- تاریخ ثبتنام
- 11/3/23
- ارسالیها
- 855
- پسندها
- 5,400
- امتیازها
- 23,673
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #181
از وقتی با ایراما صحبت کرده بود، تصمیمش را گرفته بود. دیگر خبری از ادب، ستایش یا ترس نبود. وولتار شایستهی پرستش نبود؛ فقط شایستهی استفاده بود. در عمق چشمان سبزِ دروغینش برقی موذی و بیرحم چرخید:
- بیا با هم یه قراری بذاریم. من تو رو به خواستهات با آترینا میرسونم. اما تو... ساکت یه گوشه میمونی و هیچ دخالتی تو زندگی من نمیکنی.
ولتار همچون طوفانی خشمگین در ذهنش غرید؛ خشمش فضا را میفشرد، نفس را میبرید:
- به کدامین جسارت، یک وولتارینِ حقیر زبان به تهدید خاموشی من میگشاید؟! تار و پود وجودت از تارهای هستی من تنیده شده است!
انزجار در وجود زاویر پیچید. از آن نام نژادی متنفر بود. از هر چیزی که بوی وابستگی به آن خالق پلید را میداد. لبخندی نرم اما زهرآلود روی لبهای سرخش نشست با...
- بیا با هم یه قراری بذاریم. من تو رو به خواستهات با آترینا میرسونم. اما تو... ساکت یه گوشه میمونی و هیچ دخالتی تو زندگی من نمیکنی.
ولتار همچون طوفانی خشمگین در ذهنش غرید؛ خشمش فضا را میفشرد، نفس را میبرید:
- به کدامین جسارت، یک وولتارینِ حقیر زبان به تهدید خاموشی من میگشاید؟! تار و پود وجودت از تارهای هستی من تنیده شده است!
انزجار در وجود زاویر پیچید. از آن نام نژادی متنفر بود. از هر چیزی که بوی وابستگی به آن خالق پلید را میداد. لبخندی نرم اما زهرآلود روی لبهای سرخش نشست با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.