• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم فانتزی رمان ولادور: شکوفه‌های خونین برف | کورویامی کاربر انجمن یک رمان

نظرتون درباره رمان؟

  • متوسط

    رای 0 0.0%
  • ضعیف

    رای 0 0.0%
  • شخصیت مورد علاقه‌تون؟

    رای 0 0.0%
  • یوریا

    رای 0 0.0%
  • گراوول

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    11

Kuroyami

کاربر فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
855
پسندها
5,400
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #181
از وقتی با ایراما صحبت کرده بود، تصمیمش را گرفته بود. دیگر خبری از ادب، ستایش یا ترس نبود. وولتار شایسته‌ی پرستش نبود؛ فقط شایسته‌ی استفاده بود. در عمق چشمان سبزِ دروغینش برقی موذی و بی‌رحم چرخید:
- بیا با هم یه قراری بذاریم. من تو رو به خواسته‌ات با آترینا می‌رسونم. اما تو... ساکت یه گوشه می‌مونی و هیچ دخالتی تو زندگی من نمی‌کنی.
ولتار همچون طوفانی خشمگین در ذهنش غرید؛ خشمش فضا را می‌فشرد، نفس را می‌برید:
- به کدامین جسارت، یک وولتارینِ حقیر زبان به تهدید خاموشی من می‌گشاید؟! تار و پود وجودت از تارهای هستی من تنیده شده است!
انزجار در وجود زاویر پیچید. از آن نام نژادی متنفر بود. از هر چیزی که بوی وابستگی به آن خالق پلید را می‌داد. لبخندی نرم اما زهرآلود روی لب‌های سرخش نشست با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

کاربر فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
855
پسندها
5,400
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #182
مدیر آستارث عمداً در این یک ماه او را با غذاهای گیاهی زجر داده بود؛ بشقاب‌هایی سبز، بی‌روح و بی‌بو، که بیشتر شبیه مجازات بودند تا خوراک. تنها لطفش همان وعده‌های منظم خون اژدها بود. اگر همان هم نبود، زاویر مطمئن بود با آن همه سبزیجات بی‌جان، خیلی زود امیدش را به ادامه‌ی این نمایش مسخره‌ی «زندگی» از دست می‌داد.
دندان‌هایش در بافت بیکن طعم‌دار فرو رفت. طعم دودی و چرب گوشت، ادویه‌های تند، سس مخصوص و ردّی از آتش، روی زبانش پخش شد. چشمانش را بست تا مزه را عمیق‌تر حس کند؛ مثل کسی که می‌خواهد لحظه‌ای کوتاه، از جهانی که دوستش ندارد، فرار کند.
- هی پسر! حالت خوب شده؟!
صدای کشیده شدن صندلی و نشستن بی‌اجازه‌ی الایجه، لذت را مثل تیغ برید. زاویر ناچار لقمه‌ی نیمه‌جویده را فرو داد. کارد و چنگال را کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

کاربر فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
855
پسندها
5,400
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #183
ابروهای زاویر به‌هم گره خوردند؛ سایه‌ای خطرناک از نگاهش گذشت. الایجه مطمئن بود اگر جمله را کامل کند، همین پسر لاغر می‌تواند کل سالن غذاخوری را به آتش بکشد. سریع دستش را به علامت بی‌اهمیتی بالا آورد:
- ولش کن اصلاً! راستی... می‌دونستی آخر سال بعد از امتحانا، یه اردو داریم به کشور صحرا؟
زاویر بی‌هیچ واکنش ظاهری، چنگال را دوباره در گوشت فرو کرد. آخرین چیزی که می‌خواست از یک انسان بشنود، ابراز تأسف برای قتل‌عام خانواده‌اش بود؛ شوخی‌ای تلخ و زننده برایش محسوب می‌شد. نگاه سردش را بالا آورد:
- صحرا؟ از گرما متنـ... .
جمله نیمه‌کاره ماند. چیزی در ذهنش سنگینی کرد. همان قمقمه. قمقمه‌ی خاندان وورتال. لبخندی موذی، آرام و خطرناک، روی لب‌هایش نشست.
- اتفاقاً… من عاشق گرما هستم.
الایجه با دیدن آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

کاربر فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
855
پسندها
5,400
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #184
چند ثانیه سکوت افتاد. نه انفجاری، نه فریادی. بعد… لب‌های زاویر آهسته از هم باز شدند. خنده‌اش نه بلند بود و نه دیوانه‌وار؛ بیشتر شبیه نفس کشیدن آرام کسی بود که پاسخ یک معما را پیدا کرده باشد. صدایی نرم، اما توخالی، از سینه‌اش بیرون آمد. شانه‌هایش اندکی لرزیدند؛ انگار واقعاً خوشحال شده باشد. الایجه با تردید گفت:
- زاویر…؟
زاویر با نوک انگشت گوشه‌ی نمناک چشمش را پاک کرد، اما نگاهش می‌خندید. چشمانی که دیگر هیچ ردی از شوخی نداشتند:
- ببین… این قشنگ‌ترین خبریه که امروز شنیدم.
الایجه خشکش زد. فکر می‌کرد که اشتباه شنیده است:
- چی؟
زاویر چنگال را آرام بیرون کشید. گوشت را رها کرد. دستانش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد؛ صدایش پایین آمد. صمیمی و در عین حال خطرناک به نظر می‌رسید:
- وقتی کسی دعا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 1)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا