- تاریخ ثبتنام
- 18/7/23
- ارسالیها
- 552
- پسندها
- 1,525
- امتیازها
- 10,973
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #11
پرهام در حالی که از درد نیشگون به خود میپیچید، به سمت پرهان آمد و با لحنی گلایهآمیز گفت:
- خوشبهحالت! برات قربونصدقه میره؛ ولی ته ابراز علاقهاش به من، یه نیشگون کوچیکه که دردش تا مغز استخون آدم میرسه. میگم کوچیک؛ ولی باور کن درشتتر از نیشگونهای این آدم روی کرهی خاکی پیدا نمیکنی!
اسی قدمی به جلو برداشت و با شیطنت گفت:
- پرهان، باز این پرهام چی تو گوشت خوند؟ آها، بذار حدس بزنم! نکنه حسودی کرد یا گله و شکایت راه انداخت؟
پرهان نگاهی به پرهام که برایش چشم و ابرو میآمد انداخت. دلش به حالش سوخت، رو به اسی کرد و گفت:
- بیا نزدیک، میخوام یه چیزی تو گوشت بگم!
پرهان به سمت اسی گام برداشت و پرهام که نگران لو رفتن حرفهایش بود، با لبخوانی التماس میکرد:
- نگو... توروخدا نگو!
پرهام...
- خوشبهحالت! برات قربونصدقه میره؛ ولی ته ابراز علاقهاش به من، یه نیشگون کوچیکه که دردش تا مغز استخون آدم میرسه. میگم کوچیک؛ ولی باور کن درشتتر از نیشگونهای این آدم روی کرهی خاکی پیدا نمیکنی!
اسی قدمی به جلو برداشت و با شیطنت گفت:
- پرهان، باز این پرهام چی تو گوشت خوند؟ آها، بذار حدس بزنم! نکنه حسودی کرد یا گله و شکایت راه انداخت؟
پرهان نگاهی به پرهام که برایش چشم و ابرو میآمد انداخت. دلش به حالش سوخت، رو به اسی کرد و گفت:
- بیا نزدیک، میخوام یه چیزی تو گوشت بگم!
پرهان به سمت اسی گام برداشت و پرهام که نگران لو رفتن حرفهایش بود، با لبخوانی التماس میکرد:
- نگو... توروخدا نگو!
پرهام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش