• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه تبعیدگاه رویا | زری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •SONA•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 77
  • بازدیدها بازدیدها 4,452
  • کاربران تگ شده هیچ

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #11
پرهام در حالی که از درد نیشگون به خود می‌پیچید، به سمت پرهان آمد و با لحنی گلایه‌آمیز گفت:
- خوش‌به‌حالت! برات قربون‌صدقه میره؛ ولی ته ابراز علاقه‌اش به من، یه نیشگون کوچیکه که دردش تا مغز استخون آدم می‌رسه. می‌گم کوچیک؛ ولی باور کن درشت‌تر از نیشگون‌های این آدم روی کره‌ی خاکی پیدا نمی‌کنی!
اسی قدمی به جلو برداشت و با شیطنت گفت:
- پرهان، باز این پرهام چی تو گوشت خوند؟ آها، بذار حدس بزنم! نکنه حسودی کرد یا گله و شکایت راه انداخت؟
پرهان نگاهی به پرهام که برایش چشم و ابرو می‌آمد انداخت. دلش به حالش سوخت، رو به اسی کرد و گفت:
- بیا نزدیک، می‌خوام یه چیزی تو گوشت بگم!
پرهان به سمت اسی گام برداشت و پرهام که نگران لو رفتن حرف‌هایش بود، با لب‌خوانی التماس می‌کرد:
- نگو... توروخدا نگو!
پرهام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #12
همان‌طور که صدای آهنگ را کم می‌کرد، نگاهی مبهم به پرهام انداخت، چشمانش را تنگ کرد و با لحنی آمیخته به تمسخر گفت:
- حالا خیلی شنا هم بلدی، ابله!
هر سه‌نفر هم‌زمان خندیدند و پرهام، خشک و بی‌حرکت، مثل مجسمه‌ای همان‌جا ماند. با حرص به هر سه نفر نگاه کرد و در حالی که چنگی به موهای فرش می‌زد، رو به اسی گفت:
- مثلاً خودت شنا بلدی، ازگل؟
همگی خنده‌شان را فرو خوردند. اسی لبانش را کج کرد و با نیشخندی به طعنه‌ی پرهام پاسخ داد:
- بلدم!
پرهام از موتور پایین آمد و دستانش را داخل ماشین برد. زبانش را روی لب‌هایش کشید و گفت:
- اگه باختی چی، شرطی چند؟
اسی کمی فکر کرد و جواب داد:
- هرکی باخت، فردا صبح همه رو توی روستا چلوکباب دعوت می‌کنه؛ چطوره؟
پرهام نگاهی به جیبش انداخت و وقتی فهمید وضعش بد نیست، چشمکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #13
اسی با سؤال پرهان، قهقهه‌ی بلندی سر داد و گفت:
- دِ آخه لامصب، این چه سؤالیه که از من می‌پرسی؟
پرهان که عصبی شده بود، چوبی را که در دست داشت چنان فشار داد که خرد شد. اسی نگاهی به تکه‌های چوب که پای پرهان افتاده بود انداخت و گفت:
- خیله‌خب، خودت رو اذیت نکن؛ جوابش رو میدم.
اسی کمی به پرهان نزدیک شد، در دو تیله‌ی آبی‌رنگش خیره ماند و آرام گفت:
- عاشق نشدم؛ اما خب، می‌دونم که عشقِ دوطرفه قشنگ‌ترین حسِ دنیاست؛ ولی اگر یک‌طرفه باشه... امان از یک‌طرفه! خیلی دراماتیک و بی‌رحمه، ذره‌ذره می‌سوزونتت تا... تا آخرش آبت کنه.
در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، رویش را برگرداند تا غرورش بیش از این نشکند. با پشت دست، قطره‌های اشک را پاک کرد، بغض سنگینش را فرو خورد و برای تغییر فضا پرسید:
- راستی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #14
پرهان با خنده‌ای ریز، گوشه‌ی چشمش را نازک کرد و با آن لحن شوخ همیشگی‌اش، صدایش را که اسی همیشه با خنده «دخترانه» خطابش می‌کرد، به شکلی غلوآمیز کلفت و بم کرد. سینه ستبر کرد، کتف‌هایش را وا کرد و با ادای مردهای قلدر گفت:
- نه بابا؟ خودت تنهایی؟ زنگ بزن بگو گنده‌هات بیان!
اسی قهقهه‌ای زد و در جوابش گفت:
- شیر هم که باشی، با یه کیک می‌خورمت بچه‌خوشگل! لیوانت رو بیار!
پرهان در برابر این کلام سنگین و قاطعِ اسی، تنها لبخندی زد و دیگر سکوت کرد.
سنگینی خواب، پلک‌های پرهان را به هم دوخته بود؛ انگار که کوه کنده و تمام قله‌های جهان را فتح کرده باشد. اسی که کلیدها را روی کانتر می‌گذاشت، صدایش زد:
- پرهان!
پرهان بی‌آنکه چشم باز کند، زیر لب گفت:
- هوم؟
اسی دستش را به آرامی روی صورت پرهان کشید و گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #15
اسی همیشه می‌گفت با اینکه سی‌وپنج سال از عمرش می‌گذرد، هرگز دلش بند کسی نشده است؛ اما مگر می‌شود آدم بدون عشق و محبت زنده بماند؟ پرهان حتی نمی‌دانست اسی خانواده‌ای دارد یا نه. در حقیقت، اعتراف می‌کرد که چیز زیادی از گذشته‌ی او نمی‌داند؛ فقط می‌دانست که بیست‌ویک سال است اسی هوایش را دارد. روزی نبود که بی‌هم سپری کنند و تمامِ شبانه‌روزشان با هم گره خورده بود.
اسی که دید پرهان غرق در افکارش شده، دستش را جلوی صورت او تکان داد و با کنایه گفت:
- باز رفتی تو فکر اون دختره‌ی بی‌لیاقت؟
رشته‌ی افکار پرهان ناگهان پاره شد. خشم از چشمانش زبانه کشید؛ لقمه را در بشقاب رها کرد، صندلی را با صدای ناهنجاری عقب کشید و فریاد زد:
- صد بار گفتم اسم پروا رو جلوی من نیار! چرا لج می‌کنی؟ هدفت چیه؟ می‌خوای با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #16
پرهان با صدایی که از خشم می‌لرزید، رو به اسی گفت:
- می‌دونستی پدر نیما اون رو به من سپرده که از جونم بیشتر بخوامش؟ اما تو هر بار شخصیتش رو زیر سؤال بردی. تو همه‌چیز رو توی دعوا و جنگ و جدل می‌بینی. نه داداش... نه! زندگی فقط دعوا و کشمکش نیست. پس اون همه حرف‌هات کجاست که می‌گفتی برای رفقات جونت رو هم میدی؟ ما که از تو فقط این رو دیدیم که حرمت رفیق‌هات رو شکستی و بی‌رحمانه کتکشون زدی.
اسی که دیگر طاقت نیاورده بود، با خشم جواب داد:
- هیچ‌وقت خوبی‌هام رو ندیدی، فقط همین یه بدی رو دیدی؟
پرهان چند لحظه به او خیره ماند و بعد با خودش فکر کرد که حرف زدن با اسی هیچ فایده‌ای ندارد؛ فقط خودش را خسته می‌کند و دل رفقایش را هم تلخ‌تر.
آهی کشید، لنگه‌ی دیگر کفشش را پوشید و بعد دست نیما را گرفت تا کمکش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #17
مادیارخانوم روی مبل لم داده بود و داشت سریالی خارجی تماشا می‌کرد. قلیانش را پُک می‌زد که پروا با کیفی روی شانه از اتاقش بیرون آمد. مادیارخانوم با نگاهی دقیق، از سر تا پایش را برانداز کرد و گفت:
- باز کجا داری میری؟ جون خودت، بابات رو به جون من ننداز!
پروا چتری‌های خرمایی‌اش را مرتب کرد، به سمت مادرش رفت، گونه‌اش را بوسید و با لبخند گفت:
- شام دعوت دوستمه، مامان‌جون. تو از پس بابا و داداش برمیای!
مادیارخانوم به چشم‌های زیبای پروا نگاه کرد و نتوانست مقاومت کند. آهی کشید و گفت:
- برو، ساعت شش هست، قبل از این‌که بابات و داداشت برسن. بهت زنگ می‌زنم که برگردی خونه.
پروا مثل فنر از جا پرید و با هیجان گفت:
- جون منی مامان!
مادیارخانوم خندید و دوباره مشغول تماشای سریالش شد؛ اما چند لحظه بعد، دلش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #18
بگم دخترم گفت می‌خواد به مهمونی بره و من هم سراسیمه و بدون هیچ پرس‌وجویی قبول کردم و گذاشتم بره؟
مادیارخانوم با خودش فکر کرد.
- اون‌وقت بهادر، قطره‌قطره خونم رو توی شیشه می‌کنه و میگه از کی تا حالا بدون اجازه من، اجازه میدی پروا از خونه خارج بشه؟
دیگر نمی‌توانست دست روی دست بگذارد. فنجان قهوه‌اش را روی میز گذاشت و پی‌درپی شماره پروا را گرفت؛ اما نه تنها جواب نمی‌داد، بلکه تلفنش هم خاموش بود. وحشت تمام وجودش را گرفته بود؛ موهای تنش سیخ شده بود و دل در دل نداشت. چند دقیقه‌ای در خانه راه رفت تا شاید بتواند خودش را از چنگال این استرس و ترس نجات دهد؛ ولی فایده‌ای که نداشت، حتی استرسش بیشتر هم شد.
ناگهان فکری به ذهنش رسید:
- باید با برهان صحبت کنم. شاید اون بدونه پروا کجاها میره و دوست‌هاش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #19
برهان با عصبانیت فریاد زد:
- مقصر خودتی! چرا مواظب دخترت نیستی؟ الان هم به جای این‌که من رو سؤال پیچ کنی، زود لباست رو بپوش تا بیام دنبالت!
بعد از قطع کردن تماس با مادیارخانوم، گریه‌های او شدت گرفت. با خودش نجوا کرد:
- حتی به پاش میفتم، التماسش می‌کنم، دست به دامنش میشم تا پروا رو پیدا کنه، اگر بهادرخان بفهمه کارم تمومه.
اشک‌هایش را پاک کرد؛ اما انگار فایده‌ای نداشت؛ هر اشکی که پاک می‌کرد، اشک دیگری جایش را می‌گرفت. لباس‌هایش را با عجله پوشید. کیف پول و تلفنش را برداشت و از اتاق خارج شد. دستی بر روی مانتوی کوتاه بنفشش کشید تا صاف شود. نفس عمیقی کشید، کلید خانه را از روی کانتر برداشت و کفش‌های نیم‌بوتش را پوشید. دوباره شماره برهان را گرفت. برهان جواب داد:
- مادر من، چیزی نشده. بعداً برات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #20
مادیارخانوم سرش را پایین انداخت و رویش را برگرداند. پلک‌های آغشته به اشکش را بست و ادامه داد:
- پروا وقتی از حموم بیرون اومد، خیلی به خودش رسیده بود. از من خواست بره مهمونی، اما... اما من اجازه ندادم؛ ولی هی اصرار کرد و من هم قبول کردم. چه می‌دونستم که این‌طور میشه؟
برهان پایش را روی ترمز گذاشت. صدای جیغ لاستیک در گوش مادیارخانوم پیچید و او چند بار مژه‌های آغشته به اشکش را روی هم فشرد.
برهان شیشه ماشین را پایین کشید، یک نخ سیگار از پاکتش بیرون آورد، آن را روشن کرد و گفت:
- تو هم باور کردی که می‌خواد بره مهمونی، آره؟
یک کام سنگین از سیگارش گرفت، نیشخندی زد و گفت:
- هی زن‌عمو، خیلی ساده‌ای. اون دختر عزیز دردونه تو نرفته مهمونی، رفته پیش پرهان!
با شنیدن نام پرهان، ابروان مادیارخانوم از شدت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا