قدرت دارد که باعث شود چشمانش را باز کند. دستم را دراز کرده و در را باز می‌کنم. از ماشین پیاده می‌شوم و خدا را شکر می‌کنم که حالش به اندازه‌ی سر پا ماندن، خوب است؛ پس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ZARY.M

ZARY.M

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,608
پسندها
15,871
امتیازها
39,073
مدال‌ها
36
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #39
- ببخشید، می‌تونم دو تا چیز بخوام؟ یکی این‌که آمپول‌هام رو توی سرمم بزنین و اینکه...
وقتی نگاه پرستار را تقریباً مهربان و همین‌طور با آن خیرگی منتظر می‌بیند، از چارچوب فاصله می‌گیرد. اشاره‌ای به تخت گوشه‌ی راهرو، درست پشت کولر می‌کند و ادامه می‌دهد:
-رو اون تخت سرمم رو وصل کنین؟ آخه آبجیم نگرانه... می‌خوام پیشم باشه.
وقتی "آبجی" می‌گوید، انگشت اشاره‌اش را به سمت من می‌گیرد که باعث بالا پریدن ابروهایم می‌شود. می‌چرخم و با دیدن نگاه زن که بینمان می‌چرخد، می‌توانم باور نکردنش را متوجه شوم. انگار که محمدحسین هم متوجه شده، آخرین تلاشش را با کنار من ایستادن، به‌کار می‌بندد:
- دوقلوییم... شبیهیم نه؟
زن خنده‌اش می‌گیرد و با صدای کنترل شده‌ای، می‌خندد. وقتی به سمتمان می‌آید، خودم را کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ZARY.M

ZARY.M

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,608
پسندها
15,871
امتیازها
39,073
مدال‌ها
36
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #40
سرجایم سیخ به دیوار می‌چسبم و دستانم را همان‌طور که آرام پشت کمرم می‌برم، مشت می‌کنم. سر محمدحسین به سمتم می‌چرخد و نگاه جدی‌اش را می‌بینم. سرم را پایین می‌اندازم. با این‌که کولرشان سر و صدا می‌کند، صدایش را می‌شنوم. جدیت عجیبی میان گرفتگی و خش صدایش دارد، انگار که پدربزرگی می‌خواهد نوه‌اش را قبل شماتت، سوال و جواب کند.
- یه دقیقه بیا اینجا.
مقاومت فایده‌ای ندارد. تهش که می‌فهمد! آرام، کفش‌های سرمه‌ای‌ام را روی زمین می‌کشم و به سمتش می‌روم. بدون اینکه کامل روی زمین بنشینم، روی زانوهایم خم می‌شوم. صورتم هم‌سطح نگاهش می‌شود و او بالاخره وقت دارد حس کند چیزی درست نیست. کمی دودوزنان نگاهم می‌کند، نگاهش در صورتم می‌چرخد و دست آزادش، به سمت ماسکم می‌رود. آن را که پایین می‌زند، اخم‌ بین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ZARY.M

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا